ناگهان یکی از پروانهها که سفیدرنگ بود و رگههای قرمز داشت روی یک گل شببو نشست و داد زد: آهای دوستان روز هم میتوانیم به سراغ گلها بیاییم، الان شب است و موقع رفتن پیش شمع است، شمع روشنایی دارد و روشنایی برای تقویت نور چشمان ما خیلی لازم است. از این گذشته شمع خیلی قشنگ است و نورش تماشا دارد. صدای پروانهها بلند شد و همه به هم میگفتند که شمع از کجا پیدا کنیم و تصمیم گرفتند که هر کسی برود و شمع پیدا کند. اما پروانه پیر به پروانه بال قهوهای کوچولو گفت: پروانه کوچک تو خیلی زبر و زرنگی زود برو این دور و بر بگرد و ببین میتوانی یک شمع روشن پیدا کنی، اگر پیدا کردی بیا و ما را با خودت ببر تا ما هم شمع را تماشا کنیم و به دور شمع بچرخیم. پروانه قهوهای بلند شد و روی گلها چرخی زد و گفت: میروم و تا شمع روشن پیدا نکنم برنمیگردم. سپس بال کشید و دور شد. رفت و رفت تا در زیر نور مهتاب دیوارهای بلند وپنجرههای روشن قصری را در میان باغی بزرگ و زیبا دید. جلو رفت نزدیک یکی از پنجرهها شد و از پنجره داخل اتاق را نگاه کرد، مردی با لباسهای زربافت بر روی تختی بزرگ نشسته بود و با مرد دیگری حرف میزد. پروانه خوب نگاه کرد 3 فانوس بزرگ و روشن در سه گوشه اتاق بود ولی خبری از شمع نبود. پروانه غمگین شد باز پرواز کرد و به سمت دیگر قصر رفت و به یک پنجره روشن نزدیک شد و ناگهان دید پنج شمع رنگین و بزرگ در یک شمعدان طلایی میسوخت و سه نفر هم در آنجا نشسته و مشغول غذا خوردن بودند. پروانه از خوشحالی چرخی زد و از اینکه خبر خوبی برای دوستانش میبرد احساس شادی کرد و یکراست به سوی دوستانش پرواز کرد. و هنوز روی گل نشسته بود داد زد: پیدا کردم... شمع... چه شمعهایی... قشنگ و نورانی... پروانه بال سفید گفت: آرام و بدون هیجان بنشین و تعریف کن. پروانه کوچک با خوشحالی گفت: شمعها را از پشت پنجره دیدم خیلی هم نور دارند... ولی پروانه پیر حرف او را برید و گفت: این که تو دیدی شمع نیست. شمع اگر شمع باشد حتما بال پروانه را میسوزاند و بعد پروانه سفید و پیر با خونسردی به پروانه چاق و بال بلند اشاره کرد و گفت: تو برو برای دوستانت شمع پیدا کن. ببینم تو چه کار میکنی. پروانه بلند بال بلند شد و چرخی زد و در حال پرواز گفت من دست خالی برنمیگردم. سپس بال کشید و رفت و به قصر رسید نزدیک پنجرههای قصر شد و اتاقی که در آنجا شمعها میسوختند را پیدا کرد و نزدیک شد. روی لبه پنجره نشست و شمعهای رنگارنگ و فروزان را یکی یکی نگاه کرد و سپس پر زد، رو به روی پنجره بالا و پایین رفت. میخواست هر جور شده راهی برای ورود به اتاق پیدا کند اما انگار راهی وجود نداشت. پروانه با افسوس به شمعها نگاه کرد. حالا هیچ کس هم در اتاق نبود. پروانه دوباره پرواز کرد و با امید به در اصلی ساختمان رفت و وارد راهرو شد و به سوی نور پرواز کرد و در اتاق را که باز دید آنقدر هیجانزده شد که نفهمید که خودش را چطور به شمع رسانده و دور و بر شمع پرواز کرد و چرخید تا اینکه گوشهای از بالش به آتش شمع گرفت و سوخت و آنگاه به یاد دوستانش افتاد و به سوی آنها پرواز کرد و همینکه روی آسمان باغ رسید داد زد: پیدا کردم... پیدا کردم... شمع... چه شمعهایی... دور آنها گشتم و داغ شدم. پروانه پیر گفت از کجا بدانیم که تو به شمع رسیدی. هر کسی به شمع برسد میسوزد و بعد پروانه بال بلند بالش را به آنها نشان داد. و پروانه سفید گفت تو هم هنوز شمع را پیدا نکردی چون هر کی بر روی شمع بنشیند با شعله شمع یکی میشود و بعد همه باهم به سوی شمع پرواز کردند.