حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
از بچگی کار میکردم، یعنی از وقتی که خودم را شناختم. تابستانها فرفره و بادبادک میفروختم، گاهی هم بلال. کمی که بزرگتر شدم، پدرم گفت وقتش است عصای دستش بشوم. دیگر تنهایی از عهده کارها برنمیآمد. کمرش دیسک داشت و جابهجا کردن گونیهای سیمان و گچ برایش سخت بود. این طور شد که بنایی یاد گرفتم. تا کلاس دوم دبیرستان بیشتر نخواندم و بعد از آن ترجیح دادم به پدرم بیشتر کمک کنم. 2 برادر کوچکترم هنوز مدرسه میرفتند. هر سه خواهرم هم دم بخت بودند و هر لحظه ممکن بود خواستگار در خانهمان را بزند. زندگی سختی داشتیم و در عین سختی کاملا یکنواخت بود. خواهرها پشت سر هم و با فاصله کمی شوهر کردند و من هم راهی خدمت سربازی شدم. هرچند حالا 2 برادرم میتوانستند نانآور خانه شوند؛ ولی دلم آرام نمیگرفت و خیلی نگران بودم، بخصوص این که مادرم هم بیمار شده بود. فشارش مرتب بالا و پایین میشد. دکترها میگفتند احتمالا عصبی است.
سربازی که تمام شد، تازه فهمیدم چه وظیفه سنگینی دارم و در انجام آن چقدر تنها هستم. یکی از برادرهایم دانشگاه قبول شده و رفته بود اهواز. آن یکی برادرم هم زیاد دل به کار نمیداد. بیشتر وقتش را با دوستانش میگذراند و نصیحت هم گوش نمیکرد. پدرم کاملا ازکارافتاده شده بود و چشم راست مادرم آب مروارید آورده بود و باید عمل میشد. آن روزها، عمل آب مروارید به این سادگیها نبود. یک مدتی من هم سرم را با بنایی گرم کردم تا این که پدرم یک پیکان قسطی برایم خرید و شروع کردم به مسافرکشی.
تازه 21 سالم شده بود که مادرم گفت باید زن بگیرم. خودم هم بدم نمیآمد؛ ولی فکر میکردم اگر هم عقب بیفتد، مشکلی نیست. با این وجود مادرم با اصرار همه کارها را انجام داد و من و دخترخالهام نرگس را پای سفره عقد نشاند. تامین خرج دو خانه، کار خیلی سختی بود و وقتی مشکلتر شد که بچهام حمید به دنیا آمد. دلم به برادرم خوش بود که از دانشگاه برمیگردد و کمک حال ما میشود که پیشبینیام درست از آب درنیامد. او در اهواز عاشق یک دختر شده بود و با او ازدواج کرد. من مخالف بودم؛ ولی او پایش را در یک کفش کرده بود. حرفهایی که میزد، برایم معنا و مفهومی نداشت. در زندگیام هرگز معنی عشق را نفهمیده بودم؛ هرچند از زندگی با نرگس راضی بودم. عشقی در کار نبود. مادرم او را برایم نشان کرده و من هم روی حرفش، حرف نزده بودم.
در این گیرودار، ماهرخ یکی از خواهرهایم از شوهرش طلاق گرفت و با 2 بچه برگشت خانه پدرمان. شوهرش معتاد بود. دیگر وامانده بودم. از آن پیکان که هنوز قسطهایش تمام نشده بود، آنقدر پول درنمیآمد که بتوانم خرج این همه آدم را بدهم. کمکم صدای نرگس هم درآمد و شروع کرد به اعتراض. حق هم داشت، از شکم او و بچهام میزدم و به خانوادهام میدادم. اوضاع روزبهروز وخیمتر میشد. مادرم فوت شد. پدرم خانهای را که 10 سال در آن مستاجر بودیم، پس داد و یک جای کوچکتر گرفت؛ ولی هنوز مخارج سنگین بود. ماشین از بس کار کرد، خراب شده و به خرج افتاده بود. کلافه و عصبی شده بودم. دیگر حال و روز درست و حسابی نداشتم. با نرگس خیلی بدرفتاری میکردم و حتی یک بار کتکش زدم. افتاده بودم در یک مرداب و هرچه دست و پا میزدم و تقلا میکردم، هیچ فایدهای نداشت. در همین اوضاع و احوال یک شب وقتی با یکی از دوستان قدیمیام به اسم کریم حرف میزدم، او یک پیشنهاد وسوسهکننده داد. البته یکراست سر اصل مطلب نرفت و کلی مقدمهچینی کرد. نقشهاش این بود که در یک کلام دزدی کنیم. او یک موتور داشت. میگفت کیفقاپی کنیم. خودش قبلا این کار را کرده بود؛ اما نمیتوانست تمام حواسش هم به دزدی باشد و هم رانندگی و یک ترکنشین میخواست. اول قبول نکردم. در زندگیام هیچ وقت پایم را کج نگذاشته بودم؛ اما وقتی پدرم راهی بیمارستان شد و پیکان نیم موتور سوزاند، چارهای برایم باقی نماند؛ چارهای که البته چاه بود و آن موقع از سر استیصال این را نمیفهمیدم.
25 سالم شده بود که جلوی اسمم، کلمه سابقهدار را اضافه کردند. یک روز وقتی میخواستیم کیف یک زن را بدزدیم، آنقدر جیغ کشید و محکم کیف را نگه داشت تا این که مردم سر رسیدند و ما را دستگیر کردند. وقتی به دزدیها اعتراف کردم، میدانستم همه زندگیام بر باد رفته است. 3 سال حبس، یک عمر بود که در همین سال هاپدرم فوت کرد . صاحب پیکان که قسطهایش عقب افتاده بود، ماشین را از چنگم درآورد. ماهرخ از سر ناچاری با مردی که اصلا نمیدانست کیست، ازدواج کرد و نرگس هم که هیچ دل خوشی از من نداشت، طلاق گرفت.
3 سال زندان با هر سختی که بود، تمام شد؛ اما حکم رد مال داشتم. 3 ماهی را هم اضافه ماندم حبس تا این که پدر کریم برای آزادی پسر خودش پول چند شاکی را که خیلی سمج بودند، داد و هردومان آزاد شدیم و بعد از آن من دیگر کریم را ندیدم، یعنی نخواستم که ببینم. هرچند اشتباه خودم بود که با پیشنهاد او برای دزدی موافقت کرده بودم. او هم بیتقصیر نبود و اگر مرا وسوسه نمیکرد، شاید به چنین سرنوشتی دچار نمیشدم.
آزاد شده بودم؛ اما نه آزادی واقعی. فکرم پیش زن و بچهام بود که البته حالا باید یک پسوند سابقهدار را هم به آن اضافه میکردم. نگران خواهر و برادرهایم بودم؛ اما نمیخواستم زیاد درگیرشان شوم. در زندان خیلی به این موضوع فکر کرده بودم که من هیچ وقت برای خودم، آن طور که دوست دارم زندگی نکردهام. اصلا نمیدانستم دوست دارم چطور زندگی کنم. از بچگی کار کرده و زندگیام را وقف خانوادهام کرده بودم. حالا وقتش رسیده بود به فکر خودم باشم. نقطه شروع برای من خانهای کوچک در شهریار کرج بود. پول کمی برایم مانده بود که با آن خانهای را اجاره کردم، البته شب اول آزادی را در خیابان خوابیدم و روز بعدش به فکرم رسید سری به شهریار بزنم. در خانه هیچ وسیلهای نداشتم، فقط یک زیرانداز کهنه و نخنما شده که آن را هم صاحبخانه دلش سوخت و به من داد. به خودم قول داده بودم هر طور که شده گلیمم را از آب بیرون بکشم، البته نه از راه خلاف.
روزهای اول که دنبال کار میگشتم، حواسم زیاد جمع نمیشد. فکرم پیش حمید بود و البته دلم برای نرگس هم تنگ شده بود. در تردید بودم که سراغشان بروم یا نه. هرچه بود مادرزنم، خالهام هم بود و قطعا با خواهرزادهاش برخورد بدی نمیکرد؛ ولی نمیدانم چرا دست و دلم میلرزید. از چیزی که نمیدانستم چیست، ترس داشتم. پیش خودم میگفتم اگر نرگس دوباره ازدواج کرده باشد، چی؟ آن وقت چه کنم؟ این فکر آنقدر برایم آزاردهنده بود که ترجیح میدادم در دلتنگی و بیخبری بمانم تا از زبان خالهام بشنوم نرگس شوهر کرده و پسرم حالا زیر دست ناپدری است.
زمان در زندان و بیرون آن، دو معنی جدا از هم دارد. حبس که هستی ثانیهها کش میآیند؛ اما این بیرون انگار عقربههای ساعت تندتر حرکت میکنند. تا به خودت میجنبی، هفته و ماه تمام شده است. یک ماهی میشد که خانه را اجاره کرده بودم؛ ولی هنوز دستم جایی بند نبود و پول کرایه خانه را نداشتم. از صاحبخانه یک هفته مهلت گرفتم و از فردای آن روز هر صبح با اتوبوس به تهران میآمدم تا شاید یک لقمه نان گیر بیاورم. انگار گیر افتادن در این یک لقمه نان، سرنوشت گریزناپذیری بود. بالاخره یک کار موقت پیدا کردم. پشت شیشه یک پردهفروشی نوشته شده بود به یک نصاب ماهر نیازمندیم. داخل رفتم و درباره کار پرسوجو کردم. نصب کاغذدیواری را بلد بودم و صاحب مغازه که اسمش آقای جعفرنیا بود، قبول کرد به من کار بدهد؛ البته حقوق ثابت نداشتم فقط دستمزد روزانه بود که از مشتریها میگرفتم و آن هم درصدیاش را باید به خود جعفرنیا میدادم.
معمولا در ماه حدود 15 روز کار داشتم و نصف دیگرش را بیکار بودم. البته با همان درآمد کم میتوانستم کرایه خانه را بدهم؛ ولی میخواستم پیشرفت کنم. چند مغازه آنطرفتر از پردهفروشی، یک مغازه الکتریکی بود. در رفت و آمدهایی که به آن محل داشتم، با صاحب آنجا آشنا شده بودم. پسر جوانی به اسم امیرحسین بود. با او صحبت کردم و گفتم از برق هم چیزهایی سردرمیآورم. این طوری شد که از هر دو مغازه سفارش میگرفتم و سرم حسابی شلوغ شد؛ ولی هنوز از فکر حمید و نرگس بیرون نیامده بودم. چند باری تا سر کوچه خانه خالهام رفتم؛ اما جرات نکردم قدمی جلوتر بروم تا این که یک روز پسرخالهام نادر، مرا دید. چنان چپچپ نگاه کرد که گفتم الان است رویم چاقو بکشد. این کار را نکرد، فقط بدون حتی سلام و علیک راهش را کشید و رفت. این اتفاق دو رویه داشت؛ اول این که حامد حتما به زنم خبر میداد من برگشتهام و دنبال این هستم که او و پسرم را ببینم. رویه دوم آن هم این بود که فهمیدم کارم خیلی سختتر از چیزی است که فکر میکردم. زمانی که من و نرگس ازدواج کردیم، نادر هنوز بچه بود و خیلی به من احترام میگذاشت؛ اما حالا حرمت سن و سال را هم نگه نداشته بود.
دلم میخواست با یک نفر درددل کنم؛ اما با کی؟ کسی را نداشتم. خواهر و برادرهایم که هر کدام رفته بودند پیکارخودشان، اصلا آدرس و نشانی هم از آنها نداشتم. امیرحسین و آقای جعفرنیا هم که اصلا نمیدانستند من زندانی بودهام و اگر میفهمیدند، دیگر به من کار نمیدادند. دلم پر بود از غصه. داشتم دق میکردم. قلبم تیر میکشید. میترسیدم سکته کنم. بالاخره دل را به دریا زدم کاری کردم که بیشتر شبیه به دیوانگی بود. یک چاقو خریدم و رفتم خانه خالهام زنگ زدم، پدر نرگس در را باز کرد و تا مرا دید خواست در را به رویم ببندد؛ اما نگذاشتم صدایش کردم و گفتم دو کلام حرف دارم بعدش هر تصمیمی که او گرفت، من اطاعت میکنم. پیرمرد از ترس آبرویش و این که مبادا داد و فریاد راه بیندازم مرا داخل حیاط برد. هرچه که در دل داشتم به او گفتم و توضیح دادم که در چه شرایطی مجبور به دزدی شدم و قبل از آن هم اگر با زنم بدرفتاری کردم، دلیلش چه بود. گفتم که حالا چقدر پشیمان هستم. آخر سر هم چاقو را از جیبم درآوردم و گفتم یا با همین من را بزن یا قول بده با نرگس صحبت و راضیاش کنی. پیرمرد دلش به رحم آمد و پیشنهاد دوم را قبل کرد.
حالا دیگر آرامتر شده بودم. احساس میکردم باری از روی دوشم برداشته شده است. البته هنوز نگران واکنش نرگس بودم و جوابی که پدرش بعد از یک هفته میخواست به من بدهد. تا اینجای کار مطمئن شده بودم پسرم به خانه ناپدری نرفته و شوهرخالهام هم تحت تاثیر حرفهایم قرار گرفته است. آن یک هفته حواسم به کار نبود تا جایی که در خانه یکی از مشتریها خرابکاری کردم. صاحبکار خانه نبود، وقتی برگشت دید همه کاغذدیواریها را جابهجا زدهام. آنهایی را که برای اتاقهای خواب بود، در پذیرایی و بقیه را در اتاقخوابها. آمد مغازه و شر به پا کرد. ناچار شدم با پول خودم دوباره کاغذ بخرم و از اول آنجا را درست کنم.
بالاخره یک هفته تمام شد. وقتی زنگ خانه خالهام را زدم، قلبم چنان تندتند میتپید که فکر میکردم الان است که از سینه بیرون بزند. آن روز جوابی نگرفته بودم. نرگس گفته بود میخواهد بیشتر فکر کند. یک هفته عذابآور دیگر هم گذشت و بالاخره جوابم را داد. حاضر نبود دوباره با من ازدواج کند. وقتی این را از زبان خالهام شنیدم، تقریبا از حال رفتم. حرف نرگس یک کلام بود. او از زندگی با من اصلا خاطره خوشی نداشت و نمیخواست دوباره خودش را بدبخت کند. به حرفهایم هم اعتماد نداشت. هرچند من دیگر آدم قابل اعتمادی شده بودم. نرگس نمیتوانست با خودش کنار بیاید. چارهای نبود. از آن به بعد هرازگاهی میرفتم دنبال پسرم و او را با خودم به پارک میبردم. از آن روزهای دلهره و اضطراب سالهای زیادی گذشته؛ 11 سال. پسرم حالا بزرگ و برای خودش مردی شده. من هم کمکم دارم پیر میشوم. دیگر آن توان و قدرت سابق را ندارم، به خاطر همین هم دیگر کار ساختمانی نمیکنم. یک تاکسی خریدهام و با آن روزگارم را میگذرانم. هنوز هم در شهریار زندگی میکنم و هنوز هم تنها هستم؛ اما به قولم وفادار مانده و دیگر دست از پا خطا نکردهام و در خانه تنهایی خودم، سعی میکنم روز و شبها را به بهترین شکل پشت سر بگذارم.
مرجان لقایی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....