یک قصه عجیب و غریب

این نامه چیزی خلاف نامه‌های قبلی است. نامه‌ای که از خواندنش حتما لبخند می‌زنید و آرزو می‌کنید شما هم چنین سرنوشتی داشته باشید؛ سرنوشتی سرشار از دوست داشتن. خلاصه این هفته صفحه ما، صفحه شادی است و چی از این بهتر: سلام. من رحمان ... هستم از شهر میانه، استان آذربایجان شرقی می‌خواهم برایتان قصه‌ای عجیب و غریب بگویم که بخشی از واقعیت زندگی مرا تشکیل می‌دهد.
کد خبر: ۲۴۹۳۸۳

برخلاف خیلی‌ها که در صفحه شما از غم و غصه‌هایشان می‌گویند من چنین قصدی ندارم. در واقع می‌خواهم بگویم عشق، اگر واقعا عشق باشد و طرفین درگیرش همه‌جوره آن را بخواهند، در هر سن و سالی شکل می‌گیرد و دوام می‌آورد.

مادر من، با به دنیا آوردن من بعد از زاییدن دو دختر از دنیا رفت. لابد می‌گویید عجب قدم شوری! اما خب، خودتان هم می‌دانید که بنده این وسط هیچ تقصیری نداشتم. پدرم به خاطر این اتفاق و در سوگ مادرم که خیلی هم دوستش داشت، تصمیم گرفت دیگر ازدواج نکند و خودش مرا بزرگ کند. البته این جمله خودش مرا بزرگ کند خیلی شبیه فیلم‌هاست چون قاعدتا پدر من نه‌تنها از بچه‌داری چیزی نمی‌دانست، وقت و حوصله‌اش را هم نداشت. بعد هم وقتی آدم دو خواهر دارد که دیگر پدر آدم، آدم را بزرگ نمی‌کند. این بود که ما تبدیل شدیم به موش آزمایشگاهی خواهرهای محترم که با آن دوره طرح بچه‌داریشان را می‌گذراندند. سوم چهارم دبستان بودم که خواهر بزرگم ازدواج کرد و تا آمدم بفهمم دنیا دست کیست، دیدم آن یکی هم شوهر کرد و من ماندم و پدرجان؛ پدرجانی که حالا از آموزش و پرورش بازنشسته هم شده بود. بعد از ازدواج آخرین خواهرم، آنها تصمیم گرفتند روزهای هفته را بین خودشان تقسیم کنند و هر روز یک نفرشان به ما سر بزند و کارهای خانه را بکند و برایمان غذا بپزد، اما این طرح بعد از مدتی شکست خورد، چون مدام سر این که نوبت کی است دعوایشان می‌شد! به قول پدرم حق هم داشتند. به هرحال زن مردم بودند، نمی‌شد که همه وقتشان را صرف ما کنند. خلاصه آنقدر این کشمکش‌ها ادامه پیدا کرد که پدرم ورود آنها را به خانه ما بدون دعوت قبلی قدغن کرد. این طور بود که من و پدرم تنها شدیم.

چه روزهایی! خدا نصیب هیچ مسلمانی نکند. پدرم برایم چنان آشپزی می‌کرد که آدم گریه‌اش می‌گرفت. مثلا وسط تخم‌مرغ نیمرو آب می‌ریخت، ولی عوضش برای پختن برنج، دریغ از قطره‌ای آب! همیشه هم می‌گفت بیخود نیست مادر مرحومت جوانمرگ شد! خانه‌داری خیلی سخت است! من آن موقع سوم راهنمایی بودم، در نتیجه کمک چندانی نمی‌توانستم به پدرم بکنم، این بود که پدرم راه می‌رفت و می‌گفت، چی می‌شد تو هم دختر می‌شدی؟ ای خدا هر کی دختر نداره بدبخته!

اما به هر حال ما یک جوری با هم کنار آمدیم. یادم هست توی کتابخانه مدرسه‌مان کتابی بود به اسم ماجراهای من و بابام. یک بار آن را گرفتم و آوردم خانه. بعد از خواندن چند قصه‌اش خیلی از آن خوشم آمد و برای پدرم هم خواندم. چشمتان روز بد نبیند، از فردای آن روز کار من بیچاره درآمد. هر شب باید می‌آمدم و می‌نشستم و برای پدر محترم ماجراهای من و بابام می‌خواندم! پدرم هم ضمن شنیدن داستان مدام سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: ای بچه مادرمرده! ای مرد بیچاره بیوه! خلاصه که دنیایی داشتیم با هم!

بعد از گذشت چند سال آشپزی پدرم بهتر شد و خانه‌داری من هم تغییر کرد. خلاصه با هم به یک نوع روش مسالمت‌آمیز برای زندگی کردن دست پیدا کرده بودیم که دوباره همه چیز به‌هم ریخت. چرا؟ چون من دانشگاه سراسری تبریز در رشته مورد علاقه‌ام یعنی مهندسی کشاورزی قبول شدم. خب، طبیعی است که از چنین فرصتی نمی‌شود گذشت. وقتی خبر قبولی‌ام را به پدرم دادم، اولش کلی خوشحال شد و بالا و پایین پرید، بعد یکدفعه گفت: یعنی تو می‌روی تبریز؟ پس من تنهایی توی این خانه درندشت چه کار کنم؟ راست می‌گفت، به این یکی اصلا فکر نکرده بودم!

خواهرهای محترمم از راه رسیدند. اول که کلی خوشحالی کردند و یک مهمانی خانوادگی هم دادند ولی بعد همه دوره‌ام کردند و گفتند واقعا می‌خواهم با پدر چه کار کنم؟ اولین راه این بود که پدر را هم با خودم ببرم تبریز و آنجا یک خانه اجاره کنیم و این مدتی که من درس می‌خوانم در تبریز زندگی کنم، اما پدرم زیر بار نرفت. اولا که دلش نمی‌خواست خانه‌اش را دست کس دیگری بدهد، بعد هم نمی‌توانست دور از دخترها و دوستان هم‌دوره‌ای‌اش زندگی کند. بعد من طی یک اقدام فداکارانه تصمیم گرفتم که دانشگاه نروم که البته با این هم نه‌تنها موافقت نشد بلکه نزدیک بود یک کتک جانانه هم بابت چنین فداکاری بزرگی از پدرجان و دخترهایشان نوش جان کنم. خلاصه همه مانده بودیم چه کنیم که خواهر کوچکم فکر بکری کرد: برای پدر زن می‌گیریم! و چنین بود که ماجرای اصلی ما شروع شد. پدرم زیر بار نمی‌رفت ولی وقتی دید که ما کوتاه‌آمدنی نیستیم، بالاخره راضی شد با این شرط که خودش طرف را انتخاب کند. می‌خواست ما را بپیچاند ولی نتوانست چون ناگهان عاشق شد! آن هم عاشق خواهر یکی از دوست‌هایش که ازدواج نکرده بود و در شهر دیگری زندگی می‌کرد. یک شب ما در خانه نشسته بودیم که دیدم پدرم به همراه یک خانم و یک پیرمرد و پیرزن وارد شد! سلام و علیک کردیم و پدرم آنها را معرفی کرد و گفت ظاهرا پسرشان یعنی دوست پدر من خانه نیستند و آنها پشت در مانده بودند و خلاصه پدرم آنها را دیده و به خانه آورده بود. قیافه پدرم را هرگز فراموش نمی‌کنم. کلی هول شده بود و خودش را به این طرف و آن طرف می‌زد. وقتی داشت به من دستور می‌داد که بروم از کبابی سر کوچه کباب بخرم یکدفعه سر و کله عروس‌خانم آینده پیدا شد و گفت اجازه نخواهد داد چنین کاری صورت بگیرد چون خودش الان دست به کار می‌شود و یک چیزی سر هم می‌کند. این البته بعد از یک ساعت و نیم تعارفی بود که بین آنها سر شام خوردن یا نخوردن، مساله این است در گرفته بود. خلاصه غذا پختن عروس آینده همانا و عاشق شدن پدر ما آن هم یک دل نه، صد دل همانا. البته نه که فکر کنید پدر من آدم شکمویی است، به قول خودش از صفا و صمیمیت عروس‌خانم خیلی خوشش آمده بود. چنین بود که از فردای آن روز کار ما درآمد. مگر می‌توانستیم پدر را در خانه نگه داریم. تا ولش می‌کردیم یا به خانه همان دوستش می‌رفت یا آن دور و برها پرسه می‌زد. خلاصه آنقدر رفت و آمد و آنقدر شعرهای سوزناک خواند تا آنها هم به قضیه مشکوک شدند. وقتی کار دیگر داشت بالا می‌گرفت و نزدیک بود یک سوءتفاهم بزرگ شکل بگیرد خواهرانم دست به کار شدند و برای امر خیر مزاحم خانواده دوست پدرم شدند. البته من احتمال شکل‌گیری چنین ازدواجی را صفر می‌دانستم ولی نگو که عروس‌خانم هم بله... و از پدر ما خوشش آمده و چنین بود که پدر من بعد از این همه سال، بالاخره تن به ازدواج داد و حالا که من سال آخر دانشگاه هستم می‌بینم که آنها دارند به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنند. توی این مدت نه یک بار با هم مشکلی داشته‌اند و نه یک بار خواهرهایم از دست عروس‌خانم رنجیده‌اند. وقتی عشق میان آنها را می‌بینم به خودم می‌گویم پس حادثه عشق زمان و مکان و سن و سال نمی‌شناسد! کاش ما هم مشمول این حادثه شویم!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها