حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
خرید لباس و کفش فقط در روزهای مشرف به نوروز اتفاق میافتاد. همه میدانستند که در این روزها همه چیز گرانتر از روزهای دیگر است، اما نمیتوانستند بنشینند و آمدن بهار را با لباس کهنه ببینند. گویی پوشیدن لباس و کفش نو، خود بخشی از نوید بهاری بود. کاسبها هم منصف بودند و کسب خود را برای رضایت خدا و افزایش برکت خدا انجام میدادند.
تنها ما بچهها نبودیم که نو میپوشیدیم. همه از بزرگ و کوچک لباس نو بر تن میکردند حتی اگر این لباس نو همان لباس نوی سال قبل و یا سالهای قبلتر بود که در صندوقها به امانت مانده بود تا در بهاری دیگر بیرون آید و بر تن رود.
سمنوپزان معمولا به صورت دستهجمعی اتفاق میافتاد. همه زنهای محل یا زنهای فامیل جمع میشدند و هر یک سهم خود را از گندم جوانه زده میآورد. کوبیدن گندم و گرفتن آب آن بسیار سخت بود. اما از آن سختتر بیدار نشستن یک شب تمام بر بالای اجاق و همزدن سمنوی دم داده شده روی آتش ملایم بود تا به اصطلاح در کماجدان ته نگیرد و بوی سوخته ندهد. باید چهار اذان از پختن سمنو میگذشت تا قوام آن قطعی باشد. سمنوها را به ظرف میکردند و هر کس سهمی میبرد تا بر سر سفره هفتسین قرار دهد.
سیر و سنجد اغلب در انبار خانهها بود. بقیه اقلام هفتسین را هم میخریدند و سفرهای بزرگ میانداختند. بر سر این سفره علاوه بر هفتسین چیزهای دیگری هم بود. عدهای «هفت شین» هم میچیدند. آش رشته، رشته پلو و شیرینی هم در سفره یافت میشد. رشته پلو و آش رشته را میپختند که با خوردن آن سررشته زندگی از دست خانواده بیرون نرود. اما زینت سفره، قرآنی بود که بر بالای آن مینهادند. در کنار سفره آیینهای، روی آیینه تخم مرغی و در کنار آن ظرف آبی قرار میدادند.
صدای توپ تحویل سال برمیخاست. توپ را نظامیان شهر درمیکردند. درست همان طور که در وقت افطار و سحری در ماه رمضان انجام میدادند. سال تحویل، همه چیز را نو میکرد. اول قرآن را میبوسیدند و بعد دست بزرگترها را میبوسیدند. آرزو میکردند که در سایه قرآن، دل همه به پاکی آیینه و آب، ساختاری تازه یابد. انگار سال گذشتهای وجود نداشته است. کینهها فراموش میشد. نامهربانیها از هر دو سو به مهربانی میگرایید.
اولین کار، زیارت اهل قبور بود. همه اهالی شهر کوچک ما در آن ساعات در قبرستان شهر حاضر میشدند و اولین دیدهبوسیها در آنجا به شهادت اهل قبور و درگذشتگان صورت میگرفت.
امروز هم نوروز هست، حتی قبل از نوروز چهارشنبهسوری هم هست. در شبچهارشنبهسوری با نارنجک همدیگر را میترسانیم و بیماران و سالخوردگان را میآزاریم. سفره هفتسین را میاندازیم؛ اما سمنو را از مغازه میخریم، بقیه اقلام هفتسین را هم به صورت بستهبندی شده و یکبار مصرف سر میز میگذاریم. سبزه را گلفروشیها در بشقابهای پلاستیکی میفروشند. هر کدام از اعضای خانواده اگر دور از خانواده و در جایی دیگر از این کره خاکی زندگی کنند، با تلفن و این روزها با پیامک تبریک میفرستند؛ البته اگر فرصت داشته باشند و یا به یادشان باشد.زیارت اهل قبور هم کمرنگ و بقیه مراسم نوروز تشریفاتی و گاه متفرعنانه شده است. به جای رفتن به دستبوسی بزرگترها و یا دید و بازدیدهای نوروزی به دبی و آنتالیا سفر میکنیم. غمخواری و دلسوزی برای دیگران هم لعاب عصمت و حقیقت خود را از دست داده است.ما هنوز نوروز را جشن میگیریم؛ اما نسبت به هم بیگانه شدهایم. آیا میشود نوروز را با همه مخلفات سنتیاش دوباره احیا کنیم؟
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....