آکیرا کوروساوا در یک نگاه

پالایش اخلاقی در دل حماسه و تاریخ

«کلمه غول را زیاد در وصف هنرمندان به کار می‌برند ولی کوروساوا یکی از نمونه‌های نادری است که شایستگی این لقب را دارد.» این جمله‌ای است که مارتین اسکورسیزی در مورد کارگردان بزرگ سینمای ژاپن و بلکه جهان به کار برده است و البته تنها او نیست که چنین ستایش‌آمیز درباره کوروساوا حرف می‌زند، بلکه اکثر قریب به اتفاق فیلمسازان مهم دنیا، به دیده‌ای بسیار تحسین‌آمیز به او نگریسته‌اند؛ گستره‌ای که شامل استیون اسپیلبرگ و جورج لوکاس هم می‌شود و حتی برخی از سیاستمداران را هم تحت تاثیر قرار داده بود، آن چنان که ژاک شیراک رئیس‌جمهور سابق فرانسه به مناسبت مرگ کوروساوا چنین گفته بود که «با شنیدن خبر درگذشت یکی از فیلمسازانی که بیش از همه ستایش می‌کرد عمیقا اندوهگین شده است» و مارشال تیتو هم در ایام حکومتش در یوگسلاوی سابق نشانی مهم را به او اهدا کرد. هیساشی ایگاوا، بازیگر ژاپنی که در چندین فیلم متاخر کوروساوا نقش بازی کرده بود (مثل آشوب) چنین گفته است «این کارگردان سرشناس سینما شخصیتی با ابهت و صلابت با قدی نزدیک به دو متر موقعی به دنیا آمد که من در صحنه سینما بودم. کوروساوا قلب یک کودک و مغز یک نابغه را داشت»
کد خبر: ۲۴۱۸۰۸

 کوروساوا در 23 مارس سال 1910 (مقارن با دوم فروردین 1289 هجری شمسی) در اوهی ماکی توکیو به عنوان آخرین و هشتمین فرزند خانواده به دنیا آمد؛ از مادری متعلق به یک خانواده بازرگان و از پدری نظامی که از افتخاراتش شرکت در جنگ معروف روس/ ژاپن در سال 1905 بود. زمانی که به 18 سالگی رسید و از مدرسه فارغ التحصیل شد مدتی را به مربی گری ورزش در مدارس گذراند ولی در اصل اشتیاق داشت نقاش شود و برای همین در آزمون ورودی مدرسه‌ای هنری شرکت کرد و قبول نشد ولی در همان سال یکی از تابلوهای نقاشی اش در نمایشگاه نیکا پذیرفته شد. این گرایش نخستین جرقه‌های میل او به کار در هنرهای بصری را در او جلوه‌گر می‌سازد. او در حالی که مجبور بود برای تامین نیاز مالی خانواده کاری برخلاف میل خود یعنی قبول سفارش برای تصویرسازی کتاب‌های راهنمای آشپزی انجام دهد، یک روز تصادفی چشمش به آگهی‌ای در یک روزنامه افتاد و همین امر مسیر زندگی او را به سوی سینما تغییر جهت داد. خود او در مورد این خاطره در کتاب چیزی شبیه به اتوبیوگرافی که همان زندگی نامه اش است چنین نوشته است: «آگهی یک روزنامه را دیدم. استودیوی فیلمسازیpcl که بعدا تبدیل به استودیوهای توهو شد، به یک دستیار کارگردان نیاز داشت. آنها از متقاضیان دعوت کرده بودند که مقاله‌هایی درباره ضعف بنیه فیلم‌های ژاپنی و چاره‌ای که می‌توان درباره آن اندیشید بنویسند. من در پاسخم به طنز و مطایبه عنوان کردم که اگر این ضعف مربوط به بنیه سینما باشد درمانی هم برای آن نمی‌تواند وجود داشته باشد. همچنین گفتم که همیشه می‌توان فیلم‌های بهتری ساخت.»

کوروساوا با این مقاله به استودیوی مزبور راه پیدا می‌کند و به عنوان دستیار و کارآموز در کنار کاجیرو یاماموتو (که از سینماگران مشهور آن دوران ژاپن به شمار می‌رفت) قرار گرفت و رفته‌رفته استعداد غریبی از خود نشان می‌دهد تا آن جا که بعدا حتی بخشی از کارهای یاماموتو را هم او در واقع انجام می‌دهد کما این که مثلا بخش‌های زیادی از فیلم اسب او را کوروساوا کارگردانی کرده بود. این کافی بود تا سرانجام کوروساوا پس از 5 سال کارآموزی، اولین فیلمش را با نام افسانه جودو در سال 1943 جلوی دوربین ببرد. حضور کوروساوا در موسسه توهو و آثاری که او در آن جا می‌سازد رفته‌رفته از کوروساوا، شمایلی از یک فیلمساز برتر و توانا را در کشور خلق می‌کند که همین بستری برای آوازه‌گری آثارش در ابعاد جهانی می‌شود. او در موسسه توهو عمدتا فیلم‌هایی با مضامین اجتماعی می‌سازد و بحث قاچاق، گنگستریسم، جنایات شهری، معضل بوروکراسی، بازار سیاه، بیماری ها و... را در آثارش مطرح می‌کند و به نوعی تصویرگر اوضاع و احوال خاص پس از دوران جنگ دوم جهانی در کشورش می‌شود. فیلم‌هایی از قبیل میان بهشت و دوزخ، زندگی در ترس، فرشته مست، رسوایی، افسوس جوانی را ندارم، یکشنبه‌ای شکوهمند از این جمله است؛ فیلم‌هایی که تا حد زیادی یادآور حس و حال ناشی از تماشای آثار ویتوریو دسیکا است و منتقدان از آن‌ها با عنوان فیلم‌های نئورئالیستی ژاپن مدرن (منظور ژاپن پس از جنگ است) یاد می‌کردند. محبوبیتی که کوروساوا در ژاپن به دست آورده بود با فیلم راشومون به عرصه بین‌المللی گسترش پیدا کرد. این فیلم به مرگ یک نجیب‌زاده و تعدی به همسرش می‌پردازد که البته به روایت چهار شاهد که هر یک داستانی متفاوت و متضاد با دیگری را تعریف می‌کند این داستان‌گویی انجام می‌شود. راشومون که بعدها دستمایه اقتباس‌هایی دیگر در سینمای غرب قرار گرفت و اصلا تبدیل به یک الگوی روایی خاص در سینما شد، شیر طلای جشنواره ونیز را تصاحب کرد و تبدیل به اولین فیلم ژاپنی شد که در مجامع هنری آمریکا هم کسب موفقیت کرد و اسکار بهترین فیلم خارجی را دریافت داشت. کوروساوا پس از آن به اقتباس از رمان معروف داستایوفسکی یعنی ابله مشغول شد و سپس سلسله آثار درخشانش را در پرداخت به سنت جیدای جکی آغاز می‌کند. این اصطلاح در مورد مضامینی به کار می‌رود که مربوط به دوران پویایی سامورایی‌ها (فیلم‌های دوران بعد از سلطنت امپراتور موتسوهیتو مشهور به می‌جی جندای جکی نامیده می‌شود) است. فیلم‌هایی از قبیل راشومون، هفت سامورایی، دژ پنهان، یوجیمبو، سان جورو، ریش قرمز و کاگه موشا از این دسته‌اند که در آن‌ها با بهره‌گیری از فضای جنگ و خشونت جاری در اواخر دوران توکوگاوا (دوران راهزنی و بی قانونی و خونریزی) جلوه‌هایی عالی به لحاظ فرم سینمایی می‌آفریند و نوع ریتم و برش نماها و نورپردازی‌های ظریف و خلاقه کمپوزیسیون‌های قاب‌ها و نماها و حرکات دوربین و... شاهدی بر این شاخصه‌های شاهکار هستند. البته کوروساوا در میانه این روند آثاری از قبیل دودسکادن و درسواوزولا را هم ساخت که به نوعی مرثیه‌ای بر روابط از دست رفته انسانی در جهان مدرن بودند.

کوروساوا در عین حال این توانایی شگرف را داشت تا با در هم آمیزی فضای تاریخی/ بومی کشورش با مایه‌های ادبی جهانی، آثاری درخور را خلق کند. او که ابله را از داستایوفسکی اقتباس کرده بود و فیلم محله‌های پست را با الهام از ماکسیم گورگی ساخته بود، یکی از زیباترین کارهایش یعنی سریر خون را هم از درام جوهری نمایشنامه مکبث ویلیام شکسپیر وام گرفت و با ترکیب آن با عناصر بومی زیبایی شناسانه ملی‌اش از جمله شیوه تئاتر نو که در آن زن خونریز خود را مسوول تباهی‌های پیرامونی می‌بیند جلوه‌ای شکوهمند ارائه می‌دهد. اما پرآوازه‌ترین اثر او در این زمینه فیلم ران یا آشوب است که بر مبنای نمایشنامه دیگری از شکسپیر یعنی شاه‌لیر ساخته شده است و به خوبی فرجام تراژیکی را در دوران فئودالیسم ژاپنی شکل گرفته بود شکل می‌دهد. کوروساوا در سال‌های پایانی زندگی‌اش چند فیلم دیگر هم ساخت رویاها (با نقش آفرینی مارتین اسکورسیزی در نقش ونسان ونگوگ این فیلم تا حد زیادی یادآور علاقه کوروساوا به هنر نقاشی است) راپسودی در ماه اوت، و مادادایو که اگرچه چندان موفق نبودند ولی به هر حال گویای تلاش بی‌وقفه استاد در آخرین سال‌های عمرش هم بود. این نکته‌ای بود که خود او هم در بخشی از کتاب زندگی نامه‌اش بدان اشاره کرده است: «من قدرت خاصی ندارم. موهبت خاصی ندارم. فقط دوست ندارم ضعفم را نشان دهم و از باختن بیزارم. بنابراین آدمی هستم که سخت تلاش می‌کند و همه آن چه دارم همین است.»

کوروساوا در ششم سپتامبر سال 1998 (یک سال پس از مرگ توشیرو میفونه بازیگر توانای بسیاری از فیلم‌های شاخص کوروساوا و نیز مرگ تومویوکی تاناکا تهیه کننده آثاری از قبیل یوجیمبو و کاگه موشا ) در سن 88 سالگی درگذشت و در سال‌های پایانی قرن بیستم، با مرگ خود به نوعی به اعلام پایان یک امپراتوری سینمایی درخشان و شکوهمند پرداخت. او به حق موجودی اثیری و اسطوره‌ای در ساحت سینما بود و در فرایند پیچیده و آکنده از شناسه‌های زیبایی شناسانه آثارش (همچون کاربرد عدسی‌های با فاصله کانونی بلند عمق میدان، واید اسکرین، خلاقیت‌هایی با عنصر رنگ، و روایت پردازی‌های موازی و متضاد)، در پی تبیین پالایشی اخلاقی در دنیای متجدد در نقب به تاریخ و افسانه و حماسه می‌گشت. تاریخ به سختی می‌تواند حضور و ظهور فیلمسازانی همچون او را دوباره به خود ببیند.

مهرزاد دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها