حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
یکی از دورههای جشنواره به سازهای کوبهای اختصاص داشت و اگر اشتباه نکنم، آن سال هم دبیر جشنواره محمدرضا درویشی بود. کسی که اگر نبود خیلی از آدمهای همسن و سال نه فرصت دیدن هنرنمایی راویان اصیل فرهنگ موسیقایی این سرزمین را داشتند و نه امکان شنیدن مقامهای مختلف این موسیقی را.
خلاصه آن سال، سال سازهای کوبهای بود و در گوشه و کنار ایران هم سازهای کوبهای مختلفی وجود داشت که همراه نوازندههایشان راهی کرمان شده بودند. در این بین اما برخی دهلها آنقدر بزرگ بودند که صدایشان مثل آب خوردن میتوانست، شیشههای هتل گواشیر کرمان را بلرزاند.
یادم هست که موقع معرفی این سازها و نوازندهها بارها از این دهلها به عنوان وسیلهای ارتباطی نام برده شد که نوع صدایشان معناهای گوناگونی برای یک منطقه داشته است.
آدم هم که بعضی وقتها دست خودش نیست، دیدن این دهلها و شنیدن صدایشان گاهی اوقات آدم را از محیط جدا میکرد و میبرد میگذاشت در دامنه یک کوه یا تپه. آن وقت تازه میفهمیدی که چند دهه پیش این صدا چطور میتوانسته خیلیها را از یک واقعه خبر کند؟ چطور در ذهن مردم تبدیل به آوای مرگ میشده تا اعلام یک خبر یا نمیدانم هزار و یک چیز دیگر.
آن وقتها البته گاهی اوقات موبایل آدم که روی ویبره بود، میلرزید و آدم را مجبور میکرد از آن سرسرا و آن همه راوی موسیقی این سرزمین دل بکند و بیاید بیرون و با فشار دادن یک دکمه وصل شود به دفتر روزنامه در تهران، در همین حاشیه خیابان میرداماد.
انگار نه انگار فاصلهای هست بین کرمان و تهران. تلفن که قطع میشد؛ سوژهای گرفته بودی و باید مینوشتی و میفرستادی، یک رایانه چند دکمه و چند دقیقه بعد پست الکترونیک خبرت را میرساند به تهران تا فردا در کرمان دستپخت خودت را بخوانی.جمع این تضاد آن سال همیشه جذاب بود، گاهی اوقات آدم فکر میکند، اگر در سال مثلا 1280 تلفن همراه وجود داشت، چه اتفاقهایی نمیافتاد و چه اتفاقهایی میافتاد. حالا هم اصلا نمیدانم چرا در روزی که روز ارتباطات است، یاد آن جشنواره خدا بیامرز و آن دهلهایی افتادهام که زمانی وسیله ارتباطی بودهاند، واقعا نمیدانم چرا.
* نام داستانی از حنیف قریشی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....