ماهها و سالها گذشت و بالاخره حسن مادرش را راضی کرد که به شهر برود و در آنجا مشغول کار شود.
حسن راهی تهران شد. به تهران که رسید دید وضع کار در آنجا بدتر از دهکده خودشان است و هرچه گشت کاری بهتر از کارگری ساختمان پیدا نکرد. او در یک ساختمان مشغول به کار شد و همان طور که در تصویر میبینید مشغول بردن گونیهای گچ و سیمان است.
وقتی کارش در ساختمان تمام شد مزدش را گرفت و به دهکده بازگشت. وقتی رسید به سراغ مادرش رفت و ماجرا را تعریف کرد و تصمیم گرفت که در مزارع پدرش مشغول به کار شود. حسن از راه کشاورزی پول خوبی به دست آورد و یک شب که خسته از کار به خانه بازگشت مادرش به او گفت که با ریشسفید دهکده قرار گذاشتهام تا فردا به خواستگاری دخترش برویم.
حسن خیلی خوشحال شد چون از نازخاتون خیلی خوشش میآمد. روز بعد فرارسید و حسن و مادرش به خانه ریشسفید رفتند و قرار عروسی را گذاشتند. جشن باشکوهی برگزار شد و حسن و نازخاتون زندگی خوبی را در کنار هم آغاز کردند. پس از 2 سال آنها صاحب دو فرزند شدند که نامهایشان قلی و گلی بود. قلی و گلی مادربزرگشان را خیلی دوست داشتند و هر روز به خانه او میآمدند تا به قصههای شیرینش گوش کنند.
گلی در کنار مادربزرگش مشغول بافتن قالی شد و قلی هم در مزرعه به پدرش کمک میکرد. نازخاتون هم که قالیهای زیبایی میبافت در کنار دخترش مشغول به کار شد و این خانواده در کنار هم زندگی بسیار خوشی را به ثمر رساندند و حسن دیگر هیچ وقت فکر رفتن به شهر به سرش نزد.
شبنم آخوندی 14 ساله از اصفهان