در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کلاهبرداریهای میثم مانند جرایم مجرمان دیگر زیاد به طول نینجامید و او خیلی زود با شکایت مالباختگان تحت تعقیب قرار گرفت و دستگیر شد: «6 سال و نیم حبس. این حکمی بود که دادگاه برایم برید. چند جلسه محاکمه شدم. نمیتوانستم کارهایی را که کرده بودم انکار کنم. بهناچار همهشان را قبول کردم و به زندان افتادم. متاهل بودم و همسرم در نبود من به سختی افتاده بود از طرفی خودم هم نمیتوانستم شرایط زندان را تحمل کنم. حبس کشیدن کار خیلی سختی است.» این جمله را که میگوید لرزش خفیفی در صدایش احساس میشود. سرباز در دادگاه را باز میکند. میثم با این تصور که وقت رفتن است نیمخیز میشود، اما هنوز فرصت هست؛ این را محافظ کنار دستیاش میگوید. میثم نگاهی به اطراف میاندازد و حرفهایش را ادامه میدهد: «در زندان با یک مجرم حرفهای دوست شدم. رابطهمان شکل گرفته و با هم صمیمی شده بودیم، اسمش بهنام بود. او گفت برای این که بتوانم بدون تحمل مجازاتم برای همیشه از زندان و دادگاه خلاص شوم چاره کار را بلد است. من به بهنام اعتماد کرده بودم و میدانستم هیچ حرفی را بیحساب و کتاب نمیزند . نقشهاش را پرسیدم. انجام دادنش خیلی سخت بود اما اگر از عهدهاش برمیآمدیم حرف نداشت.»
چشمهای میثم برق میزند. او حالا میخواهد مرحله به مرحله نقشه عجیب و پیچیدهاش را توضیح بدهد: «بهنام زودتر آزاد شد و افتاد دنبال کار من. مرحله اول این بود که از زندان مرخصی بگیرم، ولی باید وثیقه میگذاشتم و نداشتم. با همسرم صحبت کردم و از او خواستم پدرش را راضی کند برایم سند گرو بگذارد. پدرزنم اول راضی نمیشد. به من اعتماد نداشت اما زنم بالاخره او را راضی کرد و از زندان بیرون آمدم.»
متهم سینهاش را صاف میکند، انگشت اشارهاش را به طرف میز قاضی، جایی که چند پرونده روی هم چیده شده است میگیرد و میگوید: «درست مثل بچهها که وقتی امتحانشان تمام میشود، کتابهاشان را دور میاندازند من هم توی ذهنم پروندهام را دور انداختم با خودم گفتم اگر همسرم و بهنام کارشان را درست انجام بدهند دیگر به زندان برنمیگردم. برای پیگیری نقشهمان راهی تهران شدیم و چند روزی در جایی خودمان را مخفی کردیم بعد از آن زنم به پلیس گزارش داد من ناپدید شدهام. در این مرحله هم به مشکلی برنخوردیم و همسرم را برای شناسایی اجساد مجهولالهویه به پزشکی قانونی بردند؛ شانس با ما یار بود.»
میثم انگار که بخواهد حرف محرمانهای بزند، تن صدایش را پایین میآورد، زیرچشمی دور و اطراف را برانداز میکند و میگوید: «یک جنازه آنجا بود که به خاطر برقگرفتگی سوخته و از بین رفته بود. جسد اصلا قابل شناسایی نبود. زنم هم فرصت را مناسب دید و گفت جنازه من است. چند بار از او پرسوجو کردند و او تاکید کرد، مطمئن است جنازه من است. به این ترتیب مراحل اداری کار انجام شد و جسد را تحویل گرفتیم. بعد از آن هم گواهی فوت و بقیه کارها را انجام دادیم، البته به این سادگیها نبود.»
به این فکر نمیکردی که ممکن است نقشهات درست از آب درنیاید و دستت رو شود؟ این را که میپرسم میثم از دلهره و اضطراب آن روزهایش سخن میگوید: «معلوم است که میترسیدم، البته بهنام مطمئن بود مشکلی پیش نمیآید، ولی من نگران بودم؛ چون این بار پای همسرم هم گیر بود. آن روزها یک لیوان آب خوش هم از گلویم پایین نرفت. از سایه خودم هم میترسیدم. ای کاش همان موقع از ادامه بازی انصراف میدادم.»
آنچه که متهم از آن به عنوان بازی یاد میکند، جرمی سنگین است؛ جعل، تقلب و فرار از زندان. او ماجرا را این طور ادامه میدهد: «برای این که پروندهام مختومه شود، باید از چند مسوول نامه و امضا میگرفتیم، همه این کارها را زنم با کمک بهنام انجام داد. او مرا دوست داشت و حاضر بود به خاطر این که به زندان برنگردم، خودش را به خطر بیندازد. ای کاش همسرم را وارد این ماجرا نمیکردم. البته اگر میخواستم کارم پیش برود، چاره دیگری نداشتم. خلاصه این که مدتی طول کشید تا همه نامهنگاریها انجام شد و مدارک لازم را تهیه کردیم.»
حالا نوبت به آخرین مرحله نقشه فرار از زندان رسیده بود: «من خودم را در جایی امن و خلوت پنهان کردم. همسرم گواهی فوت را به دادگاه برد و گفت من بر اثر یک حادثه فوت شدهام. این طور شد که بعد از چند بار رفتوآمد، پرونده من را مختومه اعلام کردند.»
احساس رهایی و آزادی، احساس زیبایی است؛ اما نه برای مجرمی که با یک جرم تازه خودش را به صورت موقتی رهانیده است. خود میثم احساسش را در آن زمان این طور شرح میدهد: «از خوشحالی میخواستم پرواز کنم. همسرم هم همین طور. بهنام هم از این که نقشهاش گرفته بود، ذوقزده شده بود. خلاصه این که همه شاد بودیم. فکر میکردیم همه چیز تمام شده. درهای جدیدی پیش رویم قرار گرفته بود. دیگر مجبور نبودم شرایط سخت زندان را تحمل کنم. این را که میگویم فقط حبسکشیدهها معنیاش را میفهمند. پشت میلهها که باشی هر یک ساعت، یک سال میگذرد. کلافه میشوی. غمی در دلت جای میگیرد که با هیچکاری نمیتوانی خودت را از شرش خلاص کنی. برای همین بود که خودم را به آب و آتش زدم تا پروندهام مختومه شود. دیگر میتوانستم زندگی کنم، با اسم و هویتی جدید»
تلاشی باطل برای فرار از زندان، تا این مرحله همهچیز به ظاهر با موفقیت پیش رفت، اما برنامه بعدی میثم چه بود؟ میخواستی زندگی سالمی داشته باشی یا هدفت انجام جرمی تازه بود. او این سوال را با سکوت جواب میدهد و به زمین چشم میدوزد. سپس سرش را بالا میگیرد و میگوید: «هیچچیز بهتر از زندگی سالم نیست. آدم وقتی جرمی انجام میدهد ممکن است از این که بدون زحمت به پول یا هدفش رسیده است، موقتا احساس لذت و خوشی کند، اما بعد وقتی دستگیر شد خودش را هزار بار لعنت میکند که چرا چنین کاری را انجام داد. من هم دوست داشتم به راه راست برگردم یعنی آن موقع که کلاهبرداری انجام میدادم و حتی بعد از آن هم به این موضوع فکر نمیکردم، اما الان از گذشتهام پشیمان هستم.»
میثم با دستبند نقرهای رنگش بازی میکند و بدون اینکه سوالی بپرسم خودش میگوید: «حتما میخواهی بدانی چطور شد که دوباره دستگیر شدم.» با حرکت سر تایید میکنم و او با کشیدن آهی بلند، چگونگی دستگیری دوبارهاش را این طور تعریف میکند: «فکر میکردم آبها از آسیاب افتاده است، دیگر خیالم راحت شده بود. برای همین وقتی مشکلی برای یکی از دوستانم پیش آمد تصمیم گرفتم به او کمک کنم و همین مساله باعث دستگیری دوبارهام شد.»
مگر دوستانت میدانستند تو زندهای؟ این را که میپرسم، لبخند تلخی میزند و جواب میدهد: «فقط 2، 3 نفر میدانستند. برای من مراسم تشییع جنازه و ختم مفصلی برگزار شد، همه فامیل باور کرده بودند من مردهام. چقدر برایم گریه کردند. چقدر ناراحت شدند، همهشان را به بازی گرفتم.»
میثم با ابراز پشیمانی دوباره از کاری که کرده است ادامه میدهد: «داشتم میگفتم، میخواستم به آن دوستم کمک کنم برای پیگیری کارش به اداره آگاهی رفتم، خیالم کاملا جمع بود که کسی دنبالم نیست و من فراموش شده هستم، اما در آنجا یکی از ماموران که در جریان پروندهام قرار داشت و قبلا من را دیده بود، بلافاصله مرا شناخت و همکارانش را باخبر کرد و بالاخره دستگیر شدم، البته اول خودم را به بیخبری زدم و ادعا کردم اشتباه میکنند و من میثم نیستم، ولی خب انکار بیفایده بود و دوباره راهی زندان شدم، ولی این بار با پروندهای سنگینتر.»
داستان عجیب میثم اینجا به پایان میرسد، ولی هنوز ابهامهایی وجود دارد. متهم با بیحوصلگی به آنها جواب میدهد و منتظر است تا هر چه زودتر از این گفتگو خلاص شود. اولین ابهام مربوط به جنازه سوختهای است که آن را به جای میثم دفن کردند. «نمیدانم جسد برای چه کسی است. هنوز هم هویتش معلوم نشده و ظاهرا خانوادهای ندارد، چون اگر قوم و خویش داشت حتما سراغش میرفتند، شاید هم چون بدجوری سوخته بود، نتوانستند شناساییاش کنند. به هر حال جسد دفن شده و حالا دیگر نمیدانم چه اتفاقی میافتد.»
واکنش فامیل بعد از افشای حقیقت هم یکی دیگر از نکاتی است که میتواند جالب باشد. میثم سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد، دوباره به زمین چشم میدوزد و میگوید: «همان یک ذره آبرو و حیثیتی هم که داشتم از بین رفت. اول ظاهرا باور نمیکردند من زندهام بعد که فهمیدند معلوم است که خیلی از دستم عصبانی شدند، حتما کلی بد و بیراه هم گفتهاند. من شرمنده همهشان هستم. خجالت میکشم.»
میثم این جمله را که میگوید، چند لحظهای سکوت میکند و بعد حرفی را میزند که از اول گفتگو در دلش مانده بود: «اگر فکر فرار به سرم نزده بود تا به حال دوران محکومیتم را گذرانده و آزاده شده بودم و میتوانستم یک زندگی عادی و معمولی داشته باشم و در کنار همسرم باشم، و برای خوشبختی و راحتی او تلاش کنم، ولی الان نهتنها باید مجازات قبلیام را تحمل کنم، بلکه بهخاطر فرار از زندان و جعل به میزان حبسم اضافه هم میشود. الان پرونده جدیدی دارم و نمیدانم این بار به چند سال زندان محکوم میشوم. زندگیام را به باد دادم. دیگر وقتی آزاد شوم، پیر شدهام.»
صدایش به لرزش میافتد، دستش را مرتب روی پیشانی میمالد و در حالی که همزمان با سرباز محافظ از صندلی بلند میشود، میگوید: «همه چیز از یک وسوسه شروع شد. وسوسه پولدار شدن. من آدم محترمی بودم. خانوادهام متشخص بودند و همه به آنها احترام میگذاشتند، ولی این وسوسه زندگیام را تباه کرد. هر کسی که فکر میکند میتواند با کلاهبرداری و بردن مال مردم به جایی برسد، سخت در اشتباه است. بالاخره مچش را میگیرند و آخر و عاقبتش مثل من میشود؛ آدم زندگی بخور و نمیری داشته باشد، ولی در آرامش روزگارش را بگذراند، بهتر از آن است که از راه خلاف ثروتمند شود، ولی همیشه در اضطراب و دلهره و عذاب وجدان به سر ببرد و آخرش هم به زندان بیفتد.»
میثم با این توصیه حرفهایش را به پایان میرساند و میرود تا دوباره پشت میلههای زندان به خاطر اشتباهایش افسوس بخورد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: