اما چرا بد؟ این هم مرحلهای از زندگی است که باید بگذرد. مهم چطور گذراندن است نه نتیجه! بگذریم. چند روز پیش استاد کافه کاغذی نامهای از قایق شکسته به دستم رساند.
نمیدانم ماجرای قایق شکسته را یادتان هست یا نه؟ دختری که میخواست با پسرعمهاش ازدواج کند اما پدرش به خواستگار او جواب رد داد. این هفته میخواهم دوباره به این دوست خوبمان جواب دهم.
قایق شکسته عزیز تو راست میگویی. فکر میکردم با ورود به دانشگاه آن قدر سرت گرم میشود و فضای پیرامونت تغییر میکند که میتوانی کمی از این مشکل فاصله بگیری اما ظاهرا تو سر همان خانه اول هستی. دوست خوبم باید قبول کنی که شرایط تو عوض شده است و این شرایط میتواند به نفع تو عمل کند اگر از آن درست بهره ببری. لابد میگویی چطور؟ ببین دوست خوبم!
مگر نمیگویی که شما دو تا تصمیم گرفتهاید 4 سال دیگر هم صبر کنید تا ببینید اوضاع چطور میشود؟
خب این بهترین فرصت و بهترین تصیمی است که شما دو نفر میتوانستید بگیرید. حالا این تویی که با تمرکز روی درس و دانشگاه میتوانی موقعیت خوبی برای خودت فراهم کنی. اگر تو بتوانی هر چه زودتر درسات را تمام کنی مدرکت را بگیری، دیگر پدرت نمیتواند با تو همان برخوردی را داشته باشد که با یک دختر مثلا 20 ساله دانشگاه نرفته را داشت. تو در آن زمان دیگر برای خودت استقلال داری و به پدرت ثابت کردهای که همچنان که توانستی از پس درس خواندن و زندگی کردن در یک شهر غریب برآیی، میتوانی برای خودت و ازدواجت هم تصمیم بگیری. مطمئن باش در آن زمان رفتار پدرت با تو فرق میکند.
فقط در این 4 سال تو باید لیاقت و استعدادهای خودت را به پدرت با درسخواندن ثابت کنی. کار سختی است اما اگر واقعا میخواهی که به شخص مورد نظرت برسی باید تلاش کنی. با نشستن و زانوی غم بغل گرفتن چیزی عوض نمیشود. امیدوارم به حرفهای من خوب فکر کنی. در ضمن مرا از نتیجه فکر کردن به این حرفها و تصمیمی که گرفتهای هم با خبر کن. موفق باشی.
خب، شترگاوپلنگی تا نگاه میکنی وقت رفتن است. پس تا هفته بعد درود و بدرود.