هنوز چراغ قرمز بود که به فروشگاه دلخواه مادر رسیدند.
و چشمهای کودک هنوز خیره مانده بود به رقص حاجی فیروزی که در قرمزی رنگ چراغ، دور از چشم مأموران سیاه پوش، فرصت دارا شدن به او داده شده بود.
مرگ
پدربزرگ با کیسهای پر از بلال به خانه آمد و من بارها آنها را شمردم و هر بار در خیالم آن یک بلال اضافه را بین خودم و دیگری نصف کردم.
شب شد.
پدر بزرگ نیامد.
و دروغ بزرگترهای با ادب فاش شد که او بیمار نیست و از دنیا رفته است.
روز اول، روز دوم، سوم، ...، شب هفت،... همه گذشت و من هر بار پنهانی در آشپزخانه به برگهای بلال نگاه میکردم که هر روز زردتر می شد. بلالها گندیدند و تا سالها پس از آن کسی برای من بلال نخرید.
تولد بزرگی
شمع تولد 50 سالگیاش را روشن کرده بودند. آنقدر همیشه او را بزرگ میدانستند که نمیتوانست با شور کودکانه شمعهای کیک تولدش را غرق در شادی بلوغش فوت کند. کودکی را که نزدیکش بود صدا کرد. در مراسم بزرگیاش به فکر بزرگیهای پوچ کودکیاش بود.
حورا صداقت