اگر از چشم تو چون اشک فتادم، به درک
از دلت دک بشود خاطر و یادم، به درک!
نفسی همقفسی چون تو عذاب است و الم
علم عشق تو بر خاک نهادم، به درک
مرده شویت ببرد با همه ناز و ادات
به اداهای تو گر دل ننهادم، به درک
قلمی بودم و پیوسته تراشیده شدم
به نظر گرچه همانند مدادم، به درک
ز تو هرچند که غمباد گرفتم، غم نیست
قد بالون بکنی هرچه که بادم، به درک
چو گذشت آب ز سر، فرق ندارد کم و بیش
احدی هم نرسد هیچ به دادم، به درک
شب هجر تو بود روز عروسی حقیر
اگر از غصه دوری تو شادم، به درک
تو برو از نظرم، بعد تو گر دیده خود
به رخ دیو و اجنّه بگشادم (!)، به درک
ز سر خشم سخن گفتم و پس می گیرم
که نهادم به کنار، آه نهادم، به درک
بدهم بنده طلاقت که زِ یادم بروی
تو بکن پُر همه جا «ابنِ زیادم!»، به درک
اگر آدم بشوی باز به وصلم برسی
همچو حوا که بشد قسمت آدم، به درک!
رضا رفیع