فرهنگ جبهه

ما در حوزه‌ فرهنگ‌ و هنر، یادگارهای‌ زیادی‌ از دوران‌ دفاع‌ مقدس‌ در اختیار داریم. جنگ‌ اگرچه‌ در اوج‌ خلاقیت‌های‌ هنری‌ و ادبی‌ جاگیر نشده‌ است‌ و هنوز شاهکارهای‌ هنری‌ و ادبی‌ ما، مایه‌ از جنگ‌ نگرفته‌اند، اما در حوزه‌ فرهنگ‌ شفاهی‌ باید از یک‌ شاهکار مسلم‌ و ماندگار سخن‌ گفت‌ که‌ صورت‌های‌ زیبای‌ دفاع‌ مقدس، بخصوص‌ رزمندگان‌ و ایثارگران‌ ما را به‌ تصویر کشیده‌ است. بی‌شک‌ تهیه‌ و تدوین‌ مجموعه‌ کتابهای‌ فرهنگ‌ جبهه، نمونه‌ بارز این‌ نوع‌ ماندگاری‌ است. فرهنگ‌ جبهه‌ کتابهایی‌ هستند که‌ در هر مجلد آن‌ یکی‌ از زیبایی‌های‌ دفاع‌ تصویر شده‌ است‌ و این‌ کتاب‌ به‌ تنهایی‌ بار سنگینی‌ از انتقال‌ فرهنگ‌ جبهه‌ را بر دوش‌ کشیده‌ است. ‌ «شوخ‌ طبعی‌ها» ی‌ رزمندگان‌ ما در اوج‌ جنگ‌ تنها فراز کوچکی‌ از فرهنگ‌ دفاع‌ ماست‌ که‌ بخشهایی‌ از آن‌ را با هم‌ می‌خوانیم: ‌
کد خبر: ۲۴۶۷۵۱

با ارفاق‌ صفر‌

مجتمع‌های‌ آموزشی‌ هم‌ در جبهه‌ حکایتی‌ بود. مار از پونه‌ بدش‌ می‌آمد نزدیک‌ سوراخش‌ سبز می‌شد. بچه‌ها از کتاب‌ و دفتر و مدرسه‌ و معلم‌ می‌گریختند و به‌ جبهه‌ پناه‌ می‌آوردند، آن‌ وقت‌ بعضی‌ آنها را می‌آوردند منطقه! شاید برای‌ تحقق‌ شعار یک‌ دست‌ سلاح‌ دست‌ دیگر کتاب! امام‌ (ره)، آن‌ کتاب‌ و کتابت‌ بی‌شک‌ قرآن‌ بود نه‌ صرف‌ و نحو و <ضرب‌ زید عمرا.> البته‌ دانش‌آموزان‌ کتابها را مطالعه‌ نمی‌کردند و اگر با اصرار دوستان‌ و متولیان‌ امر در جلسه‌ امتحان‌ شرکت‌ می‌جستند آن‌ وقت‌ برگه‌ امتحان‌ آنها خواندن‌ داشت. از اسم‌ و مشخصات‌ گرفته‌ تا پاسخ‌ به‌ سوالات: عبدالله‌ عابدزاده، متولد عام‌الفیل، سال‌ سوم‌ مدرسه‌ عشق، و اگر از آنها در راه‌ بازگشت‌ از جلسه‌ امتحان‌ پرسیده‌ می‌شد: تصور می‌کنی‌ چه‌ نمره‌ای‌ بگیری؟ می‌گفت: با ارفاق‌ صفر!‌

تیر سرد کن‌ ‌

او که‌ سن‌ و سال‌ بیشتری‌ داشت‌ از دوست‌ بسیجی‌ خردسالش‌ سوال‌ کرد که‌ نگفتی‌ بالاخره‌ چطور موفق‌ شدی‌ بیایی‌ منطقه‌ و رزمنده‌ بسیجی‌ گفت: هیچی‌ فرار کردم. آنها تا آخرین‌ لحظه‌ هم‌ حرف‌ خودشان‌ را می‌زدند. تو بروی‌ جنگ، جنگ‌ کجا می‌رود؟ خودت‌ را نمی‌توانی‌ جمع‌ و جور کنی، یک‌ خدمتکار می‌خواهی‌ که‌تر و خشکت‌ کند آن‌ وقت‌ صدایت‌ را می‌اندازی‌ در گلویت‌ که‌ می‌خواهم‌ بروم‌ با دشمنان‌ دین‌ بجنگم! آخر چه‌ کاری‌ از دست‌ تو بر می‌آید؟ و از این‌ حرفها. برادری‌ که‌ بزرگتر بود، گفت: تو هم‌ می‌گفتی‌ هیچ‌ کاری‌ نتوانم‌ بکنم‌ یکی‌ دو تا تیر را که‌ سرد می‌کنم! بسیجی‌ که‌ تا آن‌ لحظه‌ او را محرم‌ فرض‌ کرده‌ بود و حالا می‌دید همسنگرش‌ هم‌ همان‌ حرف‌ را به‌ زبان‌ دیگر می‌گوید به‌ او حمله‌ برد؛ دنبال‌ هم‌ در محوطه، از این‌ سو به‌ آن‌ سو. ‌

حسن‌ طاغوتی‌ ‌

در گردان‌ ما یک‌ بسیجی‌ بود به‌ نام‌ حسن‌ باقری، اعزام‌ از شهر بابک‌ کرمان. خیلی‌ پسر باحالی‌ بود. اوایل‌ می‌گفت: به‌ من‌ نگویید حسن‌ باقری، بگویید حسن‌ طاغوتی، می‌پرسیم: برای‌ چه؟ می‌گفت: برای‌ این‌ که‌ شناسنامه‌ شوهر خاله‌ مادرم‌ مربوط‌ می‌شود به‌ دوره‌ رضاشاه!‌

روزی‌ در میدان‌ صبحگاه‌ بعد از مقداری‌ دویدن‌ و ایستادن‌ و تمرین‌ نظامی‌ نشسته‌ بودیم، حسن‌ بلند شد و از فرمانده‌ پرسید: آقای‌ علوی‌ ما قرار است‌ برای‌ عملیات‌ به‌ غرب‌ برویم؟ او با تعجب‌ گفت: چطور مگر؟ حسن‌ توضیح‌ داد: برای‌ این‌ که‌ ما را مثل‌ قاطر راه‌ می‌برید و می‌دوانید!‌

خواب‌ برای‌ جبهه‌

اصولا چند روز که‌ پشت‌ بچه‌ها باد می‌خورد و در خانه‌ می‌ماندند بی‌حال‌ و حس‌ می‌شدند و به‌ جبهه‌ که‌ می‌رسیدند آثار و عوارض‌ آن‌ به‌ خوبی‌ محسوس‌ بود. این‌ وضعیت‌ زمانی‌ بیشتر به‌ چشم‌ می‌آمد که‌ در مدت‌ مرخصی‌ رزمندگان‌ به‌ کمک‌ پدر و مادرشان‌ می‌شتافتند، آن‌ وقت‌ بود که‌ به‌ طعنه‌ به‌ هم‌ می‌گفتند: کار برای‌ پدر خواب‌ برای‌ جبهه، سزاوار است؟ ناسلامتی‌ نان‌ جنگ‌ را می‌خورید. نمی‌شود دانه‌ را اینجا بخورید تخم‌ را جای‌ دیگر بگذارید! ‌

با کاروان‌ کمکهای‌ مردمی‌

انگشت‌ نمای‌ عالم‌ و آدم‌ بودند، بچه‌های‌ خوش‌ هیکل‌ و چاق‌ و چله، هر چند چنان‌ که‌ مقتضی‌ افراد سنگین‌ وزن‌ است، این‌ اشخاص‌ خوش‌ اخلاق‌ و آرام‌ بودند و شر و شوری‌ نداشتند. هر کس‌ بنا به‌ نوع‌ رابطه‌ و میدان‌ مانورش‌ به‌ شوخی‌ چیزی‌ می‌گفت: برادرمان‌ با کاروان‌ کمکهای‌ مردمی‌ اعزام‌ شده‌اند و جزو هدایای‌ امت‌ حزب‌ الله‌ هستند. فکر می‌کنی‌ با چه‌ وسیله‌ای‌ او را آورده‌ باشند؟ معلومه‌ با کمرشکن‌ و از آنجا تا خط‌ با تانک‌ یا نفربر و اگر این‌ جا بخواهند جابه‌ جایش‌ کنند؟ با لودری، بلدوزری، بیل‌ مکانیکی‌ای، بالاخره‌ روی‌ زمین‌ نمی‌ماند و اگر شهید بشود؟ فکر آن‌ روزش‌ را لابد نکرده‌اند. ‌

بروید دنبال‌ کارتان‌

از بلندگو اعلام‌ کردند جمع‌ شوید جلوی‌ تدارکات‌ و پتو بگیرید. هوا به‌ اندازه‌ کافی‌ سرد بود. فرمانده‌ گردان‌ با صدای‌ بلند گفت: کی‌ سردشه؟ همه‌ جواب‌ دادند: دشمن. گفت: بارک‌ الله، بارک‌ الله. معلوم‌ می‌شود هنوز سردتان‌ نیست. بفرمایید بروید دنبال‌ کارتان. پتویی‌ نداریم‌ که‌ به‌ شما بدهیم.‌

بنشین‌ پاشو‌

نامه‌ نوشتن‌ و نامه‌ گرفتن‌ هم‌ برای‌ خودش‌ داستانی‌ داشت. کافی‌ بود نامه‌رسان‌ یا توزیع‌ کننده‌ حس‌ کند، چشم‌ به‌ راه‌ هستی‌ و جواب‌ نامه‌ای‌ برایت‌ اهمیت‌ دارد. کاری‌ می‌کرد که‌ از خیر اصل‌ نامه‌ بگذری‌ و فکر کنی‌ اصلا و ابدا نامه‌ای‌ نداشته‌ای. از دور اشاره‌ می‌کرد بیا، نزدیک‌ که‌ می‌رفتی‌ خوب‌ سر تا پایت‌ را برانداز می‌کرد. بعد مثل‌ کسی‌ که‌ اولین‌ بار است‌ تو را می‌بیند، می‌گفت: برادر فلانی‌ شما هستی؟ بعد پاکت‌ نامه‌ را چند بار سر و ته‌ می‌کرد، اسم‌ شهر و شماره‌ شناسنامه‌ و نام‌ پدر و تاریخ‌ تولد را می‌پرسید و در نظر خودش‌ با اصل‌ نامه‌ برابر می‌کرد و آن‌ را دوباره‌ تا می‌کرد و می‌گذاشت‌ در جیبش‌ و از تو می‌خواست‌ که‌ بدوی‌ بروی‌ دستت‌ را بزنی‌ به‌ دیوار مقابل‌ و برگردی. بناچار این‌ کار را می‌کردی‌ و برمی‌گشتی‌ و سراغ‌ نامه‌ را می‌گرفتی. حالا مشغول‌ صحبت‌ با کسی‌ شده‌ بود، با حالتی‌ بی‌ حوصله‌ می‌گفت: بنشین‌ کلاغ‌ پر برو تا من‌ کار این‌ برادر را راه‌ بیندازم. بعد از آن‌ نوبت‌ بنشین‌ پاشو بود. وقتی‌ اشکت‌ در می‌آمد و به‌ حالت‌ قهر می‌گذاشتی‌ می‌رفتی‌ آن‌ وقت‌ صدا می‌کرد که‌ بیا و در حالتی‌ که‌ نیمه‌ پاکت‌ را به‌ دستت‌ داده‌ نیم‌ دیگر را در دست‌ محکم‌ گرفته‌ بود، می‌گفت: دل‌ و جراتت‌ همین‌ بود؟! فکر می‌کردم‌ بسیجی‌ هستی.‌

به‌ کربلا می‌رویم‌

تیپ‌ ما، تیپ‌ نبی‌ اکرم‌ (ص) دو شب‌ در اردوگاه‌ پاوه‌ ماند، شب‌ سوم‌ بود که‌ ما را حرکت‌ دادند، کجا؟ هیچ‌ کس‌ نمی‌دانست. برادر برخاصی‌ را دیدم. ایشان‌ معلم‌ بودند، پرسیدم: شما می‌دانید ما را کجا می‌برند؟ خیلی‌ عادی‌ گفت: معلوم‌ است‌ کربلا. از دوستان‌ دیگر سوال‌ کردم‌ هیچ‌ کس‌ جواب‌ درست‌ و حسابی‌ نداد. یکی‌ می‌گفت: رو به‌ خدا می‌رویم، دیگری‌ می‌گفت: نه‌ رو به‌ هوا می‌رویم. آنقدر فهمیدم‌ که‌ در منطقه‌ آدم‌ باید خودش‌ پاسخ‌ سوالهایش‌ را بیابد والا تا ثریا می‌رود دیوار کج! ‌

دوتومانی‌ پول‌ نان‌

بخشی‌ از حرفهایی‌ که‌ بین‌ بچه‌های‌ رزمنده‌ رد و بدل‌ می‌شد، حرفهای‌ مربوط‌ به‌ شهادت‌ و اسارت‌ و مجروح‌ شدن‌ بود. مسائلی‌ که‌ خواه‌ناخواه‌ جزو زندگی‌ در جنگ‌ بود و دیر یا زود همه‌ با آن‌ سر و کار داشتند. یک‌ وقت‌ باب‌ شده‌ بود هر کس‌ به‌ دیگری‌ می‌رسید، می‌پرسید: تو اگر اسیر بشوی‌ چه‌ پاسخ‌ قانع‌کننده‌ای‌ داری‌ که‌ به‌ افسران‌ عراقی‌ بدهی؟ بعضی‌ دست‌ می‌کردند داخل‌ جیبشان‌ و یک‌ سکه‌ دو تومانی‌ بیرون‌ می‌آوردند و می‌گفتند: این‌ را می‌بینی؟برای‌ چنین‌ روزی‌ است. شما هم‌ می‌توانی‌ دوتومان‌ در جیبت‌ بگذاری‌ و هر وقت‌ اسیر دست‌ دشمن‌ شدی‌ و از تو پرسیدند چرا به‌ جبهه‌ آمده‌ای، جواب‌ بدهی‌ من‌ رفته‌ بودم‌ نانوایی، خیلی‌ شلوغ‌ بود، آمدند به‌ ما گفتند بیا برویم‌ نانوایی‌ بالایی‌ آنجا خلوت‌تر است. ببین‌ این‌ هم‌ دو تومان‌ پولی‌ که‌ برده‌ بودم‌ نان‌ بخرم!‌

سالن‌ تخم‌گذاری‌

در جبهه‌ نیروها که‌ به‌ هم‌ می‌رسیدند، برای‌ آشنایی‌ دادن‌ و معرفی‌ وضعیت‌ رزمی‌ خود بعد از یگان‌ و گردان، موقعیت‌ گروهان‌ و دسته‌ خود را ذکر می‌کردند. مثلا چادر دسته‌ یک‌ یا سنگر گروهان‌ دو. وقتی‌ تا مدتها از عملیات‌ نقل‌ و انتقال‌ و تحرک‌ نظامی‌ خبری‌ نبود و هر چه‌ بود بخور و بخواب‌ و مرخصی‌ بود، به‌ جای‌ اسم‌ رسته‌ سازمان‌ و موقعیت‌ منطقه‌ای‌ می‌گفتند؛ فلانی‌ در سالن‌ تخم‌گذاری‌ شماره‌ 3 است. شما کجا هستی، در سالن‌ گوشتی‌ دوازدهی؟ و معنی‌ دیگرش‌ این‌ بود که‌ ما آمده‌ایم‌ که‌ برویم‌ و برسیم، نه‌ بمانیم‌ و به‌ زمین‌ بچسبیم.‌

فنی‌ مهندسی‌

در بین‌ نیروهای‌ اعزامی‌ از قزوین‌ به‌ دزفول، کاغذ و قلم‌ دست‌ گرفتم‌ نام‌ آنها را بنویسم. از یک‌ نفر پرسیدم: چه‌ رسته‌ای‌ هستی؟ گفت: فنی‌ مهندسی، با خوشحالی‌ گفتم: خوب‌ حالا چه‌ کاری‌ بلدی؟ گفت: کارگری!‌

هوس‌ کرب‌ و بلا‌

جلسه‌ توجیهی‌ بود. نیروهای‌ رزمنده‌ داوطلب‌ گوش‌ تا گوش‌ نشسته‌ بودند. معمول‌ بود که‌ فرماندهان‌ در نخستین‌ اعزامها برای‌ بچه‌ها صحبت‌ می‌کردند و کلیاتی‌ از اوضاع‌ جاری‌ جبهه‌ها را با آنها در میان‌ می‌گذاشتند. در آخر جلسه‌ به‌ پرسشهای‌ هر چند بدیهی‌ حاضران‌ پاسخ‌ می‌گفتند و شیوه‌ معمول‌ آنها این‌ بود که‌ حرفهای‌ جدی‌ را شوخی‌ می‌گرفتند و آنچه‌ من‌ باب‌ مزاح‌ است، جدی‌ و آنقدر استادانه‌ که‌ جز برای‌ سابقه‌دارهای‌ جبهه‌ و جنگ‌ قابل‌ تشخیص‌ و تفکیک‌ نبود.‌

حرف‌ خط‌ مقدم‌ بود و جنگ‌ و گریز در میدان‌ نبرد و این‌ که‌ علی‌القاعده‌ در چنین‌ شرایطی‌ طرفین‌ تعدادی‌ کشته‌ و مجروح‌ و اسیر می‌دهند. می‌گفت: اما اسارت، اولین‌ سوالی‌ که‌ دشمن‌ از شما می‌کند این‌ است‌ که‌ برای‌ چه‌ به‌ جبهه‌ آمده‌اید؟ طبیعی‌ است‌ که‌ شما حقیقت‌ مطلب‌ را بگویید. نه‌ یک‌ کلمه‌ کم‌ نه‌ یک‌ کلمه‌ زیاد. بدون‌ ترس‌ و واهمه‌ می‌گویید ما اهل‌ فلان‌شهر یا بهمان‌ روستا هستیم، مشغول‌ کار و کاسبی‌ و زندگی‌ خودمان‌ بودیم. یکروز از محل‌ کار یا درس‌ به‌ منزل‌ می‌رفتیم. شنیدیم‌ که‌ از بلندگوی‌ ماشین‌ در حال‌ حرکت‌ صدا می‌زنند: هر که‌ دارد هوس‌ کرب‌ و بلا بسم‌الله، بیاید بالا برویم! ما هم‌ از همه‌ جا بی‌خبر فکر کردیم‌ واقعا می‌خواهند ما را ببرند کربلا! بعد آقا ما را آوردند در این‌ بر بیابان‌ وسط‌ زمین‌ و آسمان‌ رها کردند، بدون‌ آب‌ و غذا! الان‌ داشتیم‌ پرس‌وجو می‌کردیم‌ ببینیم‌ کدام‌ شیرخام‌ خورده‌ای‌ این‌ بلا را سر ما آورده‌ که‌ برخوردیم‌ به‌ شما!‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها