با اشک و لبخند مصنوعی که صورتش را دوستداشتنیتر کرده بود، گفت: ببخشید مزاحم شدم. من اهل این محل نیستم، اگر مزاحمم بروم. دلم آتش گرفت. با خودم گفتم مگر من چه گفتم که عزادار امام حسین (ع) را رنجاندم. من نوکر تو و امام حسین (ع) هستم. من کی هستم که فکر کنم تو مزاحمی؟ راستش چای آوردم، دیدم بدجوری از اطرافت غافلی، چه کردی که دلت شکسته؟ پسر جوان دوباره اشک ریخت و هق هق کرد و گفت: تو را به خدا تو هم دعا کن. دعا کن دوستم خوب بشود. دل من بدون اینکه درد دوستش را بدانم، شکست. چه شده؟ انشاءالله که به این وقت عزیز شفا پیدا میکند. گفت: تصادف کرده، نمیبیند. چشمهای قشنگش بر اثر ضربه، بیناییاش را از دست داده است. پسر جوان دوباره ضجه زد و گفت: تقصیر من بود. اما منظوری نداشتم. پرسیدم چرا؟ تو با او تصادف کردی یا تو حواسش را پرت کردی و تصادف کرد؟ او نقبی به خاطراتش زد و گفت: علی خیلی با من شوخی داشت. اما من دوست نداشتم او سر به سر من بگذارد. مدام مرا تپلی گامبو صدا میزد. شما چه میگفتید؟ هیچی، او را دوست داشتم.
دوست خوبی بود، ولی خیلی زبانش آزارم میداد، طوری شده بود که با دیدن او عصبی میشدم. یک روز وقتی با کنایهاش دلم را شکست، ناخواسته بغضم گرفت و گفتم:«کور شی و مرا نبینی.» آن جوان بعد زار زد و گفت: منظوری نداشتم. اصلا نفرین نبود، یک جوری تلافی بود. اما انگار مرغ آمین، همان لحظه گفت: «آمین!» چون او چند روز بعد تصادف کرد و دیگر ندید. خدای بزرگ، چرا اینطور شد؟ وقتی به دیدنش رفتم، گفت: نادر، دیدی دیگر تو را نمیبینم. چشمهایم رفت. پسرک ضجه زد و صدایش در میان طبل و سنج دسته عزاداران گم شد. فقط شنیدم که میگفت: ای خدا کمک کن، تو را به امام حسین (ع) کمک کن، دوستم علی بیناییش را بدست آورد. من هم امیدوارم خدا کمک کند آن جوان دوباره بینا شود.
سعید رحیملو 23 ساله از خوی