اندیشه اسلام

ریشه‌های الهی عشق

ابن‌عربی در کتاب فتوحات مکیه فصلی طولانی درخصوص عشق (محبت)‌ دارد. او این بخش [از کتاب خود] را همانند اغلب 500 و 600 بخش دیگر با ذکر آیات قرآنی مربوطه و احادیث پیامبر آغاز می‌کند. (1)‌ نخست او خاطرنشان می‌کند عشق صفتی الهی است و [سپس] آیاتی را نقل می‌کند که در آنها خداوند فاعل فعل دوست داشتن است. 14 عدد از این آیات از کسانی نام می‌برد که خداوند آنها را دوست دارد و 23 عدد آنها به کسانی اشاره می‌کند که خداوند دوستشان نمی‌دارد. در هر مورد، غایت عشق خداوند یا عدم عشق او نسبت به انسان است. در واقع قرآن عشق را فقط در خصوص انسان در میان تمامی موجودات می‌داند. بنابراین اگر ما دریابیم که چه چیز انسان را از موجودات دیگر متمایز می‌کند، عشق واژه کلیدی خواهد بود. دیگر خصیصه‌های الهی مانند زندگی، علم، آرزو، قدرت، قوه ناطقه، بخشش، عدالت، ترحم و خشم هیچ رابطه ناگزیری با نژاد انسانی ندارد.
کد خبر: ۲۴۶۷۲۹

وقتی ابن‌عربی، به احادیث پیامبر در ارتباط با عشق روی می‌کند، در ابتدا به حدیث مشهور گنج مخفی استناد می‌کند. «کنتُ کتراً مخفیاً فاجبیتُ ان اعرف فخلقتُ الخلق لا عرف. من گنجی پنهان بودم که دوست داشتم شناخته شوم، پس عالم را خلق کردم تا شناخته شوم.» ثانیا او حدیثی نبوی را نقل می‌کند که‌آن را بارها و بیش از هر حدیث دیگری در آثارش نقل کرده است. این حدیث نیز حدیثی قدسی است که باید گفت [در آن] خداوند سخن می‌گوید:

لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی یحبنی و احبهُ فاذا احبته کنتُ سمعهُ الذی یسمع به و عینهُ التی یبصربها و یده التی یبطشُ بها.

بنده من مدام می‌کوشد با انجام نوافل به من نزدیک شود تا این‌که او را دوست بدارم. هنگامی که او را دوست بدارم گوش او خواهم شد، گوشی که با آن بشنود و چشم او خواهم شد، چشمی که با آن ببیند و دست او خواهم شد، دستی که با آن لمس کند و پایش خواهم شد، پایی که با آن راه برود. شیخ به همان دلیلی که آیات قرآن و احادیث را در ابتدای اغلب فصول آورده بود، در ابتدای این فصل هم می‌آورد. قصد او ذکر چیزی است که آن را ریشه‌های الهی (الاصول الالهی)‌ این بحث می‌نامد. در یک سطح این عبارت صرفا به این معنی است که شیخ می‌خواهد نشان دهد که آنچه باید بگوید براساس متون وحیانی است. در سطحی عمیق‌تر، دلیل او برای ذکر ریشه‌های الهی باید در ارتباط با دیدگاهش بر واقعیت مبتنی باشد. دیدگاهی که باید «وحدت وجود» نامیده شود. ابن‌عربی در تمامی آثارش بر خود حقیقت تمرکز می‌کند و حقیقت وجود است که وجود داشتن است یا آن به عنوان وجود درک می‌شود حقیقت (الحق)‌ است که نام دیگر خداوند است. وجود فی‌الذاته پنهان و بدون تجلی است. به عبارت دیگر، حقیقت گنج مخفی است. در هر صورت وجود دوست داشت شناخته شود، پس جهان را آفرید تا شناخته شود. کسانی که وجود را به معنای کامل کلمه می‌فهمند، انسان‌های واقعی یا انسان کامل هستند. اما انسانها قادر به شناخت وجود نیستند مگر این‌که وجود خود را به آنها بشناساند. وجود خود را به 3 شیوه اساسی متجلی می‌سازد. از طریق جهان، از طریق خویشتن و از طریق کتاب مقدس.‌ کتاب مقدس و مخصوصا قرآن کلیدی است که در را به سوی جهان و خویشتن می‌گشاید تا زمانی که مسلمانان به قرآن متوسل نشوند، نمی‌توانند جهان و خود را بشناسند و نمی‌توانند خداوند را بشناسند. ابن‌عربی غالبا این کلمات پیامبر را به یاد می‌آورد که «قد عرف نفس فقد اعرف ربه، هر کس خود را بشناسد، خدا را می‌شناسد.» که یعنی کسی که خود را نشناسد، خدایش را نمی‌شناسد.

قرآن در نظر ابن‌عربی و دیگر مسلمانان وسیله‌ای است که انسان به وسیله آن می‌تواند خود و خدایش را بشناسد. قرآن مکاشفه نفس خداوند است و هدف خاص آن راهنمایی انسانها به سوی دانش حقیقت است. از این رو نخستین وظیفه طالب خداوند جستجوی معانی قرآن است؛ چرا که معانی قرآن معانی وجود بالذاته است. خلاصه کلام این‌که وقتی شیخ می‌گوید آیات قرآنی ریشه‌های الهی اشیاء هستند، مقصودش این است که آیات اصول وجود را متجلی می‌کنند، یعنی منابع وجود را ما در تجربه خود می‌یابیم. قرآن واقعیات وجود را با روشن‌ترین روش ممکن شرح می‌دهد. از این رو ما در جستجویمان در فهم واقعیات باید در ابتدا به سراغ قرآن برویم. یکی از مهمترین واقعیات برای درک سرشت انسان‌ها و حقیقت ذات خداوند عشق است.

عشق تشابه‌های زیادی با وجود دارد و همانند آن نمی‌توان تعریف شود. شیخ در آغاز فصل عشق این واقعیت را به خوانندگانش متذکر می‌شود: باید بدانید اشیاء به 2 دسته تقسیم می‌شوند. یک دسته تعریف می‌شوند و دسته دیگر که نمی‌توانند تعریف شوند. آن‌دسته که می‌دانند و دوباره عشق می‌گویند با این مطلب که عشق یکی از چیزهایی است که به تعریف درنمی‌آیند، موافقند. کسی عشق را درمی‌یابد که عشق در درونش ساکن شده باشد و او شده باشد. او نمی‌داند عشق چیست و در عین حال نمی‌تواند وجودش را انکار کند. (فصل دوم 13/325)‌ شیخ عشق را دانش چشایی می‌نامد (فصل چهارم 2/7)‌ که باید گفت انسانها تا زمانی که عشق را نچشیده و تجربه نکرده‌اند، نمی‌توانند بشناسند. اما حتی در آن زمان هم نمی‌توانند آن را برای دیگران توضیح دهند. همان‌طور که شیخ می‌گوید کسی که عشق را تحدید می‌کند، آن را نمی‌شناسد و آن کس که با نوشیدن عشق آن را بخشیده. عشق را نشناخته است. (فصل دوم 12/111)‌

با وجودی که خداوند یا وجود نمی‌تواند فی‌الذاته شناخته شود، تا آنجایی می‌تواند شناخته شود که اختیار کند خود را آشکار کند. زمانی که خود را آشکار کند، می‌توانیم آنچه را که درباره‌اش می‌دانیم با ذکر صفات او یا همان‌طور که خودش در قرآن انجام می‌دهد با ذکر اسماء الحسنایش تلخیص کنیم. به همین شیوه عشق به خودی خود نمی‌تواند شناخته شود؛ اما اسماء و صفاتش می‌توانند شناخته شوند و تعریف شوند.

لاوجودی معشوق

شاید نخستین و مهمترین صفت عشق در نگرش ابن‌عربی این باشد که عشق را غایتی (هدفی)‌ نیست. این امر از عقل سلیم به دور است. زیرا ما دوست داریم [این‌گونه] تصور کنیم که کس یا چیزی را دوست داریم نه هیچ چیز را. شیخ می‌نویسد: این امکان وجود دارد که خطاهای زیادی در عشق روی دهد. نخستین خطا این است که انسانها تصور می‌کنند غایت عشق چیزی موجود است... در واقع غایت عشق تا ابد موجود می‌ماند. در حالی که اغلب عاشقان از این موضوع بی‌اطلاعند، مگر این‌که عالم واقعیات باشند. (فصل دوم 17 / 337)‌

درک موضوع اساسی ابن‌عربی مشکل نیست. وقتی انسانها عاشق چیزی هستند، آرزومند آنند که با آن نزدیکی کسب کنند یا یکی شوند، تا زمانی که آنها به هدفشان دست نیابند، عشق در ارتباط با آنها نیست.

لاوجودی مشخصه معشوق است و ضرورتا هم همین‌گونه است. عاشق دوست دارد شیء لاوجود را به وجود درآورد یا کاری کند که عشق در درون شی‌ء موجود یافت شود. (فصل دوم 10/332)‌

شیخ در فصل عشق شرح می‌دهد که چرا غایت عشق نمی‌تواند وجود داشته باشد. از مباحثه او باید آشکار شود که منظور او از «لاوجود» عدم در مفهومی نسبی است. به عبارت دیگر هدف عشق در ارتباط با عاشق لاوجود است. بنابراین عاشق دوست دارد چیزی داشته باشد که ندارد یا به چیزی دست یابد که دست نیافته است.عشق هرگز به چیزی متصل نمی‌شود، مرگ به شیئی لاوجود که چیزی است که در لحظه‌ای که اتصال صورت می‌گیرد، وجود ندارد. عشق آرزومند وجود یا بودن غایت عشق است. می‌گویم «یا بودن»؛ زیرا عشق می‌تواند وجود را به لاوجود تبدیل کند... می‌گوییم که عشق خواهان موجود شدن غایت است و در واقع غایت عشق لاوجود است. این به دلیل وجود عاشق است. غایت عشق لاوجود است. این به دلیل وجود عاشق است. غایت عشق آرزوی دستیابی اتحاد با فردی خاص. هر کسی که ممکن است باشد، است. اگر غایت عشق کسی است که شایسته در آغوش گرفتن است پس. فرد، عاشق عمل در آغوش گرفتن است. اگر غایت عشق شخصی است که فرد می‌تواند با او رابطه جنسی داشته باشد، پس او عاشق آن رابطه است. اگر غایت عشق شخصی است که فرد می‌تواند در کنارش بنشیند، پس او عاشق نشستن در کنار اوست.

از این رو عشق فرد عاشق فقط به عشق آن فردی الحاق می‌شود که در آن لحظه خاص لاوجود است. او تصور می‌کند که عشقش به آن فرد الحاق می‌شود اما چنین نیست، بلکه این عشق است که او را بر آن می‌داد تا معشوقش را ملاقات کند یا ببینید. او عاشق شخص معشوق یا وجود او به طور کامل نیست، زیرا معشوق خود دارای شخصیت یا وجودی است. از این رو هیچ فایده‌ای در عشقی که به شخصیت عاشق متصل شده باشد وجود ندارد. (فصل دوم، 2/327)‌

شیخ این متن را با پاسخ به اعتراضات خاصی پاسخ می‌دهد. شاید بعضی از افراد بگویند که آنها رابطه دوستی، بوسیدن یا نزدیکی با شخصی را دوست می‌دارند. سپس وقتی به هدفشان دست می‌یابند، درمی‌یابند که عشقشان ادامه می‌یابد. پس عشق می‌تواند به همراه هدفش وجود داشته باشد. شیخ پاسخ می‌دهد که در واقع آن هدف وجود ندارد؛ زیرا غایت عشق تغییر یافته است. اکنون غایت تداوم آن چیزی است که به دست آمده نه خود دستیابی تداوم چیزی واقعی نیست. بعکس، تداوم ورود لحظه به لحظه غایت لاوجود عشق است، او می‌نویسد وقتی شخصی را در آغوش می‌گیرید و وقتی غایت عشقتان در آغوش گرفتن یا دوستی یا نزدیکی باشد، شما از طریق این شرایط به غایت عشقتان دست نمی‌یابید؛ زیرا غایتتان تداوم و استمرار آن چیزی است که به دست آورده‌اید. تداوم و استمرار لاوجودند. آنها دارای وجود نمی‌شوند و دوره‌شان پایانی ندارد. از این رو عشق در زمان یکی شدن خود را به چیزی لاوجود ملحق می‌کند و آن تداوم آن یگانگی است. (فصل دوم، 11/327)‌ (2)‌

عشق خداوند

تمام اشیاء ریشه در وجود دارند که همان خداوند است و عشق نیز از این قاعده مستثنا نیست. از این رو اگر این مطلب که غایت عشق [امری] لاوجود است به طور کلی حقیقت داشته باشد، به این دلیل است که عشق خداوند که پایه و اساس تمامی عشق‌هاست، شیئی لاوجود را به عنوان غایت عشق خود می‌گیرد. در واقع این تفکر که خداوند آنچه را که لاوجود است دوست می‌دارد، نتیجه‌ای منطقی به یکی از اساسی‌ترین موضوعات موضوعات آثار ابن‌عربی است: خداوند وجود است و هر چیزی غیر از او لاوجود است. در واقع هر چیزی غیر از خدا می‌تواند به درستی عدم نامیده شود که یعنی لاوجود.

لاوجودی مشخصه معشوق است و ضرورتا هم همین‌گونه است. عاشق دوست دارد شیء لاوجود را به وجود درآورد یا کاری کند که عشق در درون شیء‌ موجود یافت شود

یکی از معروف‌ترین اصطلاحات تکنیکی شیخ اعیان ثابته ذرات ثابت است. اعیان ثابته چیزهایی از جهان هستند که خداوند آنها را به خاطر کل ابدیت می‌شناسد. خداوند همه چیز را می‌داند و خداوند تغییر نمی‌کند، زیرا او ابدی است. این‌گونه درک می‌شود که خداوند همیشه همه چیزها را می‌داند و در آینده نیز خواهد دانست. این اشیاء «ذرات» هستند و در آیات قرآنی به آنها اشاره شده که خداوند برای خلق چیزی با آن صحبت می‌کند، از این رو شیخ می‌نویسد: کلام خداوند، «من گنجی بودم» که اعیان ثابته را تصدیق می‌کردم... اینها در کلام خداوند ذکر شده‌اند، «گفتار ما به چیزی [2 نگاه که اراده ایجاد چیزی را می‌کنیم فقط آن است که بدو بگوییم باش و آن در دم موجود می‌شود.] انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون. [سوره نحل آیه 40] (فصل دوم 12/232)

اشیاء یا ذراتی که در [حدیث] گنج مخفی یافت می‌شوند، غیرقابل تغییر هستند؛ زیرا علم خداوند درباره آنها هیچگاه تغییر نمی‌کند. باید توجه داشت که این اشیاء قبل از آنکه خداوند آنها را خلق کند خود «اشیاء» بودند. به عبارت دیگر قبل از آنکه آنها به عنوان هستی‌های موجود در جهان شناخته شوند، اعیان ثابته لاموجود پس خداوند براساس علم خود از آنها، موجودیت را بر آنها افاضه می‌کند و آنها همان‌گونه که شیخ گاهی اوقات آنها را ذرات موجود (اعیان موجوده)‌ می‌خواند متجلی می‌شوند. هر چند که وجود این اعیان به آنها تعلقی ندارد. وجود فقط به خداوند تعلق دارد. تنها یک «وجود» موجود است و آن وجود خداوند است یا وجودی که با خداوند یکسان گرفته می‌شود. از این رو اعیان ثابته همان‌طور که ابن‌عربی گفته است «هرگز بویی از موجودیت نبرده‌اند» و هرگز هم نخواهند برد. به علاوه این موضوع درباره ذرات موجود نیز صدق می‌کند. چرا که موجودیت‌شان به هیچ شکلی به آنها تعلقی ندارد و به خدا مربوط است.

حدیث گنج مخفی به ما می‌گوید که خداوند موجودات را از روی عشق خود برای شناخته شدن آفرید. پس عشق نیرویی محرک آفرینش است. موجوداتی که او آفرید غایتهای عشق او هستند. آنها به خودی خود اعیان ثابته لاموجود هستند. از این رو غایتهای عشق خداوند لاموجود هستند. عشق خداوند، عشقی حقیقی است و منشاء تمامی عشقهاست. به این معنی که عشق برحسب تعریف به سوی لاوجود امر می‌کند یا بنا به استفاده از اصطلاح‌شناسی شیخ، خود را به لاوجود ملحق می‌کند(تعلق)‌، به لاوجودی که لاوجودی را غایت می‌گیرد.

اگر عشق به سوی لاوجود هدایت کند و اگر عشق منبع کل عمل آفرینشی خداوند باشد، لاوجود پیرو را در سرتاسر وجود به کار می‌گیرد. به عبارت دیگر، کل جهان ریشه در لاوجود (عدم)‌ دارد و برای موجود شدن به لاوجود متکی است. کلیه کنشهای موجودات در جهان از عشق خداوند نشات می‌گیرد و تمامی عشقها و تمایلات موجودات از روی الگوی عشق خداوند پیروی می‌کند که در این خصوص هم باید گفت که آنها نیز به سوی لاوجود درایت می‌شوند. بنابراین لاوجود فی‌ذاته ریشه کل آفرینش است. شیخ می‌نویسد:

ما معتقدیم هر اثری که بر شیئی موجود اعمال می‌شود، به لاموجود تعلق دارد. هدف نهایی لاموجود است. به همین دلیل است که این امر برای جستجوگری که در جستجوی آن است، صدق می‌کند. هیچ‌کس 2 روزی چیزی موجود را ندارد. از این رو هدف لاموجود تاثیراتی را در موجود کردن اشیاء به کار می‌گیرد. به عبارت دیگر، شیء لاموجود علت موجود کردن خداوند هر آنچه را که موجود کند است. (فصل چهارم 80/431)‌

می‌توانیم اهمیت لاوجود در مبحث هستی‌شناسی شیخ را با گفتن این جمله خلاصه کنیم که وجود و لاوجود یا حقیقت و هر چیزی غیر از آن دو ستونی هستند که کل هستی بر پایه آن دو نهاده شده است. در یک طرف خدا به تنهایی وجود است و در طرف دیگر، موجودات هیچ وجودی ندارند. وجود بتنهایی و فقط هست و لاوجود بتنهایی و فقط نیست. اما عشق مظهر ذاتی وجود است و این سرشت عشق است که آن چیزی را که بیان نشدنی است تبیین می‌کند و آنچه را پنهان است متجلی می‌کند و آنچه را که هنوز آفریده نشده، می‌آفریند. پس عشق گرایش ذاتی وجود برای متجلی شدن است و با نشان دادن خود به هر چیزی که وجود ندارد بر واقعیت خود تاکید می‌ورزد. عشق طغیان وجود بی‌نهایت در هر امکان وجود و امکانات موجود است و به وسیله هستی‌هایی تعریف می‌شود که فی‌الذاته موجود نیستند، هر چند که در نزد خداوند شناخته شده‌اند. هر عین ثابته شیوه خاص لاوجودی خود را داراست؛ زیرا هر کدام بیانگر یک شیوه احتمالی است که وجود در آنها می‌تواند تحدید شود، معنی شود، مشخص شود و معلوم شود وقتی وجود از طریق ذات خود را تحدید می‌کند، خود را کمتر از خویشتن نامحدودش نشان می‌دهد و بنابراین از وجودی این چنینی متفاوت می‌شود. موجودات نامحدود جهان تمایزات و محدودیت‌هایی نامتناهی نسبت به آنچه که وجود مستعد است هستند. هر موجود انکساف (تجلی) وجود است و همزمان وجود ندارد، زیرا وجود به‌تنهایی وجود است. به این معنی که هر موجودی وجود است/ نه وجود یا مطابق آنچه دین عربی معمولا بیان می‌کند، او او نیست (هو لا هو)، که یعنی خدا/ نه خدا. (3)

چرا عشق خصیصه ذاتی وجود است؟ یک پاسخ صرفا این است که حقیقت شیوه‌ای هست که است و این وظیفه ما نیست که دریابیم چرا. اما شیخ ترجیح می‌دهد پاسخهایی ارائه کند. او در یک قسمت، پیدایش عشق را با اشاره به دو نام «جمال» و «نور» تبیین می‌کند. قرآن خداوند را نور آسمان و زمین می‌داند، در حالی که پیامبر نام جمال را در حدیث معروف «خداوند زیباست و زیبایی را دوست می‌دارد»، به کار‌ می‌برد. این حدیث به این دلیل بخصوص اهمیت دارد که این اصل را که هر چیز زیبا ذاتا دوست‌داشتنی است، روشن می‌سازد و این اصل در تفکر اسلامی نتایجی به همراه دارد. خلاصه کلام این که زیبایی آن چیزی است که عشق را جذب می‌کند، درست همان گونه که عشق به وسیله چیز زیبا جذب می‌شود. شیخ عشق را هم به زیبایی الهی و هم به نور الهی نسبت می‌دهد. نور آن چیزی است که در خود متجلی می‌شود و باعث می‌شود چیزهای دیگر نیز متجلی شوند. از این رو وجود نور است، زیرا خود تجلی (ظاهر) است و با خلق چیزهای دیگر باعث تجلی آنها می‌شود. در مقایسه اعیان ثابته لاوجودند که باید گفت آنها در تاریکی ساکنند و متجلی نمی‌شوند، زیرا فی‌ذاته وجود و تجلی ندارند. از این رو وقتی خداوند موجودات را پدید می‌آورد، نور را بر تاریکی می‌پاشد. موجودات فی‌ذاته و صرفا امکانات موجود بودن‌اند که برای خداوند آشکارند. آنها به هیچ وضعیت وجود فعلیت یافته‌ای مرتبط نیستند تا این که نور خداوند بر آنها بتابد. شیخ می‌نویسد: عشق الهی از نامهای خداوند، جمال و نور، نشأت می‌گیرد. نور به سوی ذات ممکن‌الوجود پیش‌ می‌رود و تاریکی نگاهشان بر خودشان و بر امکان خودشان را از آنها کنار می‌کشد. او برای آنها دیدنی را فراهم می‌آورد که دیدن خود نور است، زیرا فقط نور است که اجازه می‌دهد همه چیز دیده شود. سپس خداوند از طریق نام جمال خود را بر موجود آشکار می‌کند و آن موجود عاشق او می‌شود. (فصل دوم 33/112)

شیخ دارد می‌گوید که گنج مخفی، هم زیباست و هم نورانی، زیرا وجود است. اشیای لاوجود چیزی از خود ندارند که با آن زیبایی الهی را مشاهده کنند. بدین منظور که خداوند قادر باشد به اشیاء بگوید باش! آنها باید قادر باشند کلماتش را ببینند و تمامی مشاهدات همان طور که شیخ به ما می‌گوید بر پایه نور است که همان تجلی است. (4) نور از روی سرشتش خود و چیزهای دیگر را به وجود می‌آورد. نور خداوند بر ذرات لاوجود می‌تابد و توانایی دیدن را بر آنها اضافه می‌کند و آنها چیزی را می‌بینند که وجود دارد و آن چیز خداوند است. خداوند زیباست و زیبایی از روی طبیعتش باعث به وجود آمدن عشق می‌شود. از این رو موجودات عاشق خداوند می‌شوند، اما آنها خداوند را تنها از روی نور خودش می‌توانند ببینند، آنها هیچ نوری از خود ندارند. به عبارت دیگر آنها تنها از طریق وجود خداوند موجود می‌شوند،‌ زیرا وجود دیگری موجود نیست، بنابراین عشق خداوند به اعیان ثابته موجب به وجود آمدن عشق آنها نسبت به خداوند و وجود او موجب به وجود آمدن آنها می‌شود. این مطلب یکی از معانی آیات قرآنی را تبیین می‌کند، «آنها را دوست می‌دارد و آنها او را. یحبهم و یحبونه.» (سوره مائده،‌ آیه 54.) خداوند به اعیان ثابته عشق می‌ورزد و غایت عشق او وجود بخشیدن به موجودات است. اما موجودات هرگز تغییر نمی‌کنند؛ چراکه آنها ثابث‌اند، در واقع آنها موجود نمی‌شوند. نامیدن آنها به عنوان ذرات موجود صرفا یک قاعده است و نه بیانی از موقعیتی واقعی.

عشق خداوند به شیء مخلوق ملحق می‌شود، زیرا شیء مخلوق ناموجود است، بنابراین شیء مخلوق پیوسته و تا ابد غایت عشق خداوند است. مادامی که عشق وجود دارد، وجود شیء مخلوق نمی‌تواند همراه آن فرض شود. در عین حال شیء مخلوق هرگز در وجود نمی‌‌آید. (فصل دوم 29/113)

اگر شیء مخلوق هرگز وجودی حقیقی کسب نکند، وجودی که مشاهده می‌کنیم می‌تواند فقط به خداوند، آن تجلی که وجود است، تعلق داشته باشد. خداوند خود را در هیاتی که ذات موجود نامیده می‌شود، متجلی می‌کند. این ذات آن چیزی است که شیخ غالبا آن را جایگاه تجلی (مظهر) می‌نامد. آن (جایگاه تجلی) تجلی وجود درون محدوده‌ای متعین و خاص است، اما وجود به‌تنهایی تجلی است، زیرا تجلی به نور و نه به تاریکی، به وجود و نه به عدم، به خداوند و نه به مخلوق تعلق دارد.

زمانی که نور خداوند در آن وجود تجلی می‌یابد و آن وجود به روشی خاص موجود می‌شود، زیبایی را می‌بیند. در آن صورت عاشق حقیقی خداوند و کاملا در غایت عشقش مستغرق می‌شود. او وجود خود را فراموش می‌کند و هیچ چیزی به جز معشوق را نمی‌بیند. وجود خویشتن خویش را فراموش می‌کند و از خویشتن چیزی نمی‌داند و از این رو از عشق خود نیز چیزی نمی‌داند. در واقع آنچه رخ می‌دهد این است که خداوند از طریق جایگاه تجلی که هستی وجود است، عاشق خود است. همان طور که هیچ پروردگاری به جز خداوند نیست، هیچ عاشقی نیز به جز خداوند وجود ندارد و غایت عشق خداوند خود اوست؛ چراکه خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد.

وجود ممکن‌الوجود جایگاه تجلی خداوند می‌شوند. از این رو وجود درون او بدون تجلی می‌شود و از خویشتن نیست، می‌گردد. [فنا] بنابراین نمی‌داند خداوند را دوست می‌دارد یا در این حالت وجود در او از خود نیست، می‌گردد. از این رو می‌داند جایگاه تجلی برای خداوند است. از وجود خود درمی‌یابد که او به خاطر تمامی چیزهایی که ذاتا در برابر خود عشق آشکار بودند، عاشق خود است. هیچ چیزی به‌جز خداوند در ذات ممکن‌الوجود متجلی نمی‌شود، از این رو هیچ‌کس به جز خداوند عاشق خداوند نیست. از آنجا که عشق هیچ ویژگی در بنده ندارد، بنده را نمی‌توان با این عشق توصیف کرد. خلاصه کلام این که هیچ جزئی از [وجود] بنده جز خداوند عاشق خداوند نیست، کسی که درون بنده متجلی است، خداوند به‌تنهایی آن تجلی است. (فصل دوم 34/112)

اگر بنده عاشق چیزی به جز خود نباشد، بدین دلیل است که او عاشق ذات لاموجود خویشتن است که باید گفت او می‌خواهد ذات لاموجود خویشتن را به هستی درآورد؛ اما عشق بنده صرفا انعکاسی از عشق خداوند است. اگر بنده هیچ‌کس را به جز خویشتن دوست نداشته باشد، بدین دلیل است که خداوند عاشق کسی به جز خودش نیست. او عاشق آن جنبه از خود است که هنوز متجلی نشده است و آن گنج مخفی است. بنابراین او با نمایان کردن، گنج‌ آن را متجلی می‌کند. اعیان ثابته‌ای که او عاشق آنهاست، امکانات وجودی هستند که در آن حقیقت بی‌جد و مرز و لایتناهی که به عنوان وجود یا گنج مخفی معروف است، یافت می‌شوند. آنها به خودی‌خود وجود ندارند؛ بلکه غایتهایی از معرفت نفس وجود هستند. خداوند عاشق این غایتها در زمان ناموجودی آنهاست و هدف عشق او، وجود دادن به آنهاست. در لحظه‌ای که او به آنها هستی افاضه می‌کند، دوست داشتنش را متوقف می‌کند. زیرا عشق فقط متوجه لاوجود است؛ بنابراین او لحظه بعد موجودات را دوست می‌دارد، یعنی او عاشق تسلسل وجود موجودات است. این یکی از چند روشی است که شیخ در آن آموزه معروف خود احیای آفرینش در هر لحظه را شرح می‌دهد. خداوند احیای وجود بخشیدن به موجودات را تا ابد ادامه می‌دهد و هرگز دوست داشتن وجود اعیان ثابته را تا ابدیت متوقف نمی‌کند، زیرا آنها برای همیشه لاوجود باقی می‌مانند. ازاین‌رو عشق او برای موجود شدن موجود لاوجود در هر لحظه آفرینش جدیدی را به وجود می‌آورد. شیخ می‌نویسد: عاشق چیزی بجز خود را دوست نمی‌دارد. به همین دلیل است که خداوند خود را با این گفته که او جایگاه‌های تجلی را دوست می‌دارد، توصیف می‌کند. این جایگاه‌ها در یک موجود لاوجودند. عشق خود را به آنچه متجلی می‌شود می‌پیوندد و خداوند تجلی درون عشق است. عشق رابطه بین تجلی و جایگاه‌های تجلی است. اما عشق خود را تنها به لاوجود پیوند می‌دهد؛ بنابراین در این مورد، غایتی که عشق خود را به آن الحاق می‌کند، تسلسل است و تسلسل حضور ندارد چرا که تا لایتناهی امتداد دارد. پس هرگز نمی‌تواند وجود داشته باشد. (فصل دوم 7/113)

خداوند با عشق به اشیای لاوجود یا با عشق به تجلی آن نامتجلی، گنج مخفی را دوست می‌دارد و به آن وجود می‌بخشد. گنج مخفی برای شیخ معنای نام الهی عشق (الودود) را که قرآن در دو آیه آن را به خداوند نسبت می‌دهد، تبیین می‌کند. در یکی از این آیات قرآن می‌گوید که خداوند «بس آمرزنده و دوستدار است و صاحب عرش بزرگوار است.» (سوره بروج، آیات 14 تا 15) شیخ در فصل اسمای الهی می‌نویسد که معنای نام عاشق بودن این است که خداوند به خاطر ماست که جهان را پیوسته و بی‌وقفه در وجود می‌آورد. ما اعیان ثابته‌ای هستیم که پیوسته از طریق زبان وضعیت‌مان که لاوجود است از خداوند تقاضا داریم که بر ما وجود افاضه دارد. ما با زبان احوال و کلاممان هرگز از گفتن این را انجام بده و آن را انجام بده به خداوند باز نمی‌مانیم. بعلاوه به او می‌گوییم بکن! آن هم فقط به دلیل کاری که او درون ما انجام می‌دهد. آیا فکر می‌کنید کارهایی که انجام می‌دهد به دلیل اجباری است که بر او تحمیل می‌شوند در حالی که هیچ کس نمی‌تواند چیزی به او اجبار کند.

بدرستی که او ورای این چیزهاست! برعکس، این خاصیت نام عاشق بودن است زیرا او وهوالغفور الودود، ذوالعرش المجید. [سوره بروج، آیات 15 - ‌14] (فصل چهارم 6/260)

این که در این آیه ذکر شده که خداوند صاحب عرش است، بسیار بااهمیت است. قرآن عرش را با نام رحیم نسبت می‌دهد. رحیم بر عرش قرار دارد و عرش خداوند آسمان‌ها و زمین را دربرمی‌گیرد؛ بنابراین خداوند نسبت به همه موجودات رحیم است. در این مورد خداوند بر تمامی موجودات که عاشقشان است رحمت دارد؛ چرا که همه موجودات عاشق هستند. او ذاتا بخشنده و سخی است زیرا وجود بی‌اندازه کامل و بی‌پایان است. خداوند بهترین چیزی را که در اختیار خودش است، یعنی وجود یا همان واقعیت خودش عطا می‌کند. ازاین‌رو او پیوسته به موجودات هستی می‌بخشد زیرا آنها عاشق چیزی هستند که ندارند و آن چیز همان وجود است.

او فقط بر اشتیاق عاشق رحمت می‌آورد، و آن اشتیاق ظریف رویارویی با آن معشوق است. هیچ کس جز با صفات آن معشوق (خداوند) روبه‌رو نمی‌شود و صفت او وجود است؛ بنابراین خداوند وجود را بر عاشق افاضه می‌کند. اگر چیزی کامل‌تر از آنچه با اوست وجود داشته باشد، خداوند نسبت به آن ممسک نمی‌شود... اگر چیز دیگری وجود داشته باشد و او آن را برای خود نگه دارد، این کار امساک است که با بخشش مغایرت دارد و عجزی است که با قدرت در تعارض است. از‌این‌روست که خداوند بیان می‌دارد که او بخشایشگر و دوستدار است که یعنی خداوند در عشق به واقعیت پنهانش ثابت است. با وجود این او ما را می‌بیند، پس معشوقش را می‌بیند و از او خشنود می‌شود.

عشق انسانی

خداوند موجودات لاوجود را که اعیان ثابته نامیده می‌شوند، دوست می‌دارد. آنها تا ابد لاوجود باقی می‌مانند، اما عشقی که خداوند نسبت به آنها دارد باعث می‌شود آنها به طور دائم و تا ابد دو وجود شوند. از نقطه نظر ما، خداوند تنها یک غایت عشق دارد و آن جهان و هرچه در آن است. هرچه او دوست می‌دارد لاوجود است و تا ابد هم لاوجود باقی می‌ماند. از نقطه نظر دیگر، جهان چیزی جز تجلی وجود نیست. ازاین‌رو خداوند عشاق خویشتن است و از طریق دوست داشتن خود به هر آنچه نامتجلی است هستی و تجلی می‌بخشد.

انسان‌ها نیز به عنوان مظاهری از وجود دارای صفت عشق هستند. غایت عشق آنها در رابطه با خودشان و همیشه لاموجود است. وقتی ما خداوند و جهان را 2 واقعیت متفاوت در نظر می‌گیریم، غایت عشق انسانی می‌تواند خداوند یا چیزی در جهان باشد؛ اما وقتی درمی‌یابیم که جهان چیزی جز انکساف خداوند نیست، غایت عشق انسانی فقط می‌تواند خداوند باشد و تا زمانی که خداوند ذاتا و تا ابد نامتجلی، ناشناخته و دست‌نیافتنی باشد، غایت حقیقی عشق در رابطه با انسان همیشه لاوجود است. شیخ در یک عبارت در حالی که درباره صفات واقعی شاگرد در راه خداوند بحث می‌کند، این نکته را ایراد می‌کند. شاگرد در معنای واقعی کلمه آرزومند (مرید) است و او باید فقط آرزومند خداوند باشد. با وجود این، شیخ معتقد است که غایت عشق او امری لاوجود است زیرا او به آن غایت دست نیافته است و به تعبیری، آن غایت همیشه برایش لاموجود باقی خواهد ماند، زیرا او هرگز نمی‌تواند به ذات خداوند دست یابد.

از دید ما غایتی که آرزو به آن می‌پیوندد، امری لاوجود است. تاکنون به این مهم پی برده‌اید که بنده آرزوی شناخت معرفت خداوند را دارد و می‌دانید که هیچ آفریده‌ای نمی‌تواند به معرفت خداوند آنچنان که خود خداوند آن را می‌داند، دست یابد. حتی اگر موجودات در آرزوی دستیابی به چنین معرفتی باشند، تا زمانی که بنده در این موقعیت قرار داشته باشد، از ویژگی خواسته جداناپذیر است که یعنی با چیزی لاموجود پیوند دارد.

همان طور که گفتیم شناخت (معرفت به) خداوند نمی‌تواند وجود داشته باشد. ازاین‌رو ویژگی خواسته در بنده خداوند کامل‌تر از شخصی است که غایت آرزوی خود را ادراک می‌کند؛ بنابراین خواسته وقتی آرزویی حقیقی است که به غایتی ملحق شود که نمی‌تواند یافت شود. خواسته به وسیله وجود، صاحب صلاحیت باقی می‌ماند البته مادمی که غایت آن به وسیله لاوجود، صلاحیت پیدا کند. اگر غایت خواسته درک شده یا محقق شود، پس ویژگی خواسته‌ناپذیر می‌شود. اگر ویژگی از بین برود، خود خواسته از میان می‌رود. این بدان معناست که خواسته هرگز از خاطر ما فراموش نمی‌شود، زیرا غایتش هرگز نمی‌تواند کسب شود. (فصل دوم 4/522)

شیخ وقتی درباره خصیصه جستجو (طلب) بحث می‌کند، مطلب مشابهی را بیان می‌کند. همان‌طور که می‌گوید «غایت طلب امری لاوجود است، آن یا لاوجود کردن چیزی موجود است یا هستی بخشیدن چیزی ناموجود است.( »فصل سوم 13/ 317) جستجوگر (طالب) همانند فرد آرزومند سعی در یافتن خداوند دارد، اما خداوندی که بتواند مورد جستجو قرار بگیرد، خدایی است که می‌تواند به تصور درآید و درک شود، چنین خدایی فی‌ذاته خداوند نیست بلکه خدای باور است. خدایی که خود را به طالب نشان می‌دهد. (6) خداوند فی‌ذاته هرگز نمی‌تواند یافت شود و غایت جستجو نیز وجود ندارد، چرا که فقط خداوندی که به وسیله موجودات در می‌شود وجود حقیقی دارد.

عاشق خداوند بودن برای تمامی انسان‌ها امری محال است، زیرا غایتی که عشق بدان ملحق می‌شود، لاوجود است. اما محال است که هر رابطه لاوجودی به آن حقیقت یا هرآنچه از او نشات می‌گیرد، نسبت داده شود؛ بنابراین هیچ عشقی از موجودی مخلوق به خداوند الحاق نمی‌شود. (فصل دوم 27/113)

اگر خداوند فی‌ذاته نتواند جستجو شود، پس جستجوگران به دنبال چه هستند؟ اگر عشق به خداوند وجود نداشته باشد، پس آنچه صوفیان در اشعارشان می‌خوانند چیست؟ شیخ پاسخ می‌دهد که آنها عاشق خداوند و در جستجوی او نیز نیستند، بلکه خدایی را دوست می‌دارند و در جستجویش هستند که او را در آغوش گیرند. آنها نمی‌توانند خداوند را در برگیرند اما می‌توانند خدایی را در آغوش گیرند که خود را به آنها آشکار می‌کند؛ اما آن خداوند وجود نیست بلکه انعکاسی از وجود است. خویشتن پدیداری وجود است. آنچه انسان‌ها از این جستجو کسب می‌کنند به نفع خودشان است.

حقیقت (خداوند) نمی‌تواند به خاطر خودش مورد جستجو قرار گیرد. برعکس می‌تواند به خاطر نفع طب شود. با وجود این فایده طلب دستیابی (تحصیل) به غایت طلب است اما هیچ کس نمی‌تواند به خداوند (حقیقت) برسد. پس هیچ کس نمی‌تواند در عالم در جستجوی خداوند باشد. (فصل دوم 29/605)

نفع و فایده‌ای که جستجوگر (طالب) در طلب آن است شادمانی و بهجت شناخت، مشاهده و تصدیق خداوند در اکناف خودش است.

هیچ چیز در مورد ذات و وجود خداوند با او (حقیقت) برابری نمی‌کند. او نمی‌تواند در ذات خود خواسته یا طلب شود. آنچه طالب در طلب آن است و آرزومند می‌خواهد، فقط دانش خداوند، مشاهده یا تجلی اوست، این چیزها از او هستند و خود خداوند نیستند. (فصل دوم 9/663)

از آنجا که خداوند در ذات خود نمی‌تواند جستجو شود، آنها که حقیقت اشیاء می‌دانند، آنها که شیخ آنها را عارف یا خلق خداوند می‌نامد، هیچ تلاشی برای جستجوی او نمی‌کنند، چرا که او دست نیافتنی است. آنها در طلب نفع خود هستند و نفع آنها رضایت (سعاده) است که آن تجلی جاودانه خداوند در این جهان و آن جهان است. همان طور که شیخ می‌گوید: «خداوند از طریق طلب به دست نمی‌آید. عرفاء در جستجوی خشنودی خود هستند، نه در طلب خداوند.» (فصل چهارم 1/442) به عبارت دیگر آنچه آنها در جستجویش هستند سرور سهیم بودن با آگاهی کامل در آفرینش بی‌پایان جهان است، جریان بی‌وقفه‌ای که خداوند از طریق آن ما موجودات را دوست می‌‌دارد و آنها را به هستی درمی‌آورد.

خلق خداوند می‌‌‌‌دانند که هرگز نمی‌توانند به معشوقشان برسند، با این که هرگز نمی‌توانند معشوقشان را بشناسند. معشوق در ارتباط با آنها لاموجود است و تا ابد هم لاموجود باقی خواهد ماند و این برای آنها منبع عظیم‌ترین سرور و رضایت خواهد بود، زیرا این کار مستلزم آن است که آنها لاوجودیت را ترک کنند و تا ابد و به طور پیوسته به هستی درآیند. تمامی موجودات ذات خود را دوست می‌دارند. تفاوت میان خلق خداوند و مردم عادی در این است که مردم عادی فکر می‌کنند می‌دانند عاشق چه هستند. در واقع [و در حالی که] معشوق حقیق‌شان تا ابد لاموجود و دور از دسترس باقی می‌ماند و از این رو هرگز نمی‌تواند شناخته شود. آنها از نادانی خود بی‌اطلاعند. با این که افراد عاشق زیاد هستند یا این که حتی هر کس در وجود خویش یک عاشق است هیچ کس غایت آنچه را که عشقش بدان ملحق می‌شود، نمی‌شناسد. انسان‌ها با موجود حاضر که معشوقشان در آن شناخته می‌شود، پوشیده شده‌اند آنها تصور می‌کنند موجود حاضر معشوقشان است، اما واقعیت این است که موجود حاضر تنها به صورت غیرمستقیم معشوق آنهاست.

در حقیقت هیچ‌کس به خاطر خود معشوق وی را دوست نمی‌دارد. بلکه او فقط به خاطر خودش عاشق معشوق است. این حقیقتی اثبات شده است. با وجود این،‌موجود لاموجود با خواسته‌ای که عاشق باید به خاطر خود خواسته دوست داشته باشد، توصیف نمی‌شود و باید از خواسته خود به خاطر خواسته معشوق دست بکشد. از آنجا که این شرایطی واقعی نیست، تنها چیزی که باقی می‌ماند این است که عاشق به خاطر خودش معشوق را دوست می‌دارد. (فصل دوم 21/333)

هدف عشق

حدیث گنج مخفی به ما می‌گوید که خداوند دوست داشت شناخته شود. قرآن و سنت به طوری کلی آشکار ساخته‌اند که دانشی که خداوند دوست داشت از طریق آفرینش بدان فعلیت بخشد تنها می‌تواند به وسیله انسان‌ها که نمایندگان منتخب خداوند هستند، صورت بگیرد. از آنجا که خداوند تنها انسان را در میان تمامی موجودات در شکل و هیات خود آفرید، فقط آنها قادر هستند انکساف خداوند در حالت کمالش را مشاهده کنند. از این رو قرآن به ما می‌گوید که خداوند تمامی اسماء را به آدم آموخت. یکی از تفاسیر این آیه حاکی از آن است که این اسماء نامهای خداوند بودند یعنی نامهایی که وجود یا حقیقت را معرفی می‌کردند. این دانش خاص که خداوند به آدم تعلیم داد، برتری او بر دیگر موجودات را نشان می‌دهد. هدف زندگی انسان فعلیت بخشیدن به دانش سمایی است که به آدم وقتی خداوند او را در هیات خود خلق کرد، تعمیم داده شد.

مرکزیت اصلی نوشته‌های ابن عربی برخلاف آنچه اغلب افراد می‌گویند براساس [نظریه] وحدت وجود نیست بلکه توجه اساسی او بیان سرشت کمال انسانی است. با وجود این که او مرکز واژه وحدت وجود را ذکر نکرد، بارها به واژه انسان کامل اشاره کرد. فصوص الحکم، مشهورترین اثر او با بحث درباره آدم، انسان کامل اولیه آغاز می‌شود و بقیه کتاب در رابطه با جهات مختلف کمال انسانی است. از این رو طبیی است، هدایت کند. به عنوان مثال او بخش مهمی از زیر فصل نسبتا کوتاهش را به نام الهی عشق نسبت به این تبیین که چگونه انسان کامل هدف و غایت عشق خداوند است و این که جامعه عمل پوشاندن به کمال هدف عشق انسانی است، اختصاص داد.اگر فرض کنیم که واژه انسان کامل غالب‌ترین درونمایه آثار ابن عربی است، در آن صورت خلاصه کردن این واژه در چند کلمه بسیار مشکل است. شیخ با شرح ماهیت انسان کامل، واقعیت خداوند، ماهیت جهان و جهات گوناگون وجود بشری را آشکار می‌کند، با وجود این که تمامی اینها از طریق انسان کامل به واقعیت کامل خود دست می‌یابند. بنابراین انسان کامل ابعادی الهی، کیهانی و انسانی دارد. شیخ در بخش نام الهی عشق بر ابعاد جهانی تمرکز دارد. من بخشی از این قطعه را به طور خلاصه بازگو می‌کنم اما پیش از آن می‌خواهم این مطلب را جمع‌بندی کنم که چگونه کمال انسانی با لایتناهی و دست‌نیافتنی بودن وجود و همزمان با عشق برای لاوجود مبتنی است.

خداوند در ذات خود موجود نیست که بتوان گفت او موجودی حاضر است زیرا در خود وجود است یعنی او منشاء تمامی موجودات و لاموجودات است. اگر انسان‌ها بتوانند به کمال صورت الهی برسند، نمی‌توانند هیچ موجودی خاص باشند. انها در یک زمان باید همه چیز و هیچ چیز باشند (هم موجود باشند و هم لاموجود) درست همانند خداوند که همه چیز هست و هیچ چیز نیست.

تمام اشیاء ریشه در وجود دارند که همان خداوند است و عشق نیز از این قاعده مستثنا نیست. از این رو اگر این مطلب که غایت عشق امری لاوجود است به طور کلی حقیقت داشته باشد به این دلیل است که عشق خداوند پایه و اساس تمامی عشق‌هاست

وقتی انسان‌های عادی عاشق چیزهای خاص می‌شوند، خواست و آرزوی خود را بر آن چیزها و غایت‌ها متمرکز می‌کنند. با این کار آنها از تعداد بی‌شماری از چیزهای ممکنی که می‌توانند مورد خواست قرار بگیرند روی برمی‌گردانند. خداوند در جای خود همه چیز را با مقام لاموجودیت‌شان دوست می‌‌دارد. پس عشق او تمام چیزهایی را که امکان وجود دارند در برمی‌گیرند و او از طریق عشق خود جهان را لحظه به لحظه و تا کل ابدیت در وجود می‌آورد. این مساله در مورد انسان کامل نیز صدق می‌‌کند. او نیز همانند خداوند عاشق همه چیز و هیچ چیز است. از این‌رو کاملا از انسان‌های عادی که عاشق این و آن هستند متفاوت است.

شیخ حالت کمال انسانی را که انسان کامل به دست می‌آورد، حالتی بدون حالت (مقام لامقام) می‌نامد. هر انسان دیگری در مقام خاصی قرار دارد که اهداف خاص عشق و خواسته‌اش آن را مشخص و تبیین می‌کنند. انسان کامل به تنهایی در هیچ حالتی قرار ندارد. بلکه در عوض غایت عشق او «ذات لایتناهی» خداوند است، و آن ذات همیشه برایش درک نشدنی و لاوجود باقی خواهد ماند. او به وسیله عشق و اشتیاقش برای آن «هیچ» که منشاء همه چیز است، تعریف می‌شود. بنابراین او تصویر الهی را کامل کرده است، زیرا او توصیف نشدنی و پیچیده است، درست همانند غایت عشقش که توصیف‌نشدنی و پیچیده است. انسان کامل با زندگی در هیچ حالتی از هر چیز و حالتی رهاست. او در حالی که به همه چیز یا هیچ چیز، هر چیز که هست، فقیر و محتاج است، نسبت به خداوند نیز فقیر و محتاج است. و در عین حال از طریق خداوند بی‌نیاز است. (7)

نشانه انسان کامل در عشق فقری عام است که نابودی کامل خویشتن است و نیاز شدیدی را به خداوند و بی‌نیازی به انکساف کامل او را به وجود می‌آورد. آن انکاف کامل در کلیت خود این جهان است. انسان کامل از طریق عشق به خداوند که کامل و بی‌حد (مطلق) است، تمام موجودات را دوست می‌دارد. ویژگی این عشق خاص نیست و حتی ممکن است در طالبی که هنوز مقام کمال را کاملا به فعلیت نرسانده، ظاهر شود. شیخ در عبارت ذیل توضیح خلاصه‌ای از این نوع عشق را ارادئه می‌دهد و رابطه‌اش با فقر انسانی را خاطرنشان می‌کند.

نامحسوس‌ترین چیزی که شاید در عشق بیایید، اشتیاقی مفرط، آرزو، اشتیاقی ناآرام، هیجان، تحلیل رفتن و ناتوانی در خوابیدن یا لذت بردن از غذا باشد. در حالی که نمی‌دانید آنچه عاشقش هستید چه کسی است، چگونه است و معشوق برایتان مشخص نیست... این شبیه به آن پیمانی است که با فرزندان آدم بسته شده، این که خداوند پروردگار ماست و کسی نمی‌تواند منکر آن شود، پس در فطرت طبیعی هر انسانی فقر و نیازی نسبت به وجود حاضر می‌یابند که فرد را حمایت می‌کند و آن خداوند است اما انسان از او آگاه نیست. به همین دلیل است که خداوند می‌فرماید «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله، ای مردم شما به خداوند نیازمندید.[»سوره فاطر  آیه 15 .]

خداوند به انسان‌ها می‌گوید فقر و نیازی که در خود می‌یابید، به خداوند متصل شده است، نه به شخص دیگری. اما شما او را نمی‌شناسید. پس ما خداوند را از طریق خودش می‌شناسیم. (فصل دوم 7/324، 35/323)

بعضی اوقات شیخ آن عشق نامشخص و نامحدود را که «خلق خدا» و «انسان کامل» آن را به فعلیت درآورده‌اند، عشق الهی می‌نامند. [این عشق نیز] مانند عشق خداوند برای جهان، میان موجودات تمایز نمی‌گذارد. (8)

نشانه عشق الهی به کلیه موجودات در وجود آمده در هر حضوری است، چه ورای حس، حسی، خیالی یا به صورت خیال درآمده شده باشد. (9) هر حضور از نام نوری خداوند چشمی دارد که از طریق آن به نام او جمال نگاه می‌کند. زیرا آن نور نام را در جامه‌ای از وجود پوشانده است. (فصل دوم 6/113)

انسان کامل در سطح کیهانی نقش واسطه‌ای را بین خداوند و مخلوقات بازی می‌کند. او تصویر به فعلیت درآمده خداوند است و از این رو همه چیز در واقعیت الهی را دربرمی‌گیرد. جهان در کل کثرت خود حقیقت الهی را به روشی پراکنده، متمایز و خاص آشکار می‌کند. بنابراین انسان کامل از طریق یکتایی خداوند یکی است و از طریق چیزهای لایتناهی که او در برگرفته و آنها غایت معرفت خداوند، همان اعیان ثابته هستند، متعدد است. جهان به مراتب پراکنده است، خداوند واحد است و انسان کامل هم یکی است و هم بسیار. تنها انسان کاملی است که از طریق خلقت دانشی کامل از تجلی خداوند دارد. تنها اوست که از گنج مخفی به صورت کامل باخبر است. پس فقط انسان کامل معشوق واقعی خداوند است. از این دیدگاه انسان کامل واقعیت کل جهان است.

برای این‌که این مبحث را به پایان ببرم، اجازه دهید عبارتی از تبیین شیخ را که پیشتر وعده کرده بودم نقل کنم که درباره نام الهی عاشق بودن است. عبارت می‌تواند در مقام تلخیص مفید از تعالیم اساسی شیخ در رابطه با عشق الهی و عشق انسانی به کار رود.

کل جهان انسانی است که معشوق است. افراد جهان بخشهای جسمانی آن انسان هستند. خداوند از طریق عشق عاشق، معشوق را توصیف نمی‌کند. در عوض، او جهان را معشوق می‌کند، و نه چیز دیگر. وقتی خداوند عشق خود را در اختیار کسی قرار می‌دهد که همانند عشق خود برای آن شخص است، او بدان شخص شاهد بودن را عطا می‌کند و خداوند اجازه می‌دهد که فرد شاهد او باشد و با این کار به او مسرت می‌بخشد و این کار را از طریق اشکال مختلف انجام می‌دهد. پس عاشقان خداوند در جهان با مردمک چشم در چشم مطابقت دارند. با وجود این‌که انسان اجزای مختلفی دارد، شاهد چیزی نیست و چیزی هم بجز دو چشمش نمی‌بیند. پس چشم همانند عاشقان در جهان است.

خداوند گواه بودن بر عاشقانش را اعطا می‌کند، زیرا او از عشق آنها نسبت به خودش باخبر است. این شناخت او شناخت دانش چشایی است. از این‌رو عمل او نسبت به عاشقانش همانند عملش نسبت به خودش است و این چیزی نیست بجز شاهد حالت وجود بودن که معشوق نسبت به معشوق است.

«و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون.» جن و آدمیان را نیافریدیم مگر برای آن‌که مرا بپرستند. [سوره ذاریات ، آیه 56] پس خداوند در میان تمامی مخلوقات آنها را فقط برای عشق خود آفرید. چراکه بجز یک عاشق کسی او را نمی‌پرستد و خود را در برابر او کوچک نمی‌کند. تمامی موجودات دیگر بجز انسان‌ها با تحسین او را ستایش می‌کنند زیرا آنها به این منظور که باید عاشق او باشند، گواه او نیستند. بنابراین تا آنجا که می‌دانم خداوند خود را به نام جمال به هیچکدام از مخلوقاتش بجز انسان و درون (دل) انسان متجلی نمی‌کند.

به همین دلیل است که عشق کاملا انسان را از بین نمی‌برد و به وجد نمی‌آورد، مگر در عشق او نسبت به پروردگارش یا به کسی که محل تجلی پروردگارش است، [یعنی انسان دیگری که به هیات خداوند خلق شده است.]

تمام مخلوقات جهان به دلیل وجود خداوند عاشقند، هر چه که معشوق باشد، زیرا تمامی مخلوقات ستونهای انکساف حقیقت هستند. عشقشان ثابت است ، آنها عاشق و خداوند آن عاشق است. کل شرایط بین حقیقت و خلقت از طریق خلقت و حقیقت پنهان است. به همین دلیل است که خداوند نام بخشنده را به همراه نام عاشق می‌آورد. در آیه «و هوالغفور الودود، ذو العرش المجید» و خداوند بس آمرزنده و دوستدار است. او خداوند عرش بزرگوار است. [سوره بروج آیات 15 و 14] با وجود این بخشایشگر به معنای واقعی کلمه یعنی «پوشش» بنابراین گفته می‌شود قیس (عاشق معروف عرب) عاشق لیلا بود زیرا لیلا از محل بازنمود نشات گرفته بود ، به همین ترتیب نیز بشر هند را دوست می‌داشت و خضیر عزی را . اما تمامی این زنان پایه‌هایی بودند که از طریق آنها حقیقت را بر عاشقان آشکار می‌کرد. معشوق یک پایه است حتی اگر عاشق از نامهای آنچه عاشقش است، بی‌خبر باشد. مردی می‌توان زنی را ببیند و عاشقش شود بی‌آن‌که بداند او کیست، نامش چیست، خویشاوندانش کیستند و کجا زندگی می‌کند.

عشق ذاتا اقتضا می‌کند که فرد به دنبال آن باشد که بداند نام طرف چیست و خانه‌اش کجاست، به طوری‌که شاید بتواند در خدمت او باشد و در زمان غیابش او را از طریق نام و خویشاوندانش بشناسد. از این رو اگر فرد شاهد معشوقش نباشد، درباره او خواهد پرسید.

عشق ما نسبت به خداوند نیز همین‌گونه است . ما خداوند را در محل انکساف و دورن نام خاصی که لیلا و لبنا و هر چیز دیگری است می‌شناسیم. اما درک نمی‌کنیم که غایت با حقیقت یکسان است. پس در اینجا ما عاشق آن نام هستیم و درک نمی‌کنیم که آن با حقیقت یکسان است. از این رو ما عاشق آن نام هستیم و ذات را درک نمی‌کنیم. شما در مورد موجود مخلوق ذات را می‌شناسید و دوست دارید. شاید بدین دلیل باشد که نام ناشناخته است است، اما عشق از هر چیزی بجز آشکار کردن معشوق امتناع می‌ورزد.

در میان ما هستند کسانی که خداوند را در این جهان می‌شناسند و هستند کسانی که خداوند را نمی‌شناسند و تا زمان مرگ چیز خاصی را دوست می‌دارند. وقتی حجاب‌ها کنار روند، آنجا درخواهند یافت که فقط عاشق خداوند بوده‌اند، اما آنها با نام موجود مخلوق در حجاب بوده‌اند. (فصل چهارم 12/260)


پانوشت‌ها:

1- کل ارجاعات به فتوحات المکیه، چاپ قاهره ، سال 1911 است.

2- با این مقایسه کنید. عشق خود را فقط به یک لاموجود متصل می‌کند. آن عشق آرزومند آن است که چیزی را ببینید که درون موجودی حاضر، موجود است. پس وقتی عشق آن را می‌بنید به تسلسل آن وضعیت که وجودش در آن ذات موجود درست می‌دارد، منتقل کند. (فصل دوم 18/337)

3- درباره این عبارت به عنوان موجزترین تعبیر وجودشناسی شیخ ببینید دبلیو . سی . چیتیک»

راه صوفی از شناخت : متا فیزیک ابن عربی از تخیل (النبی، انتشارات اس‌‌یو ان وای ، 1989) ، در جاهای مختلف.

4- درباره نور به عنوان منبع بصیرت ببینید. چیتیک ، راه صوفی ، صفحه 214.

5- شیخ در جمله محذوف با ارجاع به گفته معروف غزالی که این عالم در بین عوالم دیگر بهترین است، استدلال خود را اثبات می‌کند.

6- درباره ایزدان مختلف باور ببنید چیتیک، راه صوفی ، فصل نوزدهم و همان نویسنده ، عوالم خیالی، ابن عربی و مشکلات تکثر دینی (النبی: انتشارات اس یو ان وای ، 1994) ، فصل 9 و 10

7- درباره کمال انسانی و «مقام بی‌مقامی» ببینید. چیتیک ، راه صوفی، فصل 20 و همان نویسنده. عوالم خیالی ، در جاهای مختلف.

8- شیخ در توضیحی که به مردیش ابن ستبکین ارائه داد گفت: «وقتی می‌بینی عشق یا چیز دیگری نامحدود است، باید بدانی این امری الهی است، زیرا رابطه آن حقیقت نسبت به تمامی چیزها یکسان است، اما وقتی می‌بینی عشق امری خاص است، باید بدانی که آن خاصیتی است که متعلق به عرض و ذات است.

9- شیخ در آخرین جمله فصل قبلی که این عبارت از آن گرفته شده، شرحی برای آن کسانی می‌نویسد که از تفاوت بین خیال و مخیل مطمئن نیستند؛ «بدان که تمام خیالات واقعی هستند ، اما برخی از چیزهای مورد خیال واقع شده واقعی‌اند و برخی غیرواقعی. (فصل دوم 32/113) به نظر می‌رسد که او به آن خیالی اشاره دارد که در رابطه با آن جهان کیهانی و خارجی خیال است که او گاهی اوقات آن را «خیال منفصل» می‌نامد. در عوض امر مورد خیال واقع شده به آن خیال عالم صغیر فرد یا «خیال منفصل» اشاره می‌کند، نظیر آنچه در خواب برای افراد رخ می‌دهد. درباره مسائلی که مقصود شیخ در این عبارات را شرح می‌دهد ، ببینید چیتیک، عوالم خیال، بخش 6.

ویلیام سی‌چیتیک
مترجم: هما شهرام بخت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها