دوباره چشم میچرخانم. داخل سالن همکف یک دایره سیاه تکان میخورد. چشمم را باز و بسته میکنم و به روبهرو خیره میشوم. اشتباه نکردهام. یک، دو، سه، پنج کله سیاه با موهای ژولیده و خاکآلود که سر خم کردهاند.
روی زمین صفحه دولای روزنامه را باز کردهاند به جای سفره. با یک بشقاب پر از گوجهفرنگیهای خرد شده. یک قالب پنیر و 3 کارد آشپزخانه با دستههای پلاستیکی زرد و قرمز و سیاه. چند دست با هم طرف چاقوها میرود، یکی سیاه با رگههای گچ، یکی رگههای سیمان، بعضی از آنها برمیگردند و منتظر میمانند تا نوبت بعد. چند انگشت به طرف گوجهفرنگیها میرود. برمیدارند و روی نان و پنیرها میریزند و به طرف دهان میبرند. نمیدانم هر کدام چند لقمه برداشتهاند که با صدای ترمز ماشینی سر برمیگردانم. جلوی در ورودی ساختمان نیمهکاره یک پرادوی مشکی با خطهای سفید میایستد. مرد میانسالی با شکم برآمده و پیراهن سفید از ماشین پیاده میشود. دزدگیر را میزند و داخل ساختمان میشود و بلند صدا میزند: صمد، یارممد. از پشت ستون میگذرد و بالای سر کارگرها میایستد. کارگرها ایستاده و نیمخیز میشوند. مرد به ساعتش نگاه میکند و میگوید: لنگ ظهره هنوز مشغول خوردنید. کار چی؟
یکی از کارگرها روزنامه را با ظرف گوجه و پنیر و چاقو جمع میکند و کنار دیوار میگذارد. یکی از پلههای نیمساخته بالا میرود. یکی هم با قوطی ضدزنگ از تیرآهنها بالا میکشد. تمام تابستان امسال را از صدای جوشکاری عذاب کشیدیم. در و پنجرهها را میبستیم. پنبه و دستمال کاغذی توی گوشهایمان فرو میکردیم، اما فایده نداشت. خدا را شکر تمام شد. هنوز چشمم بین پیراهن یقه سفید مرد صاحب کار و آستینهای کارگرها در رفت و آمد است. یکی آستین پیراهن چرکش را بالا میزند که معلوم نیست قبلا آبی بوده یا خاکستری. ذنبه را برمیدارد. یکی هم با پیراهن آستین کوتاه که ناشیانه آستینش را با چاقو بریده است فرغون را راه میاندازد. یکی هم تیشرت چرک مردهای به تن دارد که معلوم نیست قرمز است یا قهوهای. شلنگ را باز میکند و روی ماسههای کپه شده میگیرد. دنبال یکی دیگر میگردم که صدای قیژ ترمز ماشینی گوشم را پر میکند. به طرف صدا سر برمیگردانم. یک الگانس سفید براق درست پشت پرادو پارک میکند. سپر به سپر. جوانی از آن بیرون میپرد. در را محکم میبندد. شلوار کتان سیاه پوشیده با کمربند پهن و سگک درشت نقرهای. کاپشن سیاه چرمیاش را روی دوش میاندازد. پیراهن مشکی یقه بلند به تن دارد. ناخن لای موهایش میاندازد و آنها را بالا میزند. دستش را میبینم با دستبند کارتیه و انگشتر طلا با نگین سیاه درشت. لگد محکمی به چرخهای پرادو میزند. آژیر به صدا درمیآید. مرد از پشت ستون رد میشود. به حیاط میرسد. پسر وارد حیاط میشود. لبهایش را کج و کوله میکند: «سلام بابایی خودم.» مرد بلند میگوید: «دیشب کجا بودی لندهور؟ تا مادرت رو دقمرگ نکنی، ولکن نیستی؟» پسر با ابروهای نازک بالا رفته میگوید:« با بروبچ بودیم، نشد نصف شبی مزاحم بشم.» از پلهها بالا میآیند داخل سالن. از پست ستون رد میشوند. پسر بلند داد میزند: چطوری اشرف؟ شیری جونت کو؟ کارگری که روی ماسهها آب گرفته، دست روی سینه میگذارد و خم میشود «چاکریم»، حتما همین اشرف است. کارگری که دارد ضدزنگ میزند از همان بالا با لهجه افغانی فریاد میزند: نوکریم آقا مهندس. این هم باید شیری باشد. پسر دست روی شانه مرد میگذارد و میگوید: بابایی، برنامه شده بریم شمال، لطفا شارژ. پدر با آرنج توی شکم پسر میکوبد و یک قدم میرود عقب: یعنی شارژت تمام شده؟ پسر با لبهای کش آمده میگوید: تا ابد باید ادامه داشته باشه، شندره غازی؟ تازگیها خسیس شدی و دست به طرف پدر دراز میکند. مرد دست در جیب شلوار مشکی اطو خوردهاش میکند که کمربندش زیر شکمش محکم شده. یک دسته اسکناس درمیآورد. پسر میگیرد و میگوید: همین؟ گدابازی درنیار. اقلکنش یک هفته شمال افتادیم و با انگشت، پهلوی پدر را قلقلک میدهد. مرد عقب میکشد. از این که میگویند شکاف نسلها زیاد شده و اخلاف والدین و فرزندان زیاد، تعجب میکنم. روابط به این خوبی؟ پدر دست در جیب پیراهن میکند و چند چکپول درمیآورد؛ عددش را نمیبینم، ولی پسر راضی میشود. با انگشت میشمارد. با دستهای سفید و ناخنهای سوهانخورده به پشت پدر میکوبد: «یا علی.» روی یک پاشنه چرخ میزند و به طرف در حیاط میرود. کاپشنش را در هوا میچرخاند و با صدای بلند میگوید: خوش باشید بچهها، بای. اشرف شلنگ را میاندازد و دست به سینه چند قدم پشت سرش میرود. شیری از بالای اسکلت آهنی میگوید: خیر پیش آقا مهندس و با پشت دست، موهای چسبیده به پیشانیاش را کنار میزند. آفتاب اول پاییز هنوز داغ است. حتما آن بالا گرمتر. مرد چند گام بلند برمیدارد. عرض و طول سالن را متر میکند؟ یا به پسرش و شمال و شارژ فکر میکند؟ به روزنامه کنار دیوار لگد میزند و دست به موهای جوگندمیاش میکشد. پنجره را میبندم. پرده را میکشم و به آشپزخانه میروم. باید برای ظهر غذا درست کنم. به لیست هفتگی غذا، بالای اجاقگاز نگاه میکنم. امروز سهشنبه است، لوبیاپلو داریم. سینی را برمیدارم و پیمانه برنج را از توی سطل پر میکنم. یکی برای خودم، یکی برای صمد، یکی برای یارممد، یکی اشرف، یکی هم شیری... .
منیرالسادات موسوی