پُستخانه

کد خبر: ۲۴۷۵۶۹

علیرضا: می‌خواهم زندگی‌ام را با رنگ بنویسم، با خط بنگارم، و با کلامی از عشق آغاز کنم. شاید این‌بار، در این جاده‌ تاریک بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم.

زینب صمیمیان از اسلام‌آباد غرب: نمی‌دونم چه‌مون شده و چی داره به سرمون می‌یاد؟ چرا این‌قدر مغرور و یکدنده و لجباز شدیم؟ چی شده که تا بهمون می‌گن نه، غیر قابل تحمل می‌شیم و نازک‌نارنجی؟ خسته شدم از زندگی، ناامید شدم بس که آگهی فوت جوونهایی رو روی در و دیوار دیدم که خودشون دیگه نخواستن باشن. جوونهای ضعیفی که سر مضحک‌ترین اتفاقات و خواسته‌ها، به پوچی و زوال رسیدن و خودشون رو نابود و اطرافیانشون رو داغدار کردن. بدتر از همه وقتیه که از آشناهاشون می‌شنوی: اینم سرنوشت بچه من بود! یعنی چی؟ چه سرنوشتی؟ چه حکمتی؟ تو سرنوشت هیچ آدمی خودکشی نوشته نشده...

بدون نام: اینه رسمش؟ ما که 20 روز قبل از موعد مقرر، براتون پیام دادیم... پس چی شد؟ از این به بعد ما هم می‌ریم مطالب ادبی می‌نویسیم شاید چاپ شه. مرسی. منم بچه‌م اینا... وای غذام سوخت!

پیامت رو قطعاً به مسوولش داده‌م، حالا اگه چاپ نشده، دیگه... لا‌بد اون هم بچش روی گاز بوده اینا...!

شکوفه توکلی 16 ساله از ایلام: از همون روزی که خواستم یه آدم تازه شم، از روزی که از خودم بدم اومد، از شکلم، قیافه‌م، رفتارم، حرف زدنم، راه رفتنم و خلاصه از خودم بیزار شدم، از همون وقتی که با خودم قهر کردم و به خودم پشت کردم، از همون روز بود که خودم رو ندیدم و به این وضع عادت کردم. از اون روز بود که دیگه حرفای خودم رو نشنیدم و این حرفها تو انبار دلم جمع شد. بعد از یه مدت که چشام رو باز کردم، دیدم یه آدم تازه شده‌م...

این که آخرش با اولش در تناقض بود دختر خوب! یعنی این آدم تازه‌ای که تو ذهن مخاطب، مفهوم خوبی و خوب شدن رو داره، دلش برای اون آدم کهنه‌ای که مفهوم بدی و بد بودن رو به ذهن می‌آره تنگ شده بوده و حسرت تغییراتش رو می‌خوره؟!! عجب!

یکی مثل تو: تو را با عشق کاری نیست، تو را از عشق یاری نیست/ فرستادم به دنبالت، تو را افسوس پیکی نیست/ شدم من ساقی باران، بدادم جامی از عشقم/ شکستی جام عشقم را، تو را جانا میلی نیست...

ردیفت ردیف! هوم؟ ولی قافیه‌ت؟ یاری با پیکی؟ پیکی با میلی؟ نمی‌شه که! باز اگه بود غاری و ماری و ناری، اِی... می‌شد کرد کاری! ولی این‌جوری...؟ آیم ساری!! اونم در حد و اندازه‌ خیلی و فت و فراوون و بسیاری!

صحرا، دختری در مزرعه: ...اگه ما زیر گِل هم بریم، کسی نمی‌فهمه! انقدر دور و بر شما شلوغه که اصلا یادت می‌ره این صفحه جز اونایی که مدام نامه می‌دن، خواننده‌های دیگه‌ای هم داره که از اول با این صفحه بودن ولی حالا کم‌پیدان...

اونا رو که همواره به یادشون هستیم، فقط به خاطر کمبود جا، اسمشون رو تو ذهنمون می‌آریم، نه تو صفحه. شما هم خودت رو جزو همون «اونا» بدون که ما مدام، زیر گُل قرارشون می‌دیم!

مهدیار دلکش از قم: سه تا شعر فرستاده‌م... سه تاش رو اگه چاپ کردی که خیلی خوبه. دو تاش رو اگه چاپ کردی که بازم خوبه. یکیشم چاپ کردی خوبه، هیچی‌شم چاپ نکردی، خودت خوبی؟ چه خبر؟!...

خودم خوبم؟ ...خبری نیس!! الا همین یه خبر که حافظ شیرازی برامون ارسال کرده: تو متن خبرش گفته: بیا دست‌گرمی‌هامون رو نگه داریم، وقتی خوب پخته شد بیاریم سر سفره... برا خودمونم بهتره (آخه به امید چی‌کار داری باباجون؟ دِهَه...!)

دیوونه همیشگی: ...دلم برای یک درد دل حسابی لک زده اما دیگر کسی به جنس لکدار نگاه هم نمی‌کند...

واااااو! چه همه جنس لکدار و چه همه لک و پیس! یه گوش مفت می‌شناسم خوراک درد دل! می‌خوای آدرسش رو بدم؟ بنویس: جام‌جم، چاردیواری، صفحه بروبچ...!

شبدر شبزده از ملایر: ...درسته که شما با حافظ و سعدی و خیام و دیگر اُدبا هم‌کاسه‌اید ولی یک نگاه به متنی که فرستادم بنداز و بعدش قضاوت کن. ربط ساعت و باد صبحگاهی در اینه که خیال داشتم بعد از درد دل با قاصدک اون رو به باد صبحگاهی بسپارم ولی آن‌قدر درد دلم با قاصدک طول کشید، ساعتی را که می‌خواستم رهایش کنم فراموش کردم...

درسته که ما با حافظ و سعدی سر یک کاسه نشسته بودیم و داشتیم نامه‌ی تو رو می‌خوندیم ولی خیام گفت بهت بگم: از این به بعد خودت رو هم ضمیمه نامه‌ت کن برای ارائه‌ توضیح درباره متنت! (ای بابا، می‌گم خیام گفت، از من چرا ناراحت می‌شی؟ حالا غصه نخور، دفعه بعد که برام نوشتی: «منم که حسسسااااااس! خیلی از جوابت ناراحت شدم» منم خودم رو ضمیمه جوابم می‌کنم که بهت بگم فقط محض مزاح و چاشنی لبخند یه همچی جوابی دادم... خوبه؟ ...حالا دیگه آشتی؟!...)

عاطفه، ستاره‌ سوخته: تمام حرفم با توست، تویی که از جاده‌های مهتابی پا به باغچه‌ من گذاشتی و همسایه‌ دیوار به دیوار شب‌بوهایم شدی.

نازنین 12 ساله از ملایر: ...تو خونه‌ی ما تقریباً همه، چاردیواری رو دوست دارن، اما خواهرم از همه جَوگیرتره و چند باری هم براتون نامه نوشته که تا حالا اسم رمزش رو به هیچ کدوم از ما لو نداده. بنابراین یه پیشنهاد بهت می‌دم که نون خوبی توشه: این آباجی خانوم ما رو لو بده، منم هر چی گیرم اومد شصت‌تاش مال تو، چهل تاش مال من! (نمی‌خوای؟) خب اصلا نودتاش مال تو، خوبه؟! ببین، فکر نکنی داری کار خلافی می‌کنی‌ها! تو داری به کنجکاویهای یه خواهر کمک می‌کنی (ماستمالی!...)

من میییییی‌دونم! ما موفق نمیییییی‌شیییییممم! آخرشم خواهرت منو با گالیور اشتباه می‌گیره و می‌یاد می‌گه: گااااااالیور، نقشه رو... (چی ببخشید!) اون نودتایی رو که گرفتی با نهصدتای دیگه جریمه دیرکرد! رد کن بیاد...! (حالا خر بیار و باقالی بار کن!!... )من میییییی‌دونم!

نوشمک 22 ساله از کرج: ...بعضی وقتا بد جوری کم می‌یارم و خیلی خسته می‌شم. مشکلات همه با هم می‌یان و مثل یه دایره، سر هر کدوم رو که می‌گیری، می‌بینی تهش به اون یکی وصله! ولی با خودم می‌گم: اگه من جلوشون نایستم، پس کی واسته؟ هان؟...

حسن جعفری باکلانی از اراک: ...امکانش هست که من نشانی وبلاگ خودم را هم زیر نوشته‌هایم بنویسم؟ خواهش می‌کنم این سوال را در لفافه‌ طنز جواب ندهید...

خیر. برای معرفی وبلاگتان با ضمیمه کلیک مکاتبه فرمایید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها