[و اما:] اندیشمندی از عالم مسیحیت میگوید: پاکی قلب، خواستن امر یگانه است که مرادش شاید بیداری در خویشتن و شناختن خود است، پیش از آن که هیاهوی جامعه آدمی را دررباید و خواستهها و هیجانات و احساسات جمعی، آدمی را تابع خود کند. پاکی قلب، آن یگانه خواستن است که گام نهادن در مسیر آن یگانه، آدمی را چنان میکند که خود «یگانه» میشود. چنان که در حدیث قدسی فرمود: عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی او مثلی: بندهام مرا فرمان بر تا تو را چون خویش یا مثال و مظهر خود کنم. اگر نوشتن درباره حجتالاسلام والمسلمین مرحوم آقا سیدابراهیم اصغری بهاری باشد، باید به همان یگانگیاش اشاره کرد و همان یگانه است که خودش بیشک همه چیز است. و او نیز به راستی چنین بود. در راه «یگانه» قدم برمیداشت تا توحیدی شود. بیخویشتن شود. در راهی که پایانش نیست، سفر کند...
... مدتها بود که منتظر این سفر بود و خود را برای آن آماده میکرد؛ دست آخر رفت اما او پیش از اینها رفته بود. اینجایی نبود. دلش در گروی خیال خال دیگری بود. با ما مینشست. سخن میگفت. احترام میکرد.... امام نمازمان بود. دلمان را به کربلا میبرد. عشق را نشانمان میداد. خورشیدمان بود در تاریکیهای راه. مداوایمان میکرد در پریشانیهای [روح] نفس.
از او نوشتن سخت است. آنقدر ساده بود که کلام در بیانش به تکلف میافتد. بزرگ بود اما خدا بزرگش کرده بود. بوی توحید از همه جای زندگیاش احساس میشد. نیمه شبها ساعت خلوت او بود. برای وعده آسمانی و رفتن به سر سفره «و مناللیل فتجهد به نافله...»
قرآن، نامه عزیزی بود که از محبوبش هماره میخواند و تکرارش میکرد. با تدبر، ایمان و خضوع. هر وقت از کارهایش فارغ میشد به سراغ قرآن میرفت. قرآن بزرگترین کار او بود. وقتی که آن نامه محبوب را میخواند چنان غرق آن میشد که گویی در میان ما نیست. بعد از آن بود که به منبر میرفت و لطایف حکمی با نکات قرآنی بر لبانش جاری میشد.
14 بار به خانه خدا سفر کرد. امام کاروانها بود؛ «سیدالقوم خادمهم.»
نمیتوانست از روضه اولیایش دور باشد. نمیشد روزی بر او بگذرد و روضه نخواند و منبر نرود. در سن 98 سالگی بر مصایب ائمه و نیز از اشتیاق آنها با همه ناتوانی گریه میکرد.
از این که وقت به بطالت بگذرد ناراحت میشد. در مهمانیها سمت و سوی مجلس را از هدر رفتن زمان به معرفتی و معارفی و قرآنی شدن سوق میداد. دلش بزرگ بود.
سخاوت و بخشش در زندگیاش موج میزد. هر چه داشت همه را به دیگران داد.
عشق مردمان به او مثالزدنی بود. برای تبرک و تیمن به خانهاش میآمدند و با دست پر میرفتند.
سهم ما از او اینک حسرتی است که در دل ماند و بهتی که بر چهرهمان نشست، میگفت برویم آن طرف ببینیم چه خبر است و من میدانم که آن طرف برایش همه چیز بود. چه به آرامی خاموشی گزید. شعرهایی که زیاد تکرار میکرد نشان میدادند دل و جانش از کدام ساحت است.
ما زمیخانه عشقیم گدایانی چند
خرقهپوشان و خروشان و خموشانی چند
نه در انجم حرکت بود نه در قطب سکون
گر نبودی به زمین خاک نشینانی چند
او که دلی نیازرد، میگفت:
دل به دست آور که حج اکبر است
از هزاران کعبه، یک دل بهتر است
بنده خدا بود. و باز می گفت:
در راه چنان رو که سلامت نکنند
با خلق چنان زی که قیامت نکنند
در مسجد اگر روی چنان رو که تو را
در پیش نخوانند و امامت نکنند
دلش به عشق زنده بود و «زنده» است. کتاب صهبای صبح که تازه منتشر شده گوشهای از اخلاق، معنویت، عمل و عرفان زلال او را فرارویمان گشوده است.
هماره در خدمت به خلق حاضر بود تا آنجا که توان ایستادن داشته باشد . شب و روز نمی شناخت بارها دیدم برای مردم بدون اینکه چیزی به او گفته باشند دعا می کرد.
در طول زندگی اش بسیار می نوشت . نوشته هایش در دفاتر بسیاری به یادگار مانده است.
امروز مثل دیگر روزهای خدای یگانه، روز یگانه اوست.
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم، دوام ما.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)