خانه بروبچه‌ها

از اون لحاظ

کد خبر: ۲۵۲۵۱۳

تک‌پر

حرف شما، از جنبه فردی و شخصیش درست و متین! اما خودمونیم، این طرز فکر، یه جنبه دیگه هم داره‌ها: ژاپنیها، بعد از جنگ جهانی، روزشون رو با خرابی سر کردن و خودشون رو زیر کارهای زیربنایی فرسوده‌تر کردن تا همین فردایی که حالاست کشوری پیشرفته ساخته باشن بل‌که اگه ارتش درست و درمونی هم ندارن، همین که فلان اتومبیل یا محصول ساخت خودشون رو به تعداد زیاد و قیمت کمتر وارد فلان کشور کنن بتونن اقتصاد اون‌جا رو تحت شعاع قرار بدن. دانشمندای زیادی از همه خوشگذرونیها و لذتهای دیگه چشمپوشی کردن و رفتن تو اتاقاشون زحمت خوندن و خوندن رو به خودشون دادن، تا فردا یه باری از دوش ندانسته‌های بشر بردارن. مخترعان و پزشکان بسیاری همه درآمد ناچیزشون رو هزینه خرید تجهیزات مورد نیازشون کردن و مدتها امروزشون رو خراب کردن تا همین فردای مورد نظر، اختراعشون تو دست و بال ما باشه یا فلان مرض و بیماریمون به خاطر سختی کشیدن اونا، به گونه‌ای مطمئن به خیر و خوشی علاج بشه. یکی رو هم من شخصاً می‌شناسم که یه خونه داشت، کارش رو از دست داد، خونه‌ش رو فروخت، دیگه خونه نداشت! هر چی از فروش خونه داشت، شد هزینه خوراک و پوشاک و اجاره، این‌موقع دیگه هیچی نداشت! یادت باشه: همیشه تو همه موضوعات، یه جنبه دیگه هم هست، خوبه به جنبه‌های دیگه هر موضوعی هم فکر کنیم.

چرند و پرند

در جنگ زور و بازو، بپّا زبان ما را/ اول بشوی دستت، بعدش ژیان ما را/ کوچ ار کنی ز شهرت، این جیب و آن یکی پُر/ در ده ولی نزن تو، تیپا خران ما را/ ما کُنج خانه‌ خود، بنشسته رام و اهلی/ چیدی چرا تو بازم کُرک و پران ما را/ صد رحمت و دعایم بر گرگ و شیر و روبه/ اول بدزد میش و آخر شبان ما را.

(به قول شاعر: من نگویم که نامه ما چاپ کنید/ گوشه‌ای از من بیچاره گهی یاد کنید... /بَه‌به)!

زینب فخار از کاشمر

یادآوری

می‌خواستم از دلتنگیها و بیقراریها، از نگاههای خسته از انتظار و قلبهایی که موسیقی غم‌انگیز تنهایی را می‌نوازند بنویسم اما تا یادت بر لب دیدار خاطرم سایه افکند، ناقوس زندگی به صدا درآمد و یاسهای امید شکوفه داد. دلواپسیها و کینه‌ها را به شب سپردم و سوار بر ارابه خاطرات خوش، مسافر جاده آرزوها شدم. پس یاد کن تمام یادگاریهایم را و فراموش کن هر چه بود دلیل چنین فاصله‌ای...

اصغر دردمندی از سلماس

تجزیه ضروری

خیلی جالبه! ما انسانها به کره ماه رفته‌ایم اما زورمون می‌یاد یه تُکِ‌پا بریم و سراغی از آشناهامون بگیریم. کامپیوتر رو اختراع کردیم و ارتباطات دیجیتال کلی پیشرفت کرده، اما رابطه‌ها یادمون رفته. اتم بیچاره رو این‌قدر تجزیه و تحلیل کردیم اما خودمون رو یه ذره موشکافی نکردیم...

تغییر ضرورت زندگیه، اما خوبه خودمون هم با ضروریات زندگی، زندگی کنیم!

مریم ادیبی از اصفهان

پیشگیری از آکنه خفن

(پیرو نامه‌های بروبچ و جوابهای پاسخگو، ما هم بدجوری دلمون به شور افتاد که نکنه این دو صفحه واقعاً می‌خواد تعطیل بشه! واسه همین قلم خبرسازمون رو فعال کردیم و به زمزمه‌های چند نفری گوش جان سپردیم که برای اطلاع دیگران هم مرقومشون می‌کنیم:)

یه تعداد از بروبچ: من بشدت چاردیواری‌خون بودم جوری که هر سال با کنکورم تداخل پیدا می‌کرد. واسه همین از طرف خانواده تحریم فرهنگی مطالعاتی شدم و دیگه حق مطالعه هیچ گونه چاردیواری و سه‌دیواری و غیره‌ای رو نداشتم [به همین دلیله که الان سر سه سوت می‌تونم جزر عدد پی رو بگیرم ولی نمی‌دونم چطوری باید مشکلات زندگیم رو حل کنم]!

بروبچ ضمیمه فلان با بروبچ ضمیمه بهمان: ما اون اولا عاشق ضمیمه‌های دیگه جام جم بودیم ولی وقتی یه روز تغییر دکوراسیون دادن، ما اومدیم سراغ چاردیواری و دیدیم ایول( !به نظر ما که خونه‌تکونی بعد از عید اصلا شگون نداره)

بروبچ مخالف: اون پاسخگوی قبلی رو یادت هست؟ محتویات نامه‌هامون رو با بسته و پوسته و هسته‌ش چاپ می‌کرد! اما این پاسخگو همچی شیرجه زده تو نامه‌ها که کم مونده توشون غرق شه! می‌گه: حتی اگه با دست چپ و آینه‌وار هم بنویسید از رو امضاتون می‌فهمم که از رو دست بغل‌دستیتون کپی کردین!

مقام مسئول به سردبیر چاردیواری: حالا کار پاسخگوی شما به جایی رسیده که می‌گه: بذار تعطیلش کنن باااااا؟... !!اتفاقاً بد هم نیست هااااااا...! اصلا به نظرم خوبه بیایم چاردیواری رو کلا حذف کنیم و به جاش یه گلخونه بزنیم. دست بر قضا این‌جا یه تعداد بروبچ باحال داریم که تو کار کاشت اقاقی و زنبق و پیچک استعداد دارن، می‌گیم اونام بیان کمک!

پاسخگو به سردبیر چاردیواری: به هزار و یک دلیل، یه همچی کاری نکنین. من خودم یه مقدار تحقیقات میدانی انجام داده‌م و به این نتیجه رسیده‌م اونایی که چاردیواری مصرف می‌کنن، نسبت به بقیه کمتر دچار ریزش مو، آکنه خفن، آلزایمر بدخیم، قلنج اعصاب، سلاطون مغز و ورم فکری می‌شن! تازه چاردیواری از پیشروی سلولهای بدشکل هم جلوگیری می‌کنه.

(این همه دلیل، بازم بگم؟)!

زهرا فرخی 28 ساله از همدان

اگر از احوالات ما می‌پرسید

این‌قدر از درخت گفتیم و با ریشه‌هایش یکی نشدیم، این‌قدر باغچه را آب دادیم و زلالی آب را نادیده گرفتیم، این‌قدر نشستیم سبزی پاک کردیم و متوجه تفاوت دل ریحون و گیشنیز نشدیم، این‌قدر دور و برمون بچه دیدیم و از صداقتشون درس نگرفتیم... حالا یه‌کمی هم از خودت بگو! چطوری؟

حدیث مطالبی

مثل پلو تو دوری! به قول معروف: اگر از احوالات ما جویا شوید، خاله و خال‌قزی و بچه‌ها (که دیگر زراعت را گذاشته‌اند کنار و بیرون غار گوشت پلنگ شکار شده را پاک می‌کنند) سلام می‌رسانند! خان دایی و خانواده که زمستان پارسال به کوه مجاور کوچ کرده بودند، از روی همان کوه با علامت دودهای دایره‌ای شکل خودشان در حال ارسال مراتب سلامُن علیکم خویش هستند! جادوگران قبایل اون‌وری و این‌وری هم هر دو با هم سلام می‌رسانند. حال دایناسورها بمراتب بهتر از پارسال است، اوران‌گوتانها دیگر همه شاخه های درخت بائوبائو را تحت سیطره خود درآورده‌اند و فقط این وسط من بدبختم که همین جور تک و تنها مانده‌ام وسط غار و دارم حسرتمندانه تصویر یکی شدن انسانها با درخت و ریشه‌هایش را روی دیوار کنده‌کاری می‌کنم! آخ بمیرم برای خودم ماااااادر، مااااادر، مااااادر، که این همه زحمت می‌کشم برای ثبت تاریخ دوران غارنشینی خودمان برای آیندگان!

جابجایی

چرا بیشتر بزرگترها، اغلب به خودشون اجازه می‌دهند به خاطر سن بیشتر، هر طور که دوست دارند با کوچکترها رفتار کنند؟ واقعاً زودتر به دنیا اومدن این حق رو به ما می‌ده که شخصیت دیگران رو به خاطر دیرتر به دنیا اومدنشون نادیده بگیریم؟ چرا کسی باید رفتارهای نادرستش رو با بقیه، پشت کلمه «بزرگتر» پنهان کنه در حالی که می‌دونه اشتباه کرده؟ آدمی بزرگه که اشتباهاتش رو قبول کنه و در راه جبران یا اصلاحشون سعی کنه. واقعاً اگه آدم یاد بگیره خودش رو جای دیگران بذاره، این کار خیلی از مشکلات رو در روابط خانوادگی و اجتماعی برطرف می‌کنه.

همیشه دست بالای دست وجود داره و همواره کسی هست که از ما بزرگتر باشه. خوبه به کوچکتر از خودمون زور نگیم و یه لحظه هم خودمون رو بذاریم جای اونا.

مینا، شیشه‌ای شکسته

برگرد

روزی من شاعر خواهم شد و آن‌قدر چشمهایت را خواهم سرود که ابرها هم مرثیه‌ ما را گریه کنند. آری، آن‌قدر تو را خواهم سرود تا تمام قاصدکها مهمانم شوند و خبر آمدنت را آرام در گوشم زمزمه کنند. من آن روز به همه‌ قاصدکها مژدگانی خواهم داد و بوسه‌بارانشان خواهم کرد.

برایت آن‌قدر خواهم سرود تا تو هم روزی عاشق شوی؛ عاشق گُل، کبوتر، باران؛ عاشق ستاره‌ها! آن روز من فرمانده تمام واژه‌ها خواهم شد و هر طور که تو بخواهی کنار هم می‌چینمشان. آن روز من سند آسمان را به نامت خواهم زد... اگر برگردی!

مهدیار دلکش از قم

همینه!

زمانی که بچه بودم رفتم مغازه نزدیک خونه‌مون و به فروشنده گفتم: آقا، یه دونه گوجه فرنگی بدین. مغازه‌دار با تعجب نگاهم کرد و گفت: فقط یه دونه؟! گفتم: بله. گفت: شاید اشتباه می‌کنی؟ اون وقت رفت و یه کیلو گوجه فرنگی برام کشید و داد دستم. منم حدس زدم حتماً اشتباه کردم و بدون این‌که حرف دیگه‌ای بزنم اومدم خونه؛ اما مامانم تا گوجه‌ها رو تو دستم دید خندید و گفت: اینا چیه دختر؟ من گفتم برو یه بسته رشته فرنگی بگیر، نه گوجه فرنگی!!

با هزار خجالت رفتم مغازه و گفتم: آقا یه بسته... اِم... اِم... رشته گوجه‌ای؟ گوجه بسته‌ای؟ ...ای بابا اصن بی‌خیال... خاطره سیری چند؟!

گل مینا از گلستان

آدم بزرگ

وقتی بزرگ می‌شی خجالت می‌کشی به گربه روی دیوار سلام کنی یا ستاره‌های آسمون اتاقت رو با اسم صدا بزنی. خجالت می‌کشی دلت شور بزنه برای شکوفه‌های درخت بادومی که شب تا صبح توی توفان به خودشون لرزیدن. دیگه دنبال خونه خورشید خانم پشت هر کوهی سرک نمی‌کشی و توی روزای ابری، دلتنگش نمی‌شی. زیر چترت قایم می‌شی تا گریه ابر، چهره و ژستت رو به هم نزنه. توی دنیای اطرافت، فقط خودت رو می‌بینی و خواسته‌های خودت رو. هر روز بزرگتر می‌شی اما قدت آب می‌ره. آسمون بالا می‌ره و دیگه نه تنها تلاش نمی‌کنی دستت رو به ابرها برسونی، که صدای بازی ستاره‌ها تو کوچه‌های پشت ابرها هم دلت رو به بازی نمی‌گیره. ماه، همبازی قدیمیت، اون‌قدر کمرنگ می‌شه که اگه تمام شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی‌کنی. حالا دیگه تو هم شدی یه آدم بزرگ که دور قلبش حصار خودخواهی کشیده. یه روز صدای هق‌هق قلبت رو در حسرت یک لحظه‌‌ بی‌ریا می‌شنوی و اون وقته که می‌فهمی سالهاست همه چیزت رو از دست داده‌ای: سلامتت، آرامشت، لبخندت، احساست، کودکیت و خودت رو.

شازده کوچولو

صداقت

- ببخشید مزاحمتون شدم. راستش من قراره با آقا رامین، همین همسایه کناریتون یه شرکتی راه بندازم، چون شناخت دقیقی از ایشون ندارم، شما رو معرفی کردن گفتن می‌تونین راهنماییم کنین.

-خب، اگه راستش رو بخوای جَوونِ آروم و سر به راهیه. خانواده آبروداری هم هستن. صدا از دیوار در بیاد، از این خونواده در نمی‌یاد. آدم کاری و فعالی هم هست. دیگه این‌که بَدی از چشامون دیدیم از این خونواده نه. دیگه... دیگه... کلاً پسر خوبیه. راهشو صاف می‌ره، صافم برمی‌گرده. به قول بچه‌ها گفتنی، بچه مثبته. آدم اجتماعی و خونگرمیه. اهل دود و دم و رفیق‌بازی و این‌جور چیزا هم نیست. جوون تحصیلکرده و فهمیده‌ای هم هست. خلاصه که جوون مبادی آداب و با اخلاقیه، اهل شرّ و شور هم نیست... ببخشید... این آقا رامین که کار فرهنگی و خوبی داره، چطور شده یه دفعه زده تو کار شراکتی و آزاد؟

-راستش حاج آقا، بنده دایی رامینم؛ همین جوونی که این همه ازش تعریف و تمجید کردین. دستتون هم درد نکنه. فقط می‌خواستم بدونم شما که این همه خوبید و همه چی رو هم خوب می‌بینید، پس چرا با ازدواج و اون و دخترتون مخالفت کردید؟ هوم؟

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه

هه‌هه‌هه! احتمالا چون مرگ خوبه، ولی برای همسایه! هاه‌هاه‌هاه! قااااااه‌قاااااه‌قاه!

جور دیگر باید دید

ما عادت کردیم همیشه برای شاد بودن دنبال راههای عجیب و غریبی بگردیم: کتابهایی رو که در این زمینه نوشته شده بخریم و بخونیم، سایتهای اینترنتی رو زیر و رو کنیم و... بل‌که اکسیر مورد نیاز ما برای شاد بودن پیدا بشه؛ غافل از این‌که هر آنچه برای شاد زندگی کردن لازمه، در اطراف ما وجود داره بدون این‌که نیازی باشه بابتش هزینه‌ای بپردازیم. فقط باید طرز نگاهمون رو کمی تغییر بدیم. اگر کمی به حرف سهراب که گفت: «چشمها را باید شست» فکر و عمل کنیم، می‌فهمیم که ما بدجوری زندگی رو سخت گرفتیم؛ هم برای خودمون، هم برای دیگران. چرا توی دنیایی به این پیچیدگی که به خودی خود هزارتویی مبهم و عجیبه، ما هی پیچیدگی‌های تازه بهش اضافه می‌کنیم؟

تصور من اینه که اگه شادی و زیبایی رو در سادگیها پیدا کنیم، در همین عصر بهاری که حس قدم زدن رو در امتداد طولانی‌ترین خیابونا برمی‌انگیزه، در لحظه‌ای از نگاه مهربون مادرمون، در لبخندی که از شیرین‌زبونی کودکی بر لب می‌شینه‌ و در هزاران هزار واقعه‌‌ ساده‌‌ دیگه، زندگی برامون بمراتب قشنگتر از چیزی به نظر خواهد آمد که تا حالا بوده.

ماهِ باران

خاطرات ریزه‌میزه

وقتی تو یه درسی نه استعداد داری نه علاقه، حالا هی خودت رو بکش، معلم هم شمع بشه، شعله بشه، بسوزه، آخرش همونی که بودی! درست مثل من که 3سال دبیرستان با یه مکافاتی این درس شیرین و مثل عسل، عربی رو خوندم و به هر بدبختی بود پاسش کردم، اما حالا که اومدم پیش‌دانشگاهی، جو کنکور ناچارم کرده از ترس خوردن سنگ به سرم برم کلاس تقویتی و هنوزم همونم که بودم!

سر کلاس تقویتی، معلم عربی داشت کلی تلاش می‌کرد که اسمهای معرفه و نکره رو برامون توضیح بده و می‌گفت: اگه حسن یا عباس یا هر اسم دیگه‌ای در هر جمله‌ای بیان حتی اگه تنوین بگیرن، بازم معرفه هستن چون ملاک ما شنونده است؛ پس فرض رو بر این می‌ذاریم که شنونده طرف رو می‌شناسه و... خلاصه با کلی داستان داشت شیرفهممون می‌کرد و ما هم سعی می‌کردیم متمرکز بشیم تو درس و مرس که معلم محترم پرسیدن: پس اگه توی خونه باشین و یکی بگه حسن اومد چی‌کار می‌کنید؟ (می‌خواست بگیم که می‌دونیم این‌جا حسن اسم معرفه است) همه کلاس ساکت شد و یه دفعه من داد زدم: آقا اجازه... می‌ریم روسریمون رو سرمون می‌کنیم!!

متفاوت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها