بیمه سالمندان، گذشتن از هفت‌خوان رستم

کد خبر: ۲۴۵۸۲۲

سال‌های گذشته بیمه‌ای بود با نام بیمه بستری که اگر فردی فاقد بیمه دچار بیماری ناگهانی می‌شد و نیاز به بستری داشت، با دردسر کمی به طور موقت و برای آن موقعیت بیمه می‌شد. اما با وسعت یافتن گستره بیمه جدید ایرانیان که همه می‌توانند بروند خودشان را بیمه کنند و پولش را هم بدهند، به نظر می‌رسد مشکل حل شده است اما واقعا چنین است؟

موضوع را از زبان داماد بازنشسته‌ای که می‌خواست مادرزنش را بیمه کند، بشنوید: مادر همسرم تنها یک دختر دارد و همان یک دختر نیز شاغل نیست و تحت تکفل من است. تلاش من و فرزندانم نیز برای تحت تکفل درآوردن وی و بیمه کردنش ناکام ماند. رفت‌وآمدهای خودش نیز به کمیته امداد امام خمینی و بهزیستی برای بیمه شدن ثمری نداشت تا این‌که چندی پیش او را که دچار یک بیماری حاد شده بود، به اورژانس بیمارستان میلاد بردیم. وقتی فهمیدند بیمه نیست، گفتند بروید یک بیمارستان دیگر اینجا هزینه‌هایش اینقدر بالاست که از عهده‌اش برنمی‌آیید. او را به بیمارستان دولتی آموزشی که نزدیک منزلمان بود، بردم و بستری‌اش کردم. فردا صبح به من زنگ زدند و گفتند برای تکمیل پرونده بیایید. وقتی مراجعه کردم، خانمی که مسوول بخش جراحی بود، برگه‌ای به دستم داد که باید 250 هزار تومان می‌پرداختم. گفتم می‌توانم او را بیمه بستری کنم؟ گفت: نه! باید بروی او را بیمه ایرانیان کنی که هزینه‌اش پایین بیاید و مرا به دفتر مددکاری ارجاع داد. آنجا شخص بداخلاقی نشسته بود که گفت ما کاری برایتان نمی‌کنیم. شرایط بیمه ایرانیان را از روی اعلان پشت در بخوان.

از عدم همکاری‌اش تشکر کردم و راهی شعبه بیمه شدم. ساعت 30/9 شده بود و در آن ساعت از جلوی در ورودی تا جلوی باجه‌ها پر از آدم بود. اغلب آنها آدم‌هایی بودند که تحت پوشش هیچ بیمه‌ای نبودند و خود یا یکی از عزیزانشان تا سر حد مرگ بیمار بود.

به ماشین شماره‌دهنده مراجعه کردم و شماره 250 نصیبم شد. با ناامیدی در صف انتظار ایستادم و خدا خدا می‌کردم که دفترچه این بانوی 85 ساله که باید تحت پوشش هر نهاد حمایتی باشد و نیست را بگیرم.

تقریبا ساعت 10 شده بود که آقایی گفت: من یک شماره دارم که دیگر لازم ندارم شما می‌خواهید؟ من هم ذوق‌زده گفتم البته! با ذوق‌زدگی شماره‌ای را که مدد خدا به من رسانده بود، گرفتم و تشکر کردم. شماره 197 بود و ساعت 11 توانستم بشنوم که صدایم می‌کنند. مدارک را تحویل دادم و گفتند منتظر باش تا دوباره صدایت کنیم. خودم نیز در آستانه 70 سالگی هستم و از ترس این‌که به خاطر سنگینی گوش نشنوم که اسمم را می‌خوانند همان نزدیکی ایستادم.

بازار فحش و ناسزای مراجعان رونق داشت. همه خسته، ناراحت و درمانده شده بودند و هر یک بیماری نیازمند در انتظار داشتند. اغلب غرولند می‌کردند.

در همین بین پیرزنی که برای دریافت دفترچه آمده بود، در حالی که چانه‌اش می‌لرزید و بسختی می‌توانست حرکت کند، کوشش کرد که مدارکش را به بیمه بدهد. اما آن آقا سرش شلوغ بود و مراجعان دور و برش را گرفته بودند و متوجه او نمی‌شد. پیرزن یکباره رنگ از رخسارش پرید و جیغی کشید و افتاد روی زمین و دست و پایش را دراز کرد. اغلب مراجعان مرد بودند و هیچ کس کمکی به او نمی‌کرد و هر کس به فکر کار خودش بود و فقط نگاه می‌کرد و زن‌ها هم دست کمی از آنها نداشتند. انگار درگیری و مشکلات ذهنشان را پر کرده بود و دیگر ایده‌ای برای مشکل دیگران به ذهنشان نمی‌رسید!

پیرزن پس از مدتی دوباره آه بلندی کشید و جیغ دیگری کشید که بالاخره خانمی از یکی از اتاق‌ها با یک لیوان آب از راه رسید و به او آب داد و او را به نقطه‌ای خلوت کشید. یک نفر هم مدارکش را به صورت اورژانسی به باجه شماره یک که مسوول دریافت مدارک و تنظیم آن بود، داد و به این ترتیب پس از ایستادن تا سر حد مرگ، بخت پیرزن باز شد.

همین وقت بود که من اسم بیمار خودم را که می‌خواستم برایش دفترچه بگیرم، شنیدم و فوری اجابت کردم. مسوول باجه برگه‌ای دستم داد و گفت که بروم به بانک رفاه تامین اجتماعی و 34 هزار تومان واریز کنم. دوباره صف طویل و پایان‌ناپذیر آدم‌های منتظر و دستگاه مغرور شماره‌دهنده که همه راه‌ها به آن ختم می‌شود. اما هر چقدر دکمه‌اش را فشار دادم، اتفاقی نیفتاد. یک نفر آمد و گفت: آقا این ماشین روزی هزار تا شماره می‌دهد و شماره‌های امروزش تمام شده. بیخود زحمت نکشید.

بیمارم وضع اورژانسی داشت و باید هرچه زودتر دفترچه را به دست می‌آوردم. آخر سال بود و خدا می‌داند ممکن بود چه اتفاقی بیفتد. در این شرایط حتی دقایق نیز مهم و حیاتی‌اند. سرگردان داشتم می‌چرخیدم که دوباره دست خدا از آستین یکی دیگر بیرون آمد و روی شانه‌ام نشست . جوانی را دیدم که به من شماره 555 را تعارف می‌کرد. در آن وقت شماره 542 را صدا می‌زدند. از خوشحالی نمی‌دانستم چه بگویم. خدا را شکر کردم و از جوان تشکر کردم و دوباره نام خدا را به زبان آوردم و در صف ایستادم. برگه بختم را نگاه می‌کردم که متوجه شدم تاریخش مربوط به دیروز است. گفتم به هر حال برای من که فرقی نمی‌کند در هر صورت ممکن بود ناچار شوم فردا بیایم اما اگر این را قبول کنند، برد کرده‌ام.

جلوی یکی از باجه‌ها که حس ششمم می‌گفت از آنجا شماره خوش یمن را خواهم شنید، ایستادم. مدتی بعد از همانجا اسمم را خواندند و من برگه را به متصدی باجه دادم. دلم به تب و تاب افتاد که مبادا متوجه شود شماره مربوط به دیروز است، اما الحمدلله که او هم درگیرتر از آن بود که حواسش جمع باشد.

نفس راحتی کشیدم و برگه‌هایم را دادم و پول را پرداخت کردم و فیش را گرفتم. ساعت 30/11 دقیقه بود و به لطف خدا همه کارها جور شده بود.

حالا که دارم این ماجراها را تعریف می‌کنم، به یاد داستان‌های حاتم طایی و ماجراهای رستم هفت‌خوان و سندباد می‌افتم که باید مصائب زیادی را پشت سر می‌گذاشتند تا به مقصود برسند. فیش را برداشتم و دوباره سراغ خوان بعدی رفتم. فیش‌ها را به متصدی سازمان تامین اجتماعی تحویل دادم و برگه‌ای به دستم داد که با آن می‌شد دفترچه را از اتاق مربوطه تحویل گرفت.

برگه بیمارستان را به کارمندی که در راهروی انتظار به مردم مشاوره می‌داد، دادم و گفتم که بیماری در انتظار عمل دارم.گفت برو و ساعت 30/4 دقیقه یا 5 بیا و دفترچه‌ات را بگیر.

وقتی عصر مراجعه کردم، گفتند تعطیل است برو فردا ساعت 8 بیا. هر چه التماس و درخواست کردم و گفتم فلانی این وعده را داده است، چیزی جز چند ناسزا نصیب او نشد و گفتند پس برو از خودش بگیر!

این بار قسمت نبود امداد غیبی به دادم برسد . فردا ساعت 7 صبح دوباره همانجا مراجعه کردم. دوچرخه را به پنجره مغازه‌ای قفل کردم و منتظر شدم تا کارمندان بیایند. حدود 3040 نفر ایستاده بودند و اسم می‌نوشتند. ولی برای تحویل‌گیرندگان دفترچه نه صفی بود و نه دستگاه شماره‌گیری و نه اسم‌نویسی.

ساعت 8 شده بود و همه جلوی پنجره‌ای که دفترچه‌ها را تحویل می‌دادند، صف کشیدیم. کارمندی آمد و مژده داد که قبل از ساعت 10 به هیچ کس دفترچه نمی‌دهند. این هم یک قانون جدید بود.کسانی که عصبی‌تر بودند و بردباری خود را از دست داده بودند و طی مدتی دوندگی بیمار اورژانسی‌شان وضع وخیمی یافته بود، از جمله یک پیرمرد با کارمند یادشده درگیر شدند و شروع به پرخاشگری کردند.

دیگران هم به تبعیت از او صدایشان را بالا بردند. یکی از مسوولان از طبقه بالا متوجه درگیری شد و آمد که مردم را ساکت کند و گفت که این قانون را ما نگذاشته‌ایم و از بالا دستور داده‌اند. همان پیرمرد دوباره فریاد کشید و گفت همان که گفت فردا ساعت 8 اینجا باشید پس خودش هم بیاید و جواب ما را بدهد. مردی که می‌خواست اوضاع را روبه‌راه کند، برگشت به طبقه بالا و مدتی بعد برگشت و دست او را کشید و گفت با من بیا بالا. مردم که فکر کردند می‌خواهد بلایی سر پیرمرد بیاورد، گفتند پس ما هم می‌آییم و دنبال او راه افتادند.

آن مسوول گفت: کاری با او ندارم. می‌خواهم یک آب یخ به او بدهم و حرفش را بشنوم تا کمی آرام شود و نوبتش برسد. با این وجود، بعضی‌ها جای 10 نفر را حفظ کردند و به دنبال او به طبقه بالا رفتند.

آن مسوول یک کارمند دیگر را فرستاد به کمک کارمند قبلی و همین بلوا سبب شد که کارمان زودتر راه بیفتد و وقتی من که اول صف بودم، دفترچه را گرفتم به هر حال ساعت 10 صبح بود.

خودتان مقایسه کنید این فرآیند را با فرآیند بیمه بستری که براحتی در همان بیمارستانی که بیمارتان بستری بود او را بیمه می‌کردید و بابت عمل و بستری هزینه اندکی می‌پرداختید.

آیا تمام این کارها را نمی‌توان به نحوی ساده‌تر و سریع‌تر انجام داد؟

علی غلامحسین‌زاده 67 ساله از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها