حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تمام پژوهشهای بیوگرافیک که در کل آثار هنرمندان انجام میشود مثلا تحقیق در زندگی حافظ، خیام، رامبراند، وانگوگ و غیره هرچند که در جای خود متین و قابل استفاده است، اما هیچگاه نمیتوانند مشکلات و غوامض اثر هنری را برای ما رمزگشایی کنند. اینها جملگی حدیث نفسی هستند که ما برای خودمان درست کردهایم و کمتر ما را به عرصه هنر راهبری میکنند. اصولا میتوان گفت خود اثر بیوگرافیک هم پس از پدیدار شدن به زندگی مستقل خود ادامه میدهد اما راه به ساحت فکر پدیدآورنده اثر هنری نمیبرد حتی پارهای آن را نوعی سفسطه بیوگرافیک میشمارند. چراکه به تعداد انسانها تاویل و هرمنوتیک قابلیت طرح دارد. از این رو خواندن شرح حال فلان هنرمند به فهم آثار او کمتر کمک میکند. در حقیقت پیداکردن معنا و کلیت بخشیدن به آن به قول «فردریش نیچه» نوعی مومیایی کردن پیام و حقیقت اثر هنری است. یعنی ما با این کار اثر زنده و بالنده را به کالبدی بیجان و ابژهمانند بدل کردیم.
بدینترتیب شما در واقع به نوعی قایل به جدایی اثر از موثر هستید؟
به هر حال اگر ما بتوانیم و بخواهیم ارتباطی برقرار کنیم باید از مجرای اثر به موثر برسیم.
پس شما به اصالت اثر اعتقاد دارید؟
اصل اثر است که باید اساس تاویل و مکاشفه قرار گیرد.
در مورد ابداع خلاقیت (که افلاطون گفته: ابداع سومین ساحت ادراک آدمی است) در عکاسی توضیح بفرمایید یعنی خلاقیت در عکاسی دارای چه معنایی میباشد؟
در مورد مفهوم ابداع و خلاقیت باید یادآور شویم که از قرن 17 به بعد این دو واژه در ادبیات هنری ظاهر شد. تا قبل از آن این واژهها به معنایی که ما امروز درک میکنیم به کار نمیرفتند واژههایی که به غلط در آثار افلاطون به معنای ابداع ترجمه شده یکی پوئیسیس است (Poiesis )و دیگر تخنه (Techne )یک واژه دیگر هم در مکالمه تیمائوس (Timeaus )به کار رفته به معنای صانع (Demiurgos )به طور کلی مفهوم ابداع و آفرینش در مورد آثار هنری ریشه در رهیافتهای هرمانیسی بعد از رنسانس دارد. چراکه اندیشمندان کهن و سدههای میانه به طور کلی صنع، خلاقیت و آفرینش را فعالیتی الهی میشناختند و بشر را تنها قادر به محاکات و تقلید میشمردند. وقتی خداوند صانع و آفریننده است در این صورت ابداع و صنع برای انسان سالب به انتفای موضوع خواهد بود. ما در جایی در کتاب پوئیتک (Poetics )فن شعر ارسطو میخوانیم که وقتی سخن از میمسیس مطرح میشود، هنرمند گاهی عین واقعیت را تجسم میبخشد، گاهی چیزی برتر و یا پست از اصل را مرتسم میگرداند. این خود نشان میدهد که ارسطو در قیاس با استادش افلاطون پا را فراتر نهاده و از قلمرو تقلید محض عدول کرده است.
اما آفرینش به معنای مطلق آن اصلا قابل تصور نبوده است. وقتی انسان جانشین خدا شد فرض ابداع و خلق هم برای او میسر گردید. انسان هنرمند در سدههای میانه خادم وحی بود و به دلیل التزام عملی به وحی، نبوت و غیره تنها از باب قرب به حقتعالی به تقلید روی میآورد.
اما انسان اومانیست قرن هفدهمی هنر را از باب قرب و وجود لایزال نگاه نمیکند بلکه هنر در پی خلاقیت و اثبات انسانیت و محوری بودن وجود خویشتند است. از این رو واژه آفرینش طرح میشود و ما با واژه طرفه (Novel )مواجه میشویم و یکی از خصوصیات اثر هنری طرفه و بیبدیل بودن آن میشود. افزون بر این «دیوید هیوم» واژه تخیل را در فعالیت هنری مطرح میکند و خلاقیت را به تخیل (imagination )نسبت میدهد. از آن زمان به بعد بحث خلاقیت و تخیل موضوع اصلی تبیین آثار هنری میگردد. در زمان کانت واژه نبوغ برای نخستینبار در مورد هنرمند به کار میرود. تا قبل از رنسانس واژه نبوغ (ingenu )به معنای فرشته نگاهبان بوده است. گاهی هم به صنع الهی اطلاق میشده است. اما از زمان کانت به بعد نبوغ به معنای استعداد و توانایی ذهنی خارقالعاده به کار رفته است.
در ارتباط با بحث مهم قبل، حال درباره بعد و زمان در عکاسی و قیاسا با تصاویر متحرک توضیح بفرمایید.
به طور کلی همانطور که در توضیح نظریه والتر بنیامین در مقاله معروفش «هنر در عصر تکثیر مکانیکی» یادآور شدم وقتی قداست (Amra )اثر هنری زایل شد، در نتیجه اثر هنری ماهیتی فرازمانی پیدا میکند. یعنی زمان و مکان قدسی تبدیل به زمان و مکان غیرسپنتا و متعارف میشود. یعنی چیزی میشود شناور در زمان و مکان و ماهیت خودپاینده به خود میگیرد. ما این وضع را در تصویرهای عکاسی به وضوح ملاحظه میکنیم. هرچند تصور به طور کلی زمان خاصی را منعکس میکند، اما از جهتی همان تصویر واقعیت زمانمند و مکانمند را لازمان و لامکان میسازد. یا به اعتباری عکس به واقعیت، ماهیت فرامکانی و فرازمانی میبخشد. بخصوص در عصر تکثیر مکانیکی استعلای مکان به مکان تصویری و زمان تصویری تحقق میپذیرد. یعنی با تکثیر تصویر مکان نیز متکثر میشود و وحدت اولیه خود را از دست میدهد.
زمان و مکان در عکس نوعی ثبوت و ایستایی و سکون دارد در قیاس با سینما که متحرک است.
در دنیای سینما نوعی تحرک مکانیکی در راستای تکنولوژی اتفاق میافتد. یعنی حرکت و یا حرکت درونی عنصر اصلی تفکیک میان تصویر سینمایی و تصاویر عکاسی است. هر حرکت به قول «آلبر میشو» زاینده حجم است و حجم نیز نمود و نماد زندگی است. در سینما حرکت امری دیداری میگردد یعنی در ذهن آدمی حرکت موجب پندار خاصی از واقعیت میشود که در تصاویر عکاسی چنین نیست. واژه سینما در زبان یونانی از ریشه کینما (Kinema )برگرفته شده است و در یونانی کینماتوس (Kinematos )به معنای حرکت و جنبش به کار میرفته است. در حقیقت سینما قادر است فونیک (Phonic )یا آوایی را با نشانههای حرکتی (Kinematos )و نشانههای موسیقایی ترکیب کند. سه عنصر مزبور به دلیل خصوصیت ترکیبی آن سکون و ثبات عکس را به چالش میگیرد.
به قول رولان بارت عکس نمود سکون و عدم تحرک و شاید غیاب است اما فیلم سینما، نماد زندگی است.کریستین متز نیز یادآور میشود که تصاویر عکاسیک در واقع وجود معطوف به زوال و میرایی را تذکر میدهد که در عین حال نوعی صرافت طبع در مورد زندگی است. عکس انسان را در خلا هستی در گذرگاه نیستی رها میسازد، یعنی انسان معلق در ورطه لازمان و لامکان میگردد.
عدهای از اندیشمندان معتقدند که حالی وجود ندارد هرچه هست گذشته و آینده است.
این فرض تئوریک را میتوان معکوس کرد و گفت آینده و گذشتهای وجود ندارد آنچه هست حالیت حال است هر لمحه و لحظهای نمود حلول حال است. این مضمون در اشعار شاعران عرفانی ما هم به وفور ملاحظه میشود.
پس میتوان گفت که عکاسی هنر حال است؟
آری، اما حالیت تصویری با حالیت عالم خارج تفاوت دارد. حالیت تصویری به اعتبار حالیت خارجی قابل اعتبار است.
با توجه به رویکردی که در غرب اخیرا به معنویت پیدا شده است و آنها متوجه به اخلاقیات شدهاند در مورد چگونگی بروز و ظهور معنویت در عکاسی توضیح بفرمایید.
ما ابتدا باید روشن کنیم مراد از معنویت چیست؟ معنویت یعنی معنیدار بودن یعنی در برابر لفظی و ظاهری بودن گاهی به کار میرود. گاهی به معنای باطنی و روحانی مورد استعمال قرار میگیرد و زمانی هم در تقابل با ظاهری و صوری است. گاهی به معنای آن است که آدمی حقیقت را از راه دل و نه از راه خردورزی روزمره دریابد. به قول ناصرخسرو:
به گوش و جان و دلت پند معنوی بشنو
نگر چه گوید، گوشت به پند او بسپار
گاهی معنویت عبارتست از پرسش از هستی نمودن. هر موجودی که به دنبال معنای وجود باشد اهل معنویت است. در واقع میتوان گفت او در مقام سیر به سوی حقیقت قرار دارد، به قول حافظ:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
میخواند دوش درس مقامات معنوی
اینکه میگویند در غرب نوعی گرایش به معنویت پیدا شده است از جهتی درست و از سوی دیگر نادرست است. اگر بگوییم غرب از وجود غافل بوده و در ورطه موجود سر میکرده در این صورت میتوان گفت با دلمشغولی به وجود موجود اهل ظاهر شده و پدیدارگرا شده و از باطن دورگشته است. اما امروزه با طرح سوال پیرامون حقیقت مدرنیته نوعی آگاهی از نیهلیسم پیدا شده و به همین اعتبار هم ما به زبان عوامانه این بازنگری را نوعی بازگشت به معنویت محسوب میداریم. چنین وضعی در هنر ما هم انعکاس یافته و ما بارقهای از این معنایابی را در آثار هنری و ازجمله عکاسی ملاحظه میکنیم.
عکاسی به مثابه یک ابزار ارتباطی چه جایگاهی دارد؟ در عکاسی به مثابه رسانه ارتباطی بعضی قائل به دو گرایشاند یکی مرتبه استنادی و کاربردی که دارای ساحتی کرانمند و محدود به زمان و مکان است و دیگر مرتبه هنر.
همانطور که خودتان فرمودید حداقل دو مرتبه میتوان برای عکس قائل شد یکی انعکاس واقعیت در یک لحظه معین که امری استنادی است و عکسهای روی گذرنامه و شناسنامه و غیره نمود همین وجه است و مرتبهای دیگر مرتبه فراواقعیت میشود. این دو دو غایت متفاوت را دنبال میکنند. یکی غایت استنادی و دیگر غایت هنری. در بعد هنری عکس از راستای استناد و واقعجویی فراتر میرود و از روزمرگی در میگذرد و در ساحت استعلایی سیر میکند و به ماهیت ناب هنر نزدیک میشود.
در سینما چیزی وجود دارد به نام سینمای مولف، حال در مورد تالیف در عکاسی اظهارنظر بفرمایید. در واقع تالیف در هنر به معنای القای نوعی اندیشه قوامیافته (خاص است) قدم نهادن عکاس در ساحت اندیشهگری و تفکر، داشتن هستیشناسی فردی و تلقی پیرامونی.
من با واژه مولف اشکال دارم. همانطور که گفتم مساله ناپدید شدن مولف و پدیدار شدن اثر هنری به نظر من در وضع کنونی هنر متجلی است. همین بحث را میتوان به حوزه عکاسی هم تعمیم داد. درست است که اثر هنری به هر حال نوعی تالیف از نظر پدیدآورنده آن است. اما از سوی دیگر میتوان به صورت دیگری هم واژه تالیف را به طور استعاری درنظر گرفت. یعنی الفت برقرار کردن میان اثر و خالق و بیننده یا مخاطب. این در صورتی است که واژه تالیف را با الفت دارای پیوند بدانیم یعنی بین اثر و هنرمند نوعی ارتباط عاطفی نسبی وجودی برقرار است. اما این تا لحظهای است که اثر در تعلق هنرمند است وقتی اثر پدیدار شد و به عالم پا گذاشت دیگر این تعلق کمرنگ میشود و در پردهای از حجاب قرار میگیرد.
در مورد تصویرسازی و تصویریابی کمی توضیح بدهید. تعاریف شما از این دو عبارت چیست؟
وقتی صحبت از پوئیسیس (Poiesis )میشود و میگوییم عکاسی نوعی (Poiesis )است بستگی به این دارد که ما این واژه را چگونه معنا کنیم. معنای هومانیستی آن بر تصویرسازی دلالت دارد اما اگر پوئیسیس را به تعبیر «هایدگر» و «دریدا» رسیدن به سرچشمههای حضور و ظهور بدانیم دیگر ابداعات و آفرینندگی مکانیکی معنا ندارد. بلکه این فعالیت بر نوعی آشکارگری و انکشاف دلالت خواهد کرد و در این صورت با معنای واژه یونانی (aletheia )هم پیوند خواهد داشت. در چنین صورتی تصویریابی شاید به مقصود نزدیکتر باشد. یعنی ما تصویر را از دنیای ابهام و حجاب بیرون آورده و از باب انکشاف آن را پدیدار میسازیم و نوعی نسبت عشق ()eros با آن برقرار میکنیم. پس دو ساحت، نگاه و برداشت متفاوت در این جا مطرح است. احتمالا نگاه عرفانی نگاه تصویریاب است.
این نگاه تصویریاب عرفانی را بیشتر تشریح بفرمایید.
وقتی صحبت از عرفان میکنیم بیشتر به دنبال دانستن و دلآگاهی و رهایی از نادانی و عدم معرفت مورد نظر است. در حقیقت وقتی سخن از عرفان میگوییم نوعی راه و روش را مراد میکنیم که به درایت و به دور از استدلالهای مکانیکی و ظاهری تحقق میپذیرد. در واقع مراد وقوف به دقایق و رموز هستی است و از علم سطحی به دور است. از این رو نگاه عرفانی نگاه تصویریاب است. در واقع میتوان از استعاره حافظ یعنی نظربازی هم در این زمینه سود جست.
به عبارت دیگر نظرباز تصویریاب است و نگارجو.
فکر نمیکنید که در مبحث عشق به تعداد معشوقهای دنیا عاشق وجود دارد یعنی هر عاشقی معشوق خود را کشف و شهود میکند و نوع خاص زیبایی او را دریافت و ستایش میکند؟
من این برداشت را عرفانی مینامم.
آیا این نوعی ساختن زیبایی در معشوق نیست؟
بستگی دارد که ساختن را به چه معنا به کار برید. به اعتباری در عرفان کشف و دریافت وجود دارد و این کشف و شهود معطوف به استشعار است. یعنی رسیدن به سرچشمههای حضور یعنی غیبتی که ریشه در حجاب دارد در فهم و درایت به حضور تبدیل میشود. این همان چیزی است که در غرب هنر میستیکال ()mystical میگویند. به طور کلی ساختن و ابداع ریشه در لوگوسانتریسم و مدرنیته دارد.
راجع به واقعیت و حقیقت در عکاسی کمی شرح دهید؟
این سوال سهل و ممتنعی است. باید دید که مقصود از واقعیت چیست، آیا ملموسات است؟ دنیایی که در حیطه حسی ما میگنجد یا آنچه حقیقت دارد. امروزه واقعیت را به عنوان مقولهای در مکتبهای پراگماتیستی بیشتر به کار میگیرند و آن را امر واقع شده تلقی میکنند. حقیقت هم گاهی مترادف واقع به کار میرود و گاهی به معنای نفسالامر است و گاهی به معنای باطل امر باشد. در پارهای موارد نیز استعمال لفظ است در معنی موضوع که یعنی در مقابل مجاز (و همانطور هم که قبلا اشاره شد مجاز استعمال لفظ است در غیر معنای موضوع که در حقیقت میان دال و مدلول مطابقت وجود دارد) اما در عکاسی ما بیش از آن که با حقیقت به معنای بدیع آن سر و کار داشته باشیم با مجاز و استعاره و ایهام سروکار داریم. یعنی در تصاویر باید رمزها و نشانها و استعارات را شناخت، حقیقت در عکس ظاهر پیام را در بر دارد. همان چیزی که خود شما به عنوان تصاویر استنادی از آن یاد کردید. در اینجا حقیقت و ظاهر امر مترادف محسوب میشود.
کلمات جمال و جلال در حیطه عکاسی چگونه تعبیر میشود؟
جمال در زبان فارسی همان زیبایی است تعبیر کلاسیک آن به معنای زیبایی و جمال را باید در آثار افلاطون چون فیلبوس (philebus)، «هیپاس بزرگ» و «سوفیست» جستجو کرد. افلاطون لفظ (To Kalon )را برای زیبایی به کار برده است که هم به معنای روی خوش و هم سیرت نیکوست. یعنی افلاطون برای نخستین بار میان زیبایی و ارزشهای متعالی اخلاقی پیوند برقرار کرد. بدیهی است که افلاطون دقیقترین تعریف از زیبایی را در مکالمه میهمانی (SymPosium )بیان کرده است. در خلال مکالمههای یاد شده همان تعاریفی را از زیبایی عرضه داشته که در مقدمه بحث برایتان ذکر کردم. در اینجا باید بگویم که در قرن هفدهم نوعی واژگونی انگاره در معنای زیبایی و هنر پدید آمد یعنی با ظهور ذهنیت معیارهای عینی و کلاسیک جای خود را به معیارهای ذهنی و ذوقی داد و زیبایی در حیطه احکام ذوق قرار گرفت. حال در رابطه با عکس میتوان دو نوع برخورد زیباییشناسانه داشت یکی برخورد کلاسیک و یکی برخورد مدرن که ریشه در حظ و ذوق درون ذات دارد.
در مورد جلال نیز که به معنای عظمت و بزرگواری، قوت و شوکت بوده و رونق و هیبت و وحشت به کار رفته است میتوان آن را با معنای تعالی و والایی مورد استعمال «ادموند برک)Edmond Burk( » قیاس کرد. به نظر او زیبایی موجد حظ و لذت بیغرض است اما جلال موجد هیبت و هیمنه است. یعنی اگر اثر هنری لذت برغرض ایجاد کند ما با زیبایی سر و کار داریم اما اگر موجب هیبت و هیمنه شود ما با جلال سر و کار داریم.
من به درستی نمیدانم که ارتباط شما با جامعه عکاسی ایران و عکاسی معاصر چگونه است، شما جایگاه عکاسی ایران را در قیاس با اتفاقاتی که در خارج از ایران وجود دارد چگونه ارزیابی میکنید؟
عکاسی از سایر پدیدههای اجتماعی فرهنگی جامعه ایران به دور نیست بلکه در پیوندی ارگانیک با کل اتفاقات اجتماعی فرهنگی، اقتصادی قرار دارد. عکاسی نمود عملکرد فرهنگی جامعه ایران است. با این حال اگر عکاسی ایران را با 20 سال پیش قیاس کنیم جنب و جوش و خلاقیتهای خاصی در پارهای محافل عکاسی ملاحظه میشود که دلگرم کننده است. درست است که ادبیات جدید عکاسی آن طور که در غرب رواج یافته، در اینجا به صورت تئوریک و آکادمیک مطرح و تجربه نمیشود و ما قدری از این نظر کند عمل کردهایم، اما استعدادهای فردی به وفور دیده میشود. با این حال کار آکادمیک در این زمینه هنوز ناکافی و پراکنده است. دستاوردهای جدید در عکاسی باید هر چه بیشتر جدی گرفته شود. باید از دیگران هم بیاموزیم و هم از راهکارهای آنها درس بگیریم.
بحث جدید هویت ایرانی بسیار قابل بررسی است. طبیعتا هنگامی که گفته میشود عکاسی ایرانی ابتدا باید تعریفی از ایرانی بودن به دست داد ایرانی بودن یعنی چه؟
این هم یکی از سوالات بسیار مشکل است، اگر به معنای سطحی ایرانی بودن را در نظر بگیریم به معنای هر چیزی یا کسی است که به این آب و خاک وابسته باشد. ایرانی بودن در حقیقت برآیند آب و خاک، قومیت و زبان و فرهنگ و پیشینه تاریخی خاصی است. اگر عامل جغرافیا را در نظر بگیریم در واقع کسی ایرانی است که در حوزه جغرافیایی مابین دریای خزر و خلیج فارس از شمال و جنوب و از شرق به افغانستان و پاکستان و از غرب به عراق و غیره متولد شده و زیست کرده است. اگر از لحاظ زبان فارسی ایرانی بودن را در نظر بگیریم، این زبان شعبهای از زبانهای هند و اروپایی است و شامل همه زبانهای آریایی رایج از جمله ترکستان و قفقاز و ترکیه و افغانستان و کردستان میشود. این زبانها همه به اصل واحدی میرسد. از این زبانها، پارتی و سعدی و خوارزمی و خنثی و غیره مشتق شده. ما در این حال عامل فرهنگ را اصل قرار میدهیم یعنی مجموعهای از هنجارها و رسوم و عادات و ادب و زبان که قومی را با هم پیوند میدهد در هر کجا که باشند. اگر صنعت ایرانی را در کنار عکاسی قرار دهیم چنین معنایی را میتوان مستفاد کرد. یعنی عکاسی که با این منش و ویژگی فرهنگی رشد کرده است. اگر چنین چیزی قابل فرض باشد ما هنر عکاسی ایرانی داریم ولی گاهی به معنای جهانوطنی این هنر را در نظر میگیریم که در این صورت صنعت ایرانی را به دشواری میتوان بهکار برد. با این حال عکاسی در فرهنگ ایران دارای شناسنامه خاصی است که راجع به آن مطالعاتی هم صورت گرفته است.
دیگر سوال خاصی مدنظر نیست اما دریچه باز است برای طرح مبحث انفرادی توسط شما در مقولات مترتب به عکاسی؟
بدایتا شما سلسله سوالاتی را مطرح کردید که جالب و تاملبرانگیز بود و هر یک از آنها باید موضوع تحقیق و بررسی جداگانهای قرار گیرد. اینگونه بحثها نیاز به تعمیم، گفتگو و هم پرسه دارد. باید متخصصان حوزههای مختلف در مورد آنها بیندیشند و به طور کلی با بحث و گفتگو زمینه تعاطی افکار بیشتر فراهم شود. ما در ایران در همه حوزهها متاسفانه دچار سطحینگری هستیم و از تخصص و ژرفانگری هراسانیم. باید به ژرفا نقب زد و افقهای شناخت را هر چه بیشتر گسترش داد. به قول «گئورگ گادامر» باید با افق اندیشه دیگر درآمیخت و افق خویش را عمق و پهنا بخشید. کاری که شما انجام میدهید قدمی است در این راه انشاءالله موفق باشید.
کوروش ادیم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....