من در روز معین رفتم. حتی پول کرایه ماشین هم به ما ندادند! رفتم بلیت اتوبوس گرفتم. عصر بود که راه افتادم. پنج شش ساعتی شد تا به همدان رسیدم. شب بود. آدرس را دستم گرفتم و شروع کردم به پرس و جو. ما را به خیابانی راهنمایی کردند که از یک میدان منشعب میشد؛ همین میدانی که پنج شش خیابان دور و بر آن هست. وارد کوچهای شدیم که منزل آقای سیدکاظم اکرمی در آنجا بود؛ همین آقای اکرمیای که وزیر و نماینده بودند و الان هم بحمدالله در تهران استاد دانشگاه هستند. ایشان هم جوان بود؛ البته سنش بیشتر از آقای آقامحمدی بود. ایشان معلم سادهای بود در همدان. منتظر من بودند. معلوم شد شب، محل پذیرایی ما، خانه آقای اکرمی است. فردای آن روز بنده را به مسجد کوچکی بردند که حدود بیست، سی نفر جوان در آنجا حضور داشتند و همه دانشآموز. وقتی این جوان عزیز دانشآموز اینجا صحبت میکردند، من به یاد آن جلسه افتادم و آن صحنه جلوی چشمم مجسم شد. آنها در سنین ایشان بودند. صندلی گذاشته بودند و من رفتم بحث گرم گیرای جذابی برای آنها انجام دادم. یک ساعت و خردهای برایشان صحبت کردم. وقتی پا شدم بروم، این جوانها من را رها نمیکردند؛ میگفتند باید باز هم بنشینیم حرف بزنیم.
چون در شبستان نماز جماعت برگزار میشد و بنا بود امام جماعت بیاید، اینها با دستپاچگی میز و نیمکتها را جمع کردند و بنده را به اتاقک بالای شبستان بردند. من دیگر زمان نمیشناختم؛ شروع کردم با این جوانها مبالغی صحبت کردن. این اول آشنایی من با همدان است. چند نفر از آن جوانها را که من میشناسم، امروز جزو برجستگان و فعالان کشور عزیز ما و نظام جمهوری اسلامی هستند. البته همدان آن روز به قدر امروز جوان نداشت. عدهای که من آن روز با آنها دیدار کردم، یکهزارم جمعیت جوان امروز همدان نمیشدند. هزاران جوان در خیابانها حرکت میکردند بیهدف؛ درس میخواندند بیهدف؛ فعالیت میکردند بیهدف؛ دچار روزمرگی مطلق بودند. تازه همدان دارالمومنین بود. در سایر شهرها، مجموعه جوانها به طور مطلق به جز استثناهایی درگیر بیتفاوتی و بیهدفی و عدم درک چشمانداز آینده بودند؛ مثل ماشینی که ماده خامی را در آن میریزند و محصولی از آن طرف بیرون میآید.
دیدار با جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاههای استان همدان - 17/4/1383
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....