باورم نمیشود که صبح شده و طول شب را یک ضرب خوابیدهام و حتی یک بار هم بیدار نشدهام.
خودم را از رختخواب میکنم و به سمت روشویی میروم تا آبی به سر و صورتم بزنم. انگار یک حالت خلسه و بیوزنی وجودم را گرفته. یک مشت آب را که میپاشم روی صورتم، فکری مثل نور به مغزم میرسد که روشنایی آن از چشمهایم میتابد روی آینه.
سرم را تکان میدهم:
اوهوم ... چون تو نبودی، تونستم دیشب سرآروم روی بالش بذارم و تا صبح بخوابم.
صورتم را خشک میکنم و یک راست میروم به سمت آشپزخانه.
نبودی که مغز و گوشم رو به کار بگیری.
کتری را از آب پر میکنم:
بیتو بودن چه لذتی داره.
اجاق را روشن میکنم و کتری را میگذارم روی آن تا بجوشد.
پریشب رو یادم نرفته که تا صبح زیر گوشم وزوز کردی و نذاشتی بخوابم.
تا کتری بجوشد، میروم سراغ کتابهایم. کتاب عربی را باز میکنم.
سرم را میگیرم رو به بالا:
خدایا کی میشه این دو واحد رو پاس کنم و راحت بشم.
چند وزنی را که از حفظم، تو ذهنم مرور میکنم:
دلالت میکند بر رنگ؛ بر وزن فعله مثل زرقه (یعنی کبودی)، دلالت میکند برشغل، بر وزن فعاله، مثل تجاره.
سعی میکنم وزنهای دیگر را هم به یاد بیاورم اما، چیزی یادم نمیآید.
دفتر یادداشتم را باز میکنم. شاید از روی خلاصهنویسیهایم، راحتتر حفظ کنم. از اول صفحه سمت راست شروع میکنم و بعد نگاهم را میسرانم روی صفحه سمت چپ.
آه خدای من؛ پس تو اینجایی.
درست روی کلمه طنین؛ مصدر ثلاثی مجرد از نوع قیاسی، آن هم بر وزن فعیل و در معنای صوت و آهنگ، به صورت یک بعدی نقش دفتر شدهای. پاها و نیشهای درازت هم چسبیده به ورق.
ناهید هاشمی