یک روز سر صف جناب ناظم داشتند در مورد موارد گوناگون انضباطی با ما صحبت میکردند و هرازگاهی هم موارد را همراه با مصداق (که ما باشیم) بیان میکردند تا به قول معروف حساب کار دست ما بیاید و بفهمیم آنقدرها که فکر میکردیم زرنگ نیستیم. بچهها هم طبق معمول مشغول حرف زدن با هم بودند و سر صف همان شیطنتهای ازلی ابدی همیشگی را انجام میدادند. جناب ناظم هم اصرار داشت که هر جور شده توجه بچهها را به خودش جلب کند تا آنها حرفهای او را بشنوند و به گوش بگیرند، اما خوب کو گوش شنوا؟ خلاصه بعد از مدتی حرف زدن، دومین معاون مدرسه از جناب ناظم خواست که اجازه دهد چند دقیقهای هم ایشان حرف بزنند. ناظم هم همین جور که داشت با ما کلنجار میرفت گفت: <خب! آقای... میخواهند با شما حرف بزنند. لطفا به حرفهای ایشان دقت کنید چون به نکات مهمی میخواهند اشاره کنند. حالا من میکروفن را به ایشان میدهم، گوشی!> خلاصه این کلمه هنوز از دهن ناظم بیرون نیامده بود که مدرسه منفجر شد! همه فکر میکردیم جناب ناظم اشتباه کرده و داشتیم از خنده روده بر میشدیم ولی بعد از چند ثانیه جناب ناظم در حالی که خودش هم میخندید گفت، دیدید اگر بخواهید به حرف آدم گوش بدهید چطور حواستان جمع میشود؟ چطور تا الان مشغول وراجی بودید؟ تا من اشتباه کردم حواس همه جمع شد؟ حالا حرفهای آقای... را هم همان جوری بشنوید که اشتباه ظاهری مرا شنیدید! خلاصه که ما کلی شرمنده شدیم دیگه! همین.
ماجده 17 ساله از بهشهر: پیشنهاد میکنم یک موضوع یا یک لغت پیشنهاد کنید تا بچهها راجع به اون شعرهای طنز بگویند!به نظرم جالب میآید و استعداد شعری بروبچ هم شکوفا میشود!
(این هم پیشنهاد خوبی است! از هفته دیگر منتظر نامهها و جواب هایتان برای خانه دوست هستم. اگر بخواهید شلمان بازی دربیاورید افسردگی میگیریم و خودمان را از طبقه چهارم جامجم میاندازیم پایین! از ما گفتن بود.)