درکنار تو

کد خبر: ۲۴۴۰۷۸

گفتی آره از بس که دائما همسایه‌ها بنایی کردند و صدای بیل و کلنگ شنیدم، خسته شدم.

می‌خوام یک جای بی‌سر و صدا و خوش آب و هوا باشه. اونم لب باغچه.

مرد دکمه‌های کامپیوتر رو هی فشار داد و تو صفحه مانیتورش نگاه کرد. آخر سر گفت: خوب، فکر می‌کنم این مورد خیلی مناسب باشه، دو تا کنار هم داریم. لب جدول که هر دوشون هم خالیه.

گفتی جاش کجاست؟

گفت نزدیک در اصلی، لبخندی زدی، انگار دلت رضایت داد.

گفتی خوبه، بریم اول ببینیم.

گفت فقط قیمتش یک کم گرونه.

سر تو بالا آوردی و به من نگاه کردی.

گفتی عیبی که نداره نه؟

تا حالا این‌طور بلبل زبون ندیده بودم، با خودم گفتم: چه عجب بالاخره ما را هم آدم حساب کرد.

گفتم نمی‌دونم خودت می‌دونی.

گفتی تو هم اون یکی رو می‌خواهی.

گفتم خب بالاخره هر کسی باید به فکر آخرتش هم باشه. ولی به این گرونی خدا رو خوش نمیاد!

کیفت روی پاهات بود، بازش کردی و گفتی: با اجازه شما طلاهامو فروختم.

آمدم بگم که شما خوب خودسر شدی! جلو زبونمو گرفتم. گفتم جلو مرد غریبه بده.

شماره قطعه و ردیف را که گرفتی پشت صندلیتو گرفتم و هلت دادم طرف در.

راننده آژانس تو ماشین داشت چرت می‌زد، با هزار بدبختی با راننده کمک کردم تا سوار شدی، بالاخره رسیدیم. از دور نشانت دادم و گفتم: خوبه؟ پسندیدی؟

گفتی حاج آقا تو رو خدا کمک کن پیاده بشم.

تو دلم گفتم فکر قلب من که نیست.

پیاده شدی با هزار زحمت.

گفتی حاج آقا می‌دونی دو تاش خالیه.

گفتم: فهمیدم.

گفتی: بی‌زحمت شمعدونی‌ها رو بیار.

گفتم: زن هنوز هوا خوب گرم نشده. شب‌ها شمعدونی‌ها یخ می‌زنن. اما با نگاه التماسم کردی.

می‌دونستم که دلت می‌خواست مثل اون موقع‌ها تر و فرز بودی و برای هر چیز کوچک به من التماس نمی‌کردی.

از جام بلند شدم گفتم اونم به چشم.

گفتی اینجا توی این باغچه شمعدونی‌ها را بکار، اون طرف هم درخت توت.

دلم می‌خواست بهت بگم چه دل خوشی داری؟ که گفتی: می‌دونی حاجی دلم می‌خواد نوه هام به عشق این درخت توت تند تند بهم سر بزنند.

گفتم: اگه به تو باشه، می‌گی اون طرف نعناع و ریحون بکار. اون یکی باغچه‌رو هم قلمه نسترن بزن.

خندیدی و گفتی آره راست می‌گی، دلم می‌خواد اینجا بشه مثل باغچه خونه.

کارم که تموم شد دوباره پرسیدی: حاجی تو این یکی رو نمی‌خوای؟

گفتم: نه چه فرقی می‌کنه آدمو کجا چال کنند. حتما باید بابتش چند میلیون پول داد؟

انگار ترسیدی ادامه بدی. شاید ناراحت شدی، خیلی زودرنج شده بودی، چون تمام راه بهشت زهرا تا قسمت کامپیوتر دیگه حرفی نزدی. حتی نخواستی سر قبر پدر و مادرت بری!

چک‌پول‌ها رو دستم دادی تا برم کار خرید قبر را تموم کنم. وقتی سوار ماشین شدم خیس عرق بودی.

پرسیدم: گرمته؟

گفتی نه نمی‌دونم چرا ضعف کردم.

گفتم: ساعت سه بعدازظهره.

بعد گفتم: خیالت تخت باشه. گفتم روشم اسمتو بنویسند، رزرو انیس حسینی.

بی‌حوصله گفتی حاجی اینجا هم ول نمی‌‌کنی؟

گفتم: نه بابا شوخی کردم. اسم شناسنامه‌ات را روش می‌نویسند: مرضیه خانم!

بعد گفتم: خب خیالت راحت شد؟ طلای دست و گردنت را درآوردی و فروختی و قبر خریدی.

من نمی‌دونم دختر جنابعالی چه فکری می‌کنه. نمی‌گه آدمیزاد مریضی داره، گرفتاری داره، هزار بدبختی داره؟

انگار بهت برخورد! اصلا آن روز عوض شده بودی. زنی نبودی که 50 سال باهاش زندگی کرده بودم. اخم کردی و گفتی: فریده دختر منه، دختر شما هم هست. بعدا هم تقصیر اون چیه، من ازش خواستم. اون فقط زحمت فروختنش رو کشید.

من که قبلا اجازه گرفته بودم. خود شما گفتی طلای خودته هر کار خواستی بکن.

خیلی دلم می‌خواست از راه بهشت زهرا یک سر شاه‌عبدالعظیم می‌رفتیم و کباب و ریحونی می‌‌خوردیم. اما فکر پول آژانس یک طرف و جابه‌جا کردن تو هزار طرف.

کاش می‌دونستم این آخرین خواسته تو از من بود اما نفهمیدم. تقصیر فریده بود. تقصیر بقیه بچه‌ها هم بود... من چه می‌‌دونستم که دکتر جوابت کرده.

من فقط فکر قلب خودم بودم. نمی‌دونستم آخر سر تو این طوری نامرد می‌شی و منو تنها می‌ذاری.

انیس نمی‌دونستم! تو مونس من بودی. یادته این اسمو شب اول وقتی بابای خدابیامرزم دست به دستمون می‌داد روت گذاشت و گفت انیس و مونس هم باشید و من با این که تو هیچ وقت این اسم رو دوست نداشتی، صدات می‌زدم تا لجت رو دربیارم.

به بچه‌ها گفته بودی به آقاجون نگید، قلبش مریضه، ناراحت می‌شه، فکر و خیال براش خوب نیست.

بچه‌ها تو دلشون برات گریه کرده بودند و غصه خورده بودند و دم نزدند که نکنه بابا ناراحت بشه، خوب ناراحت بشه، به جهنم که ناراحت می‌شه، مگه جون من از جون تو عزیزتر بود؟

وقتی فکر می‌کنم انگار دیروز بود که تو رو گذاشتن توی این قبر و زیر خروارها خاک. داغش هنوز تازه است. دلمو می‌سوزونه.

این چند روزه بچه‌‌ها دائما می‌آیند و می‌روند. خونه همه‌اش پر و خالی می‌شه. دارن تدارک سالگرد تو را می‌بینند.

انیس یک چیزی تو گلوم گیر کرده که به قلبم می‌زنه و تیر می‌کشه، بعضی وقتا میام در اتاقتو باز می‌کنم یادم می‌ره تو نیستی. یعنی دلم می‌خواد یادم بره تو نیستی. ولی تخت خالی تو به من دهن‌کجی می‌کنه یادم می‌افته که رفتی. نموندی که تا با هم بریم. آن وقت دلم می‌‌خواد بلند بلند گریه کنم. این یک ساله هر روز با خودم می‌گم: چرا دلت نخواست قبر دو طبقه بخریم. یعنی تحمل من این‌قدر سخت بود. با خودم می‌گم شاید دیگه دلت نمی‌خواست پشت سر من باشی. از پشت سر من از اون عقب از دورادور دنیا رو تماشا بکنی و وقتی یادم می‌افته که چرا؟

از دست خودم لجم می‌گیره. چقدر این همه سال نفهم بودم. حالا فقط اومدم اینو بگم که قبر بغل دستی رو خریدم. دلم می‌خواد کنارت باشم. این دفعه فقط کنار تو.

زهرا کرمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها