هنوز لبخند به لب دارم و صدای یک، دو، سه، چهار مربی در گوشم زنگ میزند که پسری تا سینه از شیشه ماشینی که در حال عبور است بیرون میآید، کف دستهایش را روبهروی من میگیرد و در حال بالا و پایین دادن ابروانش بادی تو گلو میاندازد:
- داداش هیکل میکل میزونه؟
پشت سرش صدای خنده و سوت بلند میشود که انگار تمامی ندارد. بیاعتنا ساکم را روی شانهام میاندازم و مخالف مسیر خیابان به راه میافتم، سوار مترو میشوم و روی اولین صندلی سمت چپ مینشینم. دوروبرم را که نگاه میکنم میبینم همه حاضرین مرد هستند. ساکم را روی پاهایم میگذارم و خیره به کف مترو تو ذهنم به صدای خانم مربی گوش میدهم یک، دو، ... اما یک باره نوک پاهایم سنگین میشوند، سربلند میکنم کسی روبهرویم ایستاده، به جلو خم میشوم، کفشهای کتانی قهوهای رنگی با ضرباهنگ، نوک کفشهایم را لگد میکند. به بالای سرم نگاه میکنم. چشمانی خمار که رگهای خونی جایی برای سفیدیها نگذاشتهاند به من خیره شده. ابروهایم را درهم میکشم و پاهایم را عقب میبرم زیر صندلی و از پنجره بیرون را تماشا میکنم اما تاریکی و سرعت و سکوت انگار تمامی ندارد. نگاهم را از بیرون برمیدارم در حیرتم که نگاهم را به کدام سو بیندازم که دستی نزدیک صورتم است و میخواهد لمسش کند. سریع دست را پس میزنم و با وحشت به همان چشمها خیره میشوم، میگویم:
- دستتو بکش کنار عوضی، برو عقب.
از جایش تکان نمیخورد و با خیرگی لبخند میزند. ترسیدهام، ناخودآگاه به چشمها نگاه میکنم، منتظرند! با دستهای مشت شده. منتظر آن دست سمج، منتظر فریاد من، خدایا اینها چقدر بیاعتنا و سرد شدهاند حتی بغل دستیم او هم فهمیده اما. شاید مردههای متحرکند.
انگار دستبردار نیست. دستش را روی ساکم میگذارد. هیچ چیز نمیگویم فقط کلافهام. منتظر هجوم دیگر، قلبم بشدت میزند. توی دلم فریاد میزنم:
- چرا این متروی لعنتی نمیایسته؟ چرا کسی کاری نمیکنه؟
نگاهم به چشمهای پیرمردی میافتد که آنطرفتر ایستاده است، با ایما و اشاره میگوید:
- ولش کن، مهم نیست.
با خودم میگویم:
- یکی هم که زنده است حرف مفت میزنه. مهم نیست؟ یعنی هر غلطی که خواست بکنه؟
نفس عمیقی میکشم و مصمم میگویم:
- هم قد و قواره خودمه ازپسش برمیام، با یک ضربه میچسبونمش به در و سرشو میکوبونم تو شیشه اما انگار مردهام، خشک، سرد و ناامید. آن دستها دوباره به سراغم میآید، ناگهان صدای ضربهای سرم را به عقب پرت میکند. جوانی که کیف سامسونت در دست دارد با دست دیگر انگشت اشاره را به طرف چشمهای وحشت زده تکان میدهد و با صورتی برافروخته میگوید:
- اینو زدم تا دفعه بعد از این غلطا نکنی.
صاحب چشمهای بیمار به گوشهای دیگر نگاه میکند در حالی که دست را روی گونهاش گذاشته، در مترو باز میشود.
رویا روشنهاد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)