فارست گامپ را رابرت زمه کیس در سال 1994 بر مبنای فیلمنامهای از اریک راث (که اخیرا فیلم مورد عجیب بنجامین باتن (دیوید فینچر) را بر اساس فیلمنامهاش دیدهایم) بر اساس داستانی از وینستون گروم کارگردانی کرد. زمه کیس که متولد 14 می1952 در شهر شیکاگو است عمده شهرت خود را به خاطر به کارگیری جلوههای ویژه جذاب در فیلمهایش به دست آورده است. پنج فیلم او جزو صد فیلم پرفروش آمریکا است و برخی این ویژگی را مدیون آشنایی و مراودت او با استیون اسپیلبرگ میدانند. هنگامی که فیلم میدان افتخار زمه کیس در سال 1975 جایزه بهترین پایان نامه تحصیلی را کسب کرد، توجه اسپیلبرگ به این دانشجوی جوان جلب شد و از او دعوت به عمل آورد تا در نگارش فیلمنامه 1941 مشارکت و مشاورت داشته باشد. بعدها زمه کیس با این آغاز دلگرم کننده توانست در سینمای آمریکا برای خود جایگاهی قابل اعتنا به دست آورد. فیلمهایی مانند میخواهم دستت را بگیرم (درباره تلاش کمیک چند نوجوان برای به دست آوردن بلیت یک کنسرت)، اتومبیلهای مستعمل (درباره رقابت فروشندگان اتومبیلهای اوراقی)، قصه عاشقانه سنگ (یک گرتهبرداری از سری فیلمهای ایندیانا جونز)، بازگشت به آینده 1 و 2 و 3 (که قسمت نخستش با محوریت سیال کردن منطق زمان اثر موفقی بود)، چه کسی برای راجر رابیت پاپوش دوخت (انیمیشنی دلچسب که موضوعی جنایی/کاراگاهی را در باب شخصیتهای معروف کارتونی در ترکیب با کاراکترهای زنده تعریف میکند)، تماس (با رویکردی فضایی/ماورایی)، جدا افتاده (با الگوگیری از مایه رابینسون کروزوئهای) قطار سریع السیر قطبی (انیمیشن دلپذیر دیگری درباره کریسمس)، بیوولف (بر مبنای افسانهای اساطیری) و... کارنامه رابرت زمه کیس را از اعتبار زیادی بهرهمند ساخته است و البته فیلم فارست گامپ در این میان جلوهای پرنمودتر دارد.
فارست گامپ داستان زندگی فردی آمریکایی به همین نام است که در کودکی ( دهه 1940) با ضریب هوشی بسیار پایینتر از حد معمول و قدرت عضلانی کم پاهایش، مجبور بود با بستهای فلزی محکمی حرکت کند، اما مادر بیوه اش تلاش فراوان میکرد تا او فرقی با سایر همسالانش در مدرسه نداشته باشد. تنها دوست دوران کودکی گامپ، همکلاسیاش جمی بود که به او انگیزه رهایی از بستهای فلزی پاهایش را بخشید. کمکم مشکل ضعف پای گامپ حل میشود آن سان که حتی در دبیرستان ابتدا عضو تیم ورزشی مدرسه اش میشود و سپس به تیم ملی راه پیدا میکند و پیشرفت او باعث میشود با جان کندی رئیسجمهور وقت آمریکا دیداری داشته باشد. پس از آن به ارتش ملحق میشود و به ویتنام میرود و در آنجا با یک همولایتی خودش (آلابامایی) به نام بوبا آشنا میشود که قصد دارد پس از پایان جنگ یک قایق صید میگو به راه اندازد. فرمانده آنها ستوان تیلور یک قهرمان جنگ است. واحد آنها مورد حمله قرار میگیرد و گامپ یک تنه همه را نجات میدهد به جز بوبا که میمیرد و تیلور که دو پایش را از دست میدهد. گامپ در بازگشت به آمریکا، با جانسن رئیسجمهور وقت آمریکا ملاقات میکند و در یک تظاهرات ضد جنگ به طور تصادفی جنی را میبیند. پس از مدتی گامپ قهرمان تنیس میشود و در پی آن با نیکسون هم فرصت ملاقاتی مییابد. او یک قایق صید میگو میخرد و با کمک تیلور و در اثر مقداری تلاش و مقداری شانس میلیونر میشود. در عین حال زندگی جنی را هم تعقیب میکند که اکنون در نومیدی و افسردگی و تلخی در کالیفرنیا به سر میبرد. پس از مرگ مادر گامپ، او و جنی زندگی با هم را آغاز میکنند اما جنی پس از مدتی او را ترک میکند. گامپ همه جا را در پی او میگردد تا این که سرانجام او را در حالی پیدا میکند که صاحب پسر کوچکی به نام فارست کوچک شده است. آنها زندگی خوشی را در کنار هم ادامه میدهند تا این که جنی در اثر ابتلا به ویروسی ناشناخته میمیرد.
فارست گامپ فیلمی در ستایش بلاهت است، بلاهتی که معطوف به یک جور بی آلایشی و بی شیله پیلگی است و در پی خود روندی خوش بینانه را نسبت به زندگی و آینده رقم میزند. بسیاری با تماشای این فیلم به یاد فیلم حضور ( هال اشبی، 1979) افتادند که در آن هم پیتر سلرز نقش آدمی سادهلوح را بازی میکرد که تصادفا گذرش به مراتب بالای اجتماعی و سیاسی کشیده میشود. اما زمه کیس در فارست گامپ لحنی هجوآلودتر را نسبت به کار اشبی برگزیده است و با اینکه فیلمی انتقادی نساخته است و حتی به نوعی در تبرئه آمریکاییها از دخالتهای تنشزایشان در مناطقی مانند ویتنام تلاش کرده است، ولی به هر حال با آمیختن عناصر طنز آلود و وقایع تاریخی و شخصیتهای سیاسی شاخص، توانسته تصاویر جذابی را برای تماشاگران فراهم آورد. مثلا در سکانسی،گامپ که قهرمان مسابقات شده است به دیدار کندی میرود. (کن رالستون که مسوول جلوههای ویژه فیلم بود با استفاده از تکنیکهایCGI این امکان را فراهم کرد تا تام هنکس با روِسای جمهور پیشین ملاقات داشته باشد و حتی با آنها دست بدهد. پاهای قطع شده فرمانده تیلور نیز با همین تکنیکها کار شدند تا همه چیز طبیعی جلوه کند.) رئیس جمهور از همه یک سوال میپرسد (چه احساسی دارید؟) و آنها هم به صورت کلیشهای یک جواب میدهند (افتخار) اما وقتی رئیسجمهور همان سوال را از گامپ میپرسد او در حالی که به خود میپیچد، میگوید به دستشویی احتیاج دارم! گامپ میان آنچه از ذهنش میگذرد و آنچه بر زبانش میآید تفاوتی نیست. اما دورویی و دروغگویی دیگر انسانها از او که اینگونه نیست ذهنیت احمق را بین مردم میسازد. در قسمتی دیگر گامپ به جنگ میرود، بدون اینکه کوچکترین اطلاعی راجع به هدف جنگ داشته باشد. یکی دیگر از صحنههای جالب فیلم جایی است که فرمانده از فارست میپرسد:« هدف تو از خدمت در ارتش چیه !» و فارست فریاد میزند «هر چه شما بگین!» و فرمانده در برابر احمقانهترین جواب از او تقدیر میکند و یا صحنهای که فارست در هنگام اخذ نشان لیاقت باسن زخمی خود را به رئیسجمهور نشان میدهد. در سکانس دیگری فارست میخواهد در برابر اجتماع ضد جنگ از اهداف جنگ بگوید. افسری بلندگو را قطع میکند تا دیگران بلندگو را وصل کنند و صدای فارست به گوش مردم برسد اما فارست حرفهایش تمام شده است! یکی دیگر از سکانس جالب فیلم سکانسی است که در آن فارست برای مسابقات پینگپنگ در ایام جنگ سرد به چین مائوئیستی میرود. او میگوید من برای بازی کردن رفتم اما نمیدانم چرا همه از سفیر صلح از من نام میبردند! فارست تنها بازی کردن را برای ذات آن دوست دارد و از استفاده ابزاری سیاستمداران از آن بیاطلاع است. همین سوءاستفاده از او در مصاحبه تلویزیونیاش تکرار میشود. گوینده از او میپرسد: چین چگونه بود؟ و او جواب میدهد: مردم چیزی نداشتند و گوینده بلافاصله جواب را سیاسی میکند و میگوید: نفی مالکیت خصوصی! در این بین بازی تام هنکس در نقش گامپ یکی از ارزشمندترین نمودهای اثر است و در کارنامه کاری این بازیگر بزرگ معاصر هم از تشخص بالایی برخوردار است.
فارست گامپ در مراسم اسکار موفقیتهای زیادی کسب کرد که عبارتند از: برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد برای تام هنکس، برنده جایزه اسکار بهترین کارگردان برای رابرت زمهکیس، برنده جایزه اسکار بهترین ویرایش فیلم برای آرتور اشمیت، برنده جایزه اسکار بهترین فیلم، برنده جایزه اسکار بهترین جلوههای ویژه و برنده جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی برای اریک راث. البته این فیلم در هفت رشته دیگر هم نامزد دریافت جایزه اسکار شده بود.
مهرزاد دانش