خانه بر و بچه‌ها

روِیای آسمانی

کد خبر: ۲۳۴۱۶۷

کمی از چشمک ساعتهایت بگو که بی‌اختیار روی انتظار من راه می‌روند. کمی از حرفهایم بگو که بی‌اراده مال تو شده‌اند.

کاش به دیدار واژه‌هایم می‌رفتی که کنار آسمان در انتظار تو خوابشان برده.

نرگس، عاشقترین ستاره


از محبت خارها گل می‌شود

کوچولوی دیروز که امروز بابا شدی، اون‌موقع‌ها رو یادت مونده که یه نوجوون یا جوون پرانرژی بودی؟ یادت هست اون‌وقتها که خیلی از نظرات پدر و مادرت رو خوش نمی‌دونستی و از روی اجبار انجامشون می‌دادی؟ حالا بابا شدی و از اون روزها خیلی دور! فاصله زمانی قاتل خاطره‌هاست. به همین دلیل، همه باباهایی که الان گیر دادن جزو قانونهاشونه و درصدد تاریک کردن دنیای بچه‌هاشون هستند، فراموش کردن که یه زمانی خودشون هم جوون بودن. کسی منکر ارزش بالای نصایح والدین نیست اما طبع انسان از روی محبت ساخته شده و هر چه راه رودخونه رو ببندی آب خودش راه رو از روزنه‌ای باز می‌کنه. پس خوش به حال اون بابا و مامانهایی که با بچه‌هاشون رفاقت دارن. همدل و همرازند و به همین دلیل هیچ وقت پشیمونی رو تجربه نمی‌کنند.

سید افشین اشرفی از ساری


پدرخوانده

خوابیده یه گوشه و مثل سلطان به شبان نگاه می‌کنه! همچین زُل زده بهم، انگار می‌خواد منو بخوره یا ازم طلب داره! فقط منتظره تا از جام بلند شم، همچین زوم کرده رو من و سنگین نگاهم می‌کنه که انگار یه وزنه 5000 تُنی رو انداختن روم. تا تکون می‌خورم دهنش باز می‌شه که یه چیزی بگه. 4-3 ساعتی به همین منوال می‌گذره که دیگه حوصله‌م سر می‌ره. گمون می‌کنم خوابه و همین‌که می‌یام از جام بلند بشم، چشاش تا آخرین درجه باز می‌شه و می‌گه: «آخ...آخ... چه خوب که بلند شدی! دستت درد نکنه سر راهت یه لیوان آب هم برای من بیار!»

آخه من نمی‌دونم چرا بعضی از این پسرها این‌قدر تنبلند. تو خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زنند. کنترل تلویزیون رو گرفتن دستشون و فقط فوتبال و اخبار ورزشی و این جور چیزا تماشا می‌کنن و راه می‌ری: آب بیار، تکون می‌خوری: مُتکا بیار، شام بیار، ظرفها رو ببر، جورابام رو بشور! آخه بابا من خواهرتم! من که این‌قدر هوات رو دارم، چی می‌شه تو هم هوای من رو داشته باشی؟

پسته خندان از تهران


ارزش واقعی

خوبه بعضی وقتها به بعضی حرفا که به نظرمون تکراری هم میان، یه‌کم بیشتر فکر کنیم. مثلا از قدیم گفتن که اگه روزگار به تو یه دلیل واسه ناراحتی و غصه خوردن نشون داد، تو 100 دلیل واسه شاد بودن و زندگی کردن بهش نشون بده. اون کسانی که واسه این صفحه نامه می‌فرستند اگه این رو بدونند که خیلی‌ها همین نامه نوشتن رو هم بلد نیستن، باید خیلی خوشحال باشن. یا این‌که اگه پرنده‌ای رو در حال پرواز می‌بینن خوبه فکر کنن که این پرنده می‌تونست تو قفس باشه؛ حالا ما زنده‌ایم و نفس می‌کشیم و راه می‌ریم و مهمتر از همه جوونیم و اگه بخوایم هر کاری رو می‌تونیم انجام بدیم اما ارزش واقعی این جوونی و خیلی چیزهای دیگه رو نمی‌دونیم.

فرهاد ممی‌پور


کلاس ادبیات

وقتی در مدرسه باز می‌شه و اولیا بچه‌های خودشون رو می‌یارن مدرسه، تا همون اول صبحی شونصد بار بچه رو ماچ نکنن از مدرسه بیرون نمی‌رن. از طرفی، وقتی نگاه آدم به بچه‌ها می‌افته که همین جور در حضور معلم، در کلاس رو می‌کوبن و سرشون رو می‌اندازن پایین و می‌رن تو کلاس و اون وقت، این معلمه که باید اول سلام کنه(!) واقعاً چی می‌شه گفت؟ در طول تدریس هم که معلم بیچاره باید حواسش به هزار و یک چیز باشه و طوری درس بده که یک وقت به هیچ کدوم از بچه‌ها برنخوره و کمتر از عزیزم و فدات شم و گُلم به دانش‌آموزا نگه... نمی‌دونم چرا بچه‌های دانش‌آموز سالهای قبل باادب‌تر بودن و احترام سرشون می‌شد اما دانش‌آموزهای حالا...!

صاحبه از زیر آسمون شهر


خیالات

یه جایی یه جمله‌ای خوندم از کسی که اسم و گفته‌اش دقیقاً یادم نیست، ولی این یادمه که گفته بود وقتی عاشق شدی بدون که این عشق از کجا اومده؛ از قلبت یا مغزت. اگه از قلبت سرچشمه گرفته باشه احساس درستی نیست چون عشق باید از مغز آدم سرچشمه بگیره تا حسی عاقلانه و مثبت باشه. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم احساس من از قلبم سرچشمه گرفته اما من نمی‌دونم چطوری باید عاقلانه عشق بورزم.

من خراب شدم تو این عشق. من شکست خوردم. فریب ظاهر آدما رو خوردم... این عشق نبود؛ یک خیال خام بود؛ خیالات یک ذهن خسته.

لیلی بی‌مجنون


دیگه دوستت ندارم

چه کنم که دیگر عاشقت نیستم تا عاشق‌وار، واژه‌های پُر احساسم را به سپیدی کاغذ بسپارم؛ زیرا احساس می‌کنم که زیباترین باغها هم ترکیبی از سبزها و قرمزها هستند. افسوس که دیگر ستاره‌ها غزل نمی‌گویند و نقاطی نورانی بیش نیستند. افسوس که سیاهی شب هم، دیگر چشمانت را به یادم نمی‌آورد و مهتاب خانه من به چهره‌ات حسودی نمی‌کند. پروانه‌ها بدون صدای تو نیز می‌رقصند و یاسها هم بدون حضور تو معطرند. دیگر شعری برای قاصدکها ندارم و رسم پیام‌آوریشان در ذهن من، افسانه‌ای بیش نیست. ای کاش می‌توانستم راحت بگویم که دوستت ندارم.کوله‌بار احساست را از قلبم بردار و برای همیشه برو اما دیگر به چشمهایم خیره مشو، چون می‌دانم که می‌فهمی همه آنچه را گفتم دروغ می‌گویم!

شبزده عاشق از قم


دلی به سادگی شب‌بوها

وقتی می‌بینم آسمان اقبالم به رنگ آسمان شبم بوده؛ وقتی می‌بینم قاصدکهای عشقم را در هوایی طوفانی روی سینی آسمان ریختهای، دلم برای سادگی شب‌بوهایم می‌سوزد. دلم می‌سوزد که چقدر ساده، چه بی‌ریشه از من بریدی.

عاطفه، ستاره سوخته

بگو ببینم، وقتی می‌بینی جلال آل‌احمد با همون سبک تلگرافی خودش کجاهای نوشته‌ات رو چرا خط خطی کرده، پس چه‌کار می‌کنی؟ هوووووممم؟ اگه گفتی از این کوتاه کردن نوشته‌‌ات چه درسی می‌شه بگیری؟ آ...باریکلااااا، درس تلگرافی و مختصر و مفید نوشتن رو.


غربت

یک نفر در من فریاد می‌کشد انگار.

«-چه می‌گویی ای حسّ درون؟.»

«-هیچ... فقط یادت نرود که تو اکنون، از تک ماهی گیرافتاده در تورِ ماهیگیری نشسته بر قایقش، روی دورترین اقیانوس دنیا هم، تنهاتری!»

(1-آقای «امین کان»، خوشحال شدم که برگشتی، بودنت مستدام. نه مثل این سه سال که نامه نمی‌نوشتی. 2-پاسخگوی عزیز، به جان خودم دیگه ام‌پی‌تیری‌تر از این نمی‌شد. خلاصه‌نویسی رو با نصفه چاپ کردنهات بهم یاد دادی. از این بابت ممنون!)

مهدیار دلکش از قم

ناقابل بود برادر؛ اما حالا که خلاصه‌نویسی به روش ام‌پی‌تیری رو یاد گرفتییییییی، بیا تلفیق به روش ام‌پی‌فور رو هم یادت بدم بری حالش رو با آشپزخونه و پذیرائیش یه‌جا ببری! فرض کن نوشته قبلیت چنگی به دل نمی‌زنه، تو صفحه‌بندی هم جا کم می‌یاد و می‌ذاریش کنار. از قضا، مطلب بعدی چنگال به دلت می‌کشه! بس که حس تنهاییش روی جدار سینه آدم خراش می‌اندازه! چی‌کار می‌کنی؟ آهاااااااان: محتویات توی قابلمه، چی ببخشید... توی پرانتز رو با جدیده مخلوط می‌کنی و، وُپییییی...! یه غذای جدید فکری پخته می‌شه! ...خوشت اومد؟ نوووووش جااااااان!


آموزش طبیعی

کاش از خورشید، بخشش را بیاموزیم نه سیاه کردن یکدیگر را. کاش از دریا، عظمت و بزرگی را بیاموزیم نه غرق کردن آدمها را. کاش از برف، صافی و پاکی را بیاموزیم نه سُر دادن و به زمین انداختن یکدیگر را. کاش از باران، طراوت و تازگی را بیاموزیم نه خیس کردن گربه‌ای بی‌پناه را. کاش از قاصدک، لطافت و سبکبالی را بیاموزیم نه خبرچینی را.

بلوط آبی


کوچه فراق

قلب من گم‌کرده زیاد دارد. گم‌کرده‌های من هیچ نشانه‌ای هم ندارند. کوچه‌های بیخوابی من، انتهایی ندارند. باید قدم بزنم در انتهای بی‌انتهایشان. گم‌کرده‌های من نشانی‌شان را گم کرده‌اند. من آنها را در کوچه‌پس‌کوچه‌هایی گم کرده‌ام که وقتی به بن‌بستش می‌رسی خودت هم می‌شوی جزو گمشده‌ها. خو گرفته‌ام به خوش بودن با خاطرات خویش. حرفی نیست از گمشده من. درد، درد خاطره است. تا به انتهای کوچه نرسیده‌ام مرا از زمان و زمانه خسته نکن.

شازده کوچولو


لطفاً با ماسک وارد شوید

یکی از مقامات مسئول سازمان هواشناسی بروبچ اعلام کرد: به دلیل استفاده بیش از حد گازهای اشک‌آور از سوی برخی بروبچ مغموم‌الحال، هوای این صفحه در وضعیت هشدار قرار دارد. وی افزود: در این میان یک عده بروبچِ مشعوف‌الحال هم کشف شده‌اند که سرخوشانه به دنبال استفاده از گازهای خنده‌آورند. بنابراین برای جلوگیری از وارونگی بیش از حد دما و حاکم شدن شرایط بحرانی، باید از تردد هر گونه کودک و بیمار قلبی در این صفحه جداً خودداری شود. یکی از حضار با ابراز احساسات زائدالوصفی جواب داد: آقا عجالتاً بزن اون ماسک رو که هم‌اکنون نیازمند لبخندهای سبزتان هستیم.

زهرا فرخی 28 ساله از همدان


به یاد گذشته

شیطنتهایم را لای بالشم پنهان می‌کنم. خنده‌هایم را در سینه حبس می‌کنم. حرفهایم را که پر از بغض و گلایه‌اند به دست باد می‌سپارم و چشمانم را می‌بندم. اشکهایم را پاک می‌کنم... شاید فردا کسی مرا به یاد آورد!

هویدا


در هوایت بی‌قرارم روووووز و شب

دلم از تمام دلتنگیها به تنگ آمده. صبرم از انتظار بی‌صبر شده و دیگر حتی بهانه‌ای برای بهانه کردن هم سراغ ندارم. فنجانهای پر از آرزوهای دَم‌کشیده‌ سفره‌ دلم سرد شده‌اند.

قاصدکی بفرست و خبری بده تا از چنگال بی‌خبری رها شوم... دستِ‌کم، کمی از خیالت را بفرست که من به خیالت هم قانعم.

جعفر دردمندی از سلماس


ازمورچه کمتر نباشیم

ما آدمهایی که این همه ادعا داریم و خودمون رو سرآمد همه موجودات می‌دونیم، یعنی از یه مورچه کوچولو هم کمتریم؟ تا از کار بیکارمون می‌کنن، تا بابامون بهمون می‌گه بالای چشمت ابروست، تا تو کنکور رد می‌شیم، تا نامه‌مون تو چاردیواری چاپ نمی‌شه، می‌ریم خودمون رو سر به نیست می‌کنیم! یاد گرفتیم شعار بدیم و غر بزنیم و به همه موجودات فخر بفروشیم که انسانیم و عقل و فهم و درک داریم ولی فکر نمی‌کنیم که زندگی یه جاده پر پیچ و خمه، پر از چاله‌چوله، پر از خطر و اتفاق؛ اگر قرار باشه با هر حادثه‌ای امیدمون رو از دست بدیم و از جاده منحرف بشیم که دیگه سرآمد موجودات نیستیم. به نظر من امید آخرین چیزیه که واسه آدم می‌مونه.

بیاین به اون مورچه‌ها بیشتر فکر کنیم شاید کلید طلایی حل مشکلاتمون همون مورچه‌هایی باشن که به‌ندرت دیده می‌شن.

سیاوش منصور (میثاق)


فرهنگ والا

داری خواب هفت پادشاه رو می‌بینی و تازه رسیدی به پادشاه دوم که صدای یه آهنگ می‌یاد. چشات رو باز می‌کنی و می‌بینی گوشیت داره زنگ می‌خوره. یکی از دوستاته.

دکمه سبز رو می‌زنی که دوستت می‌خنده و می‌گه: بیدارت کردم؟ ببخشید! بعد هم ارتباط رو قطع می‌کنه! یا می‌بینی یه پیامک برات اومده که نوشته: این اس.ام.اس فقط واسه بیدار کردنت بود و ارزش دیگری ندارد!

چرا بعضیها این‌جوری‌اند؟ واقعاً که چقدر بی‌فرهنگ اند، نه؟

حامد رستمی 17 ساله از قروه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها