کمیسر بلافاصله محل کارش را ترک کرد و به قصد منطقه دنور حرکت کرد. ساعت حدود 4 بود که کمیسر خود را به فرودگاه کوچک محلی که در شمال منطقه دنور در کنار دریاچه زیبای انتروگر قرار داشت رساند. در گوشه فرودگاه در کنار یک هواپیمای کوچک یک موتوره توریستی، دو خودروی پلیس، آمبولانس و چند مامور دیده میشدند.
سروان جیمز کانک، رئیس پاسگاه منطقه در محل حضور داشت. او با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از یک احوالپرسی گرم گزارش داد: حدود ساعت 5/2 زن جوانی به نام مری با کلانتری تماس گرفت و در حالی که صدایش میلرزید اعلام کرد که جسد پدر نامزدش در داخل هواپیمای کوچکی رها شده است. وی در حالی که بشدت مضطرب و وحشتزده بود از ما کمک خواست. با اعلام این خبر، بلافاصله به طرف محل حرکت کردیم و وقتی خودمان را به اینجا رساندیم با جسد ویلیام چیلست روبهرو شدیم.
سروان ادامه داد: با حضور در محل، منطقه را تحت کنترل قرار دادیم. ضمن این که ظواهر امر نشان میدهد که وی اقدام به خودکشی کرده است. آنطور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم مقتول 50 سال سن دارد. او مدیر یک شرکت بیمهگذار است و علاقه بسیاری به پرواز دارد و هرازچندگاهی با حضور در این منطقه اقدام به پرواز با هواپیمای کوچک خود میکند.
البته بیشتر اوقات در روزهای تعطیل دست به پرواز میزد اما امروز گویا استثنائا تصمیم به پرواز گرفته بود.
وی یادآور شد: ویلیام چیلست 9 ماه پیش با ماریو دوبر که زن ثروتمند و پولداری است ازدواج میکند. ماریو دوبر که قبلا 3 بار ازدواج کرده بود از شوهر اولش یک پسر 28 ساله به نام مارک دارد که البته جدا از او زندگی میکند اما خانم دوبر خرج او را میدهد.
سروان جیمز کانک در پایان گزارش خود افزود: گویا مقتول قبل از اقدام به خودکشی با مارک تماس گرفته و او را در جریان این امر قرار داده است و مارک و نامزدش هم به سرعت خود را به اینجا میرسانند. اما زمانی به اینجا میرسند که ویلیام اقدام به خودکشی کرده بود. مارک و نامزدش هم موضوع را به نگهبان فرودگاه که گویا در اتاقک بوده اطلاع میدهند و بعد هم ما را در جریان گذاشتند. این را هم باید خاطرنشان کنم که مارک و ویلیام گویا میانه خوبی با هم نداشتند و اختلافات شدیدی بین آنها وجود داشت.
کمیسر چند سوال از سروان جیمز کانک پرسید و سپس به سراغ هواپیمای توریستی رفت. در داخل کابین هواپیمای 4 نفره که از نوع روبین د 48 بود، جسد ویلیام چیلست در حالی که جای گلولهای در شقیقه سمت راستش کاملا مشهود بود، در پشت سکان هواپیما مشاهده میشد. جلیقه نقره رنگی که به تن داشت رنگ خون به خود گرفته بود و صورتش نیز کاملا خونآلود بود.
لکههای خون همچنین روی کلاه ایمنی مخصوص پرواز که زیرپای او افتاده بود، دیده میشد. در کنار دست راست بر روی صندلی کنار کابین خلبان، اسلحه رولور کالیبر 38 و یک تلفن همراه که خاموش بود دیده میشد. سر مقتول به طرز دلخراشی روی گردنش خم شده بود و جوی باریکی از خون از صورتش سرازیر و روی صندلی کشیده شده بود.
کمیسر به دقت جسد ویلیام چیلست را بررسی کرد و آنگاه آن را در اختیار نماینده پزشکی قانونی قرار داد و به سراغ مارک مرد جوانی که قدی بلند داشت و موهای قهوهای رنگش را از پشت بسته بود و بسیار نگران و افسرده به نظر میرسید، رفت.
مارک با صدای لرزانی گفت: ساعت دقیقا 2 بعدازظهر بود که ویلیام تماس گرفت و گفت تصمیم دارم هم خودم و هم تو را راحت کنم. پرسیدم منظورت چیست؟ گفت از این وضع خسته شدم و میخواهم برای همیشه خودم را از این زندگی نکبتبار نجات دهم. به آخر خط رسیدم و الان که با تو صحبت میکنم اسلحه در دستم است و میخواهم کار را یکسره کنم. ویلیام اجازه صحبت کردن به من نداد و تلفن را قطع کرد. فکر کردم شوخی میکند. خیلی سعی کردم با او تماس بگیرم اما موفق نشدم. با عجله و به اتفاق نامزدم با سرعت سرسامآوری به سمت فرودگاه حرکت کردیم ولی وقتی رسیدیم که کار از کار گذشته بود و ویلیام بیچاره مرده بود. او با شلیک گلوله به سرش اقدام به خودکشی کرده بود.
کمیسر پرسید: فقط همین جملات بین شما رد و بدل شد؟
مارک پاسخ داد: دقیقا همین کلمات، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیشتر.
مارک اضافه کرد: من با ازدواج مادرم با ویلیام مخالف بودم. هرگز نتوانستم پذیرای او باشم و دائم با او درگیر بودم. او یک مرد خودخواه و زبانباز بود که با ابراز علاقه به مادر سادهلوح من سعی میکرد او را فریب داده و پولهای او را بالا بکشد. خیلی از پولهای مادرم را گرفت و در شرکت بیمه سرمایهگذاری کرد و من مطمئن بودم که او قصد کلاهبرداری از مادرم را داشت.
مارک ادامه داد: با همه این اوصاف و اختلافاتی که داشتیم اما هرگز راضی به مرگ او نبودم و دلم نمیخواست اتفاقی ناگوار برای او رخ دهد و فقط از او میخواستم که از مادرم جدا شود و او را به حال خود رها کند.
مارک پس از لحظهای تعمق گفت: گمان میکنم که ویلیام دچار بیماری روحی بود، چرا که گاهی بشدت عصبانی میشد و کنترلش را از دست میداد.
مارک در پاسخ این سوال کمیسر که آیا ویلیام در رابطه با خودکشیاش با مادرت هم تماس گرفت، جواب داد:
خیر. او فقط با من تماس گرفت و من دقایقی پیش موضوع را به اطلاع مادرم رساندم. این را هم اضافه کنم که دیشب من و ویلیام به شدت باهم درگیر شدیم و من از او خواستم که خانه ما را ترک کند. به او گفتم دیگر حق ندارد پا به خانه من بگذارد و فکر کنم همین امر هم باعث شد که او افسرده و ناراحت شود و دست به این کار بزند.
البته دیشب مادرم در خانه نبود و صبح ساعت 11 که من از خانه بیرون زدم، او برگشت. مادرم از سفر برگشته بود.
کمیسر پرسید: موقع ترک خانه ویلیام در منزل بود؟
مارک جواب داد: بله. او روی بالکن نشسته بود.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از نامزد مارک پرداخت. وی هم همان اظهارات مارک را تکرار کرد و افزود: وقتی با جسد خونآلود ویلیام روبهرو شدیم، مارک آنچنان آشفته شد که قدرت هیچ کاری نداشت و کاملا وحشتزده بود. وقتی این وضع را دیدم با کلانتری تماس گرفتم.
وی ادامه داد: متاسفانه جک انتروگر نگهبان فرودگاه هم گویا تمام مدت در اتاق نگهبانی در خواب بود. چراکه بعد از حضور ما در فرودگاه تازه از اتاقک بیرون آمد.
کمیسر پس از شنیدن اظهارات نامزد مارک گوش به صحبتهای جک انتروگر داد. جک که رنگش پریده بود آرام به کمیسر گفت: ساعت حدود 11 صبح بود که آقای ویلیام به اینجا آمد. او مثل همیشه نبود. کمی عصبی و نگران به نظر میرسید. از من خواست هواپیمایش را آماده کنم. وقتی هواپیما آماده شد شروع به پرواز کرد. ساعتی بعد وقتی برگشت سرگرم هواپیمایش شد. همیشه بعد از پرواز کوتاه این کار را میکرد و سپس دوباره پرواز کرد. از آنجا که شب قبل به علت دندان درد نتوانسته بودم بخوابم، به داخل اتاق رفتم. یک قرص آرامبخش خوردم و روی تخت دراز کشیدم. طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم، آقای مارک و نامزدشان را در کنار هواپیما دیدم. لحظاتی بعد آنها به سمت من آمدند و خبر دادند که آقای ویلیام خودکشی کرده است. برایم اصلا قابل قبول نبود. فکر کردم شوخی میکند. اما وقتی پای هواپیما رفتم و با جسد خونآلود آقای ویلیام روبهرو شدم، خشکم زد.
کمیسر پس از این که چند سوال از او کرد، نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت دقیقا 30/17 بود. کمیسر به همراه سروان جیمز کانک دوباره به سراغ هواپیما رفت. دکتر لوپ نماینده پزشکی قانونی که تحقیقات اولیه را انجام داده بود به کمیسر گفت: بررسیهای اولیه حکایت از قتل بر اثر شلیک گلوله به سر دارد و به طور یقین حداقل 4 ساعت از زمان وقوع مرگ میگذرد.
کمیسر از دکتر تشکر کرد و یکبار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود به دقت مرور کرد و آنگاه رو به سروان کانک گفت ویلیام خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است. آنگاه دستور دستگیری مارک و نامزدش را به جرم قتل ویلیام صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید مارک و نامزدش قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر داستان را به دقت خوانده باشید متوجه میشوید.