حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
، حیات نظام نوپای اسلامی را تهدید می کرد. شناخت امریکا به عنوان «سرکرده امپریالیسم جهانی» عمدتا سالها پس از جنگ دوم جهانی حاصل شد و پیش از آن ، در جهان سوم ، آن را بیشتر به عنوان کشوری صلح دوست و آزادیبخش می شناختند که می توان به وسیله آن ، سنگ استعمارگران چپ و راست را در جای جای جهان در هم شکست . در ایران نیز روشنفکران و رجال مبارز سیاسی ، بیشتر در کودتای 28مرداد به ماهیت واقعی امریکا پی بردند و بتدریج در حوزه ستیز با آن قرار گرفتند. وگرنه پیش از آن ، بویژه در سالهای پیش و پس از جنگ جهانی اول ، مستشاران امریکایی نظیر شوستر و میلسپو، محبوب آزادیخواهان و فرشته نجات کشور از یوغ استعمار! قلمداد می شدند. مع الوصف جالب است بدانیم که در همان جنگ جهانی اول یعنی بیش از 80سال پیش یک شخصیت روحانی که در همین تهران می زیست ، شناختی دقیق و ژرف از خصلت امپریالیستی امریکا داشت و حتی بقای سلطه استعمار بر شرق (و ایران) پس از جنگ جهانی اول را ناشی از وجود این دولت می شمرد! او آقا سید احمد رضوی مشهور به «ادیب پیشاوری» فقیه ، حکیم ، مفسر، ریاضی دان ، تاریخ شناس ، ادیب ، و حماسه سرای بزرگ ایران اسلامی در عصر قاجار و پهلوی بود. به مناسبت سالگرد شکست حمله امریکا در صحرای طبس ، مروری داریم بر نظریاتی که ادیب ، پیرامون امریکا و رئیس جمهور آنروزش ، ویلسون در بحبوحه جنگ جهانی اول ابراز می کند. ادیب حدود 1260قمری در پیشاور به دنیا آمد که در آن روزگار جزو هند بریتانیا شمرده می شد. در نوجوانی ، تمامی مردان قبیله اش را که بر ضدانگلیسی ها قیام کرده بودند از دست داد و ناگزیر به کابل و سپس مشهد رفت . غم قتل عزیزان ، همراه با درد غربت ، همواره قلبش را می فشرد ولی او فرصت را از دست نداد و تمامی توانش را در راه فقه و ادب و تفسیر و حکمت و ریاضی و تاریخ به کار گرفت و بدین منظور به شهرهای متعدد سفر کرد که از آن جمله می توان به هرات و مشهد و سبزوار اشاره کرد. نهایتا در تهران حوزه درس و ارشاد گسترد و دیری نگذشت که محضرش محفل دانش پژوهان و ادب دوستان شد. علامه قزوینی ، فروغی ، فروزانفر، عباس اقبال و دهخدا از کسانی هستند که از محضرش بهره ها گرفته اند. حافظه ای سرشار و ذهنی وقاد داشت و در کثرت و تنوع معلومات ، یگانه عصر خود شمرده می شد. زمانی که در تیرماه 1309شمسی درگذشت و ضمن تشییعی با شکوه ، در امامزاده عبدالله واقع در حضرت عبدالعظیم علیهما السلام به خاک سپرده شد، وزیر فرهنگ وقت اعلام کرد: «عالم علم و ادب ، شخصیتی را از دست داد که به وجود آمدن چون او، مشکل و بلکه محال است». تبحر ادیب در علوم گوناگون ، مانع توجه دقیق وی به مشکلات اجتماعی مسلمین نبود و همواره به «مصایب ایران و شرق» و دفع «تجاوز استعمار» از سرزمین های اسلامی می اندیشید. دو کتاب شعر وی به نامهای «دیوان ادیب» و «قیصرنامه» سرشار از اشعار استوار در شرح تجاوز دول اروپایی به شرق ، و تحریض مسلمانان به قیام بر ضد استعمار است . شعر وی آینه ای تمام نما از رفتار زشت دولتهای استعماری غرب با شرقیان بوده و رمز و راز پیدایش و بسط بسیاری از مشکلات کنونی شرق را دربر دارد. طبعا از آنجا که تشخیص مرض ، خود نیمی از درمان است ، مطالعه اشعار مزبور می تواند در درمان مشکلات امروزی بسیار مفید افتد؛ خاصه آن که ، بسیاری از اوصاف استعمار انگلیس که در شعر ادیب آمده امروزه در باب میراث خوار وی : امریکا، مصداق داشته و گویی اساسا در وصف این امپراتوری درازدست سروده شده است : درد تو آز بیکران ، درمانت خون مردمان درد این چنین ، درمان چنان ! لب از عجب باید گزید! بد خو جهان از خوی توست ، دام جهان از موی توست بیم جهان از روی توست ؛ تا کی در او خواهی چخید بدخویی تو بیمها افکنده در اقلیم ها وز کاخها و تیمها آسودگی از تو رمید! نیز دردهای فعلی شرقیان (تشتت و پراکندگی ، غفلت از دشمن ، سستی ایمان و...) عمدتا همانهاست که در زمان ادیب ، آنها را بیمار ساخته و در آینه شعر وی منعکس شده است . چنان که ، نسخه «جهاد دفاعی» ادیب ، همین امروز نیز در قطع چنگال صهیونیسم از قلب مجروح «قدس»، نسخه ای معتبر است . از دفتر شعر ادیب ، فراوان نکته ها می توان برخواند که به کار «شناخت دسایس استعمار» و «علاج دردهای امروزین» ما آید؛ همچون تاکید مکرر آن بزرگمرد بر دو عنصر «وطن خواهی» و «دین داری» که در اصلاح فرد و جامعه اکسیری کارساز است : برآمد ز لندن یکی گ#نده پیر ندیده جهانش ، به جادو، نظیر... بگیرای پسر محضر «دین » به دست که آری در این دیو ساحر، شکست بیشترین اشعار ادیب در وصف استعمار، به افشای مظالم بریتانیای کبیر آن روزگار اختصاص دارد که به لحاظ وسعت مستعمرات (از هند تا شمال و جنوب آفریقا) «دشمن اصلی» ملتهای مسلمان شمرده می شد؛ اما وی از شرح مظالم دیگر قدرتهای استعماری و از آن جمله امریکا نیز باز نایستاده است . پاره ای از اشعار ادیب درباره امریکا و نقش استعماری آن در جنگ جهانی اول را مرور می کنیم . امریکا؛ دیو نو و ناشناخته ! بهر این ریکاشه کز امریک خاست دشمن خونخوار امریکایمش در جنگ جهانی اول دو جبهه متفقین (= روس ، انگلیس ، فرانسه و ایتالیا) و متحدین یا دول محور (= آلمان ، اتریش و عثمانی)، جهان را عرصه نبردی سخت قرار دادند. در آن غوغای عالمگیر، امریکا حکم مستکبری نوکیسه و فرصت طلب را داشت که بیشتر، ناظر درگیری قدرتهای جهانی وقت و (در واقع) گوش به زنگ تضعیف هر چه بیشتر دو جناح درگیر (متفقین و متحدین) بود تا بنیه سیاسی ، نظامی ، اقتصادی خویش را تقویت کند و در آینده میراث خوار استعمار و پیشوای استکبار شود (ضمنا، خاصه بدان روزگار، نقاب بشر دوستی و بی طرفی به چهره زده و مقاصدش را در مشرق زمین ، بیشتر از طریق تاسیس بیمارستان و مدرسه و اعزام میسیون های تبشیری پیش می برد). البته امریکایی ها از همان آغاز سال 1916 سیل تسلیحات و خواربار را به سوی قاره اروپا سرازیر کرده و متفقین را یاری داده بودند. ولی تنها در اواخر جنگ مزبور بود که پس از ماهها زمینه چینی سیاسی و تبلیغاتی ، رسما پای به میدان جنگ با آلمان گذاشتند و سپر بلای متفقین (بویژه انگلیس) شدند. به قول لویس ل. اسنایدر، استاد تاریخ دانشگاه نیویورک : «پیروزی متفقین در جریان جنگ ، هنگامی قطعی شد که در آوریل 1917 ، ایالات متحده با رنجش فراوان از روش آلمان در جنگ بی انضباط دریایی ، وارد جنگ شد». ورود امریکا در دوران ریاست جمهوری ویلسون ، به عرصه جنگ با متحدین در آوریل 1917 دو علت اساسی داشت : از یک سو، محصول تلاش وسیع متفقین (مخصوصا دیپلماسی انگلیس) پس از فروپاشی روسیه تزاری به منظور نجات از چنگ آلمان و حفظ موجودیت استعماری خود در آسیا و آفریقا بود. و از دیگر سو، معلول اقدامات شدید سیاسی ، اقتصادی ، تبلیغاتی صهیونیست های متمول ، متنفذ و فرصت طلب امریکایی و انگلیسی (و بلکه : اروپایی امریکایی روسی!) که برهه حساس جنگ جهانی را فرصتی مناسب و تاریخی برای دستیابی به بازارهای نو برای فروش تجهیزات و تدارکات نظامی و غیر نظامی به متفقین ، انتقام از امپراتوری مسلمان عثمانی (که عبدالحمید ثانی اش ، با مقدمات تشکیل دولت اسرائیل در فلسطین ، مخالفت کرده بود) و بالاخره : زمینه سازی برای استقرار دولت صهیونیسم در بیت المقدس ، تشخیص داده بودند. فراموش نکنیم که صدور اعلامیه «بالفور» از سوی وزیر خارجه انگلیس در سال 1917، به مثابه کابین ازدواج امریکا و انگلیس بر ضد آلمان ! و ناز شستی بود که انگلیسی ها، در ازای خدمات موثر یهود به نجات استعمار انگلیس ، به صهیونیزم بین الملل دادند! ورود نیروهای تازه نفس و بی شمار امریکایی به میدان جنگ با آلمان و حمایت از متفقین ، برای اسلام و شرق ، نتایج و ثمرات بسیار تلخی داشت ؛ زیرا، متفقین عملا بخشهای وسیعی از کشورهای اسلامی را در سلطه خویش داشتند و کمک به آنها در برابر آلمان (که متحد امپراتوری مسلمان عثمانی شمرده می شد)، به معنای کمک به دوام حیات استعماری متفقین در ممالک اسلامی بود. ورود موثر امریکا به نفع متفقین در جنگ ، گذشته از شکست و فروپاشی آلمان ، دستاوردهای زیر را به همراه داشت :
الف) تجزیه و نهایتا نابودی امپراتوری مسلمان عثمانی.
ب) تثبیت و گسترش سلطه استعمار انگلیس ، فرانسه و ایتالیا بر مناطق گوناگون «دار الاسلام».
ج) شکل گیری و پی ریزی مقدمات تشکیل دولت یهود در قبله اول مسلمین (قدس).
ادیب که از آغاز جنگ جهانی همواره با دقت و حساسیتی ویژه ، اخبار جنگ را در غرب و شرق جهان تعقیب می کرد از تحرکات امریکا نیز در مراحل مختلف جنگ غافل نبود و هر جا که آن تحرکات ، مستقیم یا غیر مستقیم ، بر سرنوشت شرقیان اثری سوء می گذاشت ، با خدنگ خونچکان شعر خویش ، وی را هدف تیر پرخاش می ساخت . نخستین اشارات ادیب به امریکا، به زمانی بر می گردد که دولت آن کشور، مدتها پیش از آن که در آوریل 1917 گام در میدان جنگ با آلمان گذارد، با ارسال انبوه اسلحه و خواربار از راه دریا و توسط کشتیهای ظاهرا تجاری خویش ، متفقین را یاری می داد؛ و اعلان محاصره دریایی از سوی آلمان که به غرق شدن کشتی مشهور امریکایی ««لوزیتانیا» توسط ناوگان زیردریایی آلمان انجامید در واقع برای جلوگیری از همین امر بود. ادیب ، پس از ذکر اعلان محاصره بحری از سوی آلمان ، خطاب به مستر ویلسون ، رئیس جمهور امریکا، و با تعریض به کمکهای عظیم تسلیحاتی و غذایی وی به متفقین از طریق دریا، بانگ برمی دارد که : دورویی مکن ای نکوهیده مرد! تو هرگز به گرد دورویی مگرد چو با دشمنم ، دوستی افکنی بود با من ، این دوستی ، دشمنی اگر بخردی ، ورکه دیوانه ای تو دشمن نژادی ، نه بیگانه ای غرق شدن «لوزیتانیا» همراه حوادث امروز ، بهانه خوبی به دست دشمنان آلمان بویژه انگلیس داد که امریکا را به جنگ با وی کشانند و پیکر خسته و فرسوده متفقین را از زیر ضربات مرگبار قیصر خلاصی بخشند. ادیب ، از امریکایی ها به عنوان «قومی زر آکن ، درم توز، دریا سپار» یاد می کند که دیو انگلیس مغزشان را تباه ساخته است : شنیدم که جادوی مردم فریب دگرباره ، پیمود ره بر وریب به جادوگری ، کار بستن گرفت بدین شاخ ، از آن شاخ ، جستن گرفت ... برانگیخت قومی دگر، از کنار زرآکن ، درم توز، دریا سپار... همش دیو، در مغز، خایه نهاد به حیلت ، چو خون ، در تنش ره گشاد... اعلام جنگ امریکا به آلمان (آوریل 1917) البته ، تا مدتها اقدامی جدی و ثمره ای شایان ذکر به سود متفقین را همراه نداشت . چه هنوز نه اعلامیه بالفور به سود صهیونیسم (نوامبر 1917) صادر شده بود که آژانس جهانی یهود را برای کشاندن نیروهای عظیم امریکا به نفع انگلیس متقاعد سازد و نه شکست کامل روس تزاری و صلح خفتبار وی با آلمان در برست لیتوسک (مارس)1918 رخ داده بود که آلمان با خیال راحت از جانب روسیه ، قوایش را در مرزهای فرانسه و انگلیس تمرکز بخشد و دیپلماسی لندن برای جلب حمایت جدی امریکا ناگزیر به روچیلد و وایزمن باج دهد و وعده های مکررش به اعراب ساده لوح «پان عربیست» را زیر پا نهد. طبعا زمانی که آژانس یهود موفق به دریافت وعده بالفور شده و انگلیسی ها نیز پس از صلح روسیه با آلمان گرفتار حملات سخت آلمان شدند، نوبت آن رسید که میلیون ها نظامی امریکایی (با تحریک صهیونیسم) سپر بلای لندن شوند و در راه نجات وی از چنگ آلمان (و در واقع : برای پی ریزی حکومت اسرائیل در قدس عزیز) سر و جان بازند! ادیب چه زیبا، صحنه را ترسیم کرده است : چو شد روز روسی سیه تر ز قار نهان گشت خورشیدش اندر غبار فرنسیس با یار آتش فروز نه شب بود آسوده از غم ، نه روز ز هولی که شه آورد تاختن نخفتند از ساز کین ساختن پی این دو گرد آورنده سپاه ز هر سوی در دشت آوردگاه شتابید قیصر به فرخنده فال که تا این دو تن را دهد گوشمال چو این هر دو لشگر بیاراستند ز امریکیان یاوری خواستند... به کشتی درافکند بیمر سپاه به دریا درون کرد کشتی شناه گران تر سپاهی بیاورد مرد که یاری دهدشان به روز نبرد... پی مالش این سه نستوده رای بجنبید چون باد قیصر ز جای نیز گوید: از آن ، پیش آورد آمریک را که روشن کند روز تاریک را... بداندیش شه کش جگر باد داغ پراکنده اخگر به هر دشت وراغ ... چو باران شه ، خواست این شعله کشت ز امریکیان خواست زنهار و پشت به گرز تو این پشت ، خم باد و کوز نه آتش بماند نه آتش فروز... با ورود امریکا، سرنوشت جنگ به سود متفقین رقم خورد. ادیب ، از این واقعه که نجات متفقین و بالتبع تثبیت سلطه آنان بر جهان اسلام را در بر داشت ، بشدت افسرده و خشمگین بود و از این که با این اقدام امریکا، آرزوهای وی و ملتهای ستمدیده شرق مبنی بر نابودی استعمار انگلیس و فرانسه و ایتالیا بر باد می رفت ، ناله های زار و آتشین داشت . او ضمن شکایت از مظالم انگلیس در ایران ، خطاب به خداوند متعال که نابودگر سحر ساحران است می گوید: وای تو مرا بطال سحر ساحران را وعده ده ارهانمان یکسر از نیرنگ هر جادوزنی ... گو فرو کن بند بند اندر تنش ، رمح بلا گر که از آمریک خیزد، ور که باز از برلنی ... شاه جرمن ، کوفت این پتیاره را، لیک از قضا حایل آمد در میانه کارافزا ولسنی گر نیاوردی زمانه پای ولسن در میان از زمین کوتاه گشتی دست جور ساکسنی جای دیگر، امریکا را «ریکاشه» یعنی خارپشت بزرگ خوانده و همراه بریتانیا ، هدف مرغوا (نفرین) خویش قرار می دهد، چنان که شاه آلمان را به علت تلاش جدی برای سرکوبی آن دو، شایسته مروا (آفرین) می خواند: بهر این ریکاشه کز آمریک خاست دشمن خونخوار امریکایمش مرغوا چندان بر او بادا ز من که به جان شه بود مروایمش . نیز خطاب به قیصر آلمان می گوید: از دست خصم تو جهان ، در روز شد اختر شمار هم روز او بادا سیه ، همه خانه ولسن تباه ! در «قیصرنامه» نیز از امریکا با تعابیری چون جغد سخنگو، دد تازه رس ، دیو نستوه و دژم روی دد یاد کرده و نسبت به امپراتوری تزاری ، که دیوی کهنسال بود، او را «دیو نو» می خواند و آرزو می کند که همچون روسیه متلاشی شود: امیدم چنان است کاین دیو نو چو دیو کهن ، اندر افتد به گو شود عبرتی دور و نزدیک را شود سومین روس و بلژیک را وی کرارا بر همذاتی و هم نژادی طبقه حاکمه امریکا با انگلیس تاکید کرده و آن دو را دندان هایی زهرآگین و شرربار از دهان یک اژدها می شمارد (با این تذکر، که به روزگار وی ، دندان انگلیس زهرآگین تر و شرربارتر از آن دیگری بوده است). خطاب به امریکا و با اشاره به انگلیس می گوید: تو و وی اگر چه ز یک گوهرید دو دندان دژخیم یک اژدرید ولی زهر وی ، سینه سوزنده تر به گیتی در، آتش فروزنده تر. جای دیگر، با ملاحظه نقش شوم و زیانبخشی که دولت امریکا به گونه ای مزورانه به سود استعمار و صهیونیسم در مراحل اخیر جنگ جهانی پیاده کرد ، خاطرنشان می سازد که اگر امریکا تا اواخر جنگ ، «پس آهنگ آشوب و فتنه جهان» بود، در پایان آن ، پیشاهنگ آشوب شد. وصفی که از طبقه حاکمه امریکا می کند، بسیار دقیق و شیواست . آنان را پیله ور قوم بدگوهری می شمرد که همگی آزمند، بی حمی^ت و پیمان شکن اند: چو این پیله ور قوم ، بد گوهرند همه زر پرستند و سوداگرند نه پیمان شناسند، نه نیز عهد چنین شان بپرورد دایه به مهد... حذر کن ز تخم بد و شیر بد نسازد بمنیک با زیر بد ز حمیت ، نشانی در این قوم نه ... چو دانسته جز آز زر هیچ نه ! مستر ویلسون ، رئیس جمهور امریکا در جنگ جهانی اول ، به رغم داعیه صلح خواهی و بشر دوستی از هیچ گونه کمک به متفقین دریغ نکرد و سرانجام نیز کشورش را به جنگ با آلمان و عثمانی کشانید و با 14ماده صلحش که حکم «اسب تروا» را داشته و در ماده 12 آن بر استقلال سرزمین های جدا شده از امپراتوری مسلمان عثمانی تاکید شده بود زیرکانه راه را بر تسلط صهیونیسم بر قدس گشود. ادیب ، به لحاظ نقش مزو^رانه و خائنانه ویلسون در برابر متحدین ، وی را «نکوهیده مردی دو رو» و عنصری «بدگهر و نابکار» شمرده و «خواجه شوم پی»، «مرد ناپارسای» و بالاخره «مردی ز انصاف دور، فریبنده چشم از شراب غرور» خوانده است . اگر ویلسون ارتش امریکا را به جنگ با آلمان وا نمی داشت ، آلمان ، انگلیس و فرانسه و ایتالیا را نیز به روز روس تزاری می نشاند و درنتیجه ، هند و ایران و عراق و مصر و لیبی و لبنان و دیگر نقاط از یوغ استعمار بریتانیا و فرانسه و ایتالیا رها می شدند، امپراتوری مسلمان عثمانی تجزیه نمی شد، قدس لگدکوب اشغالگران انگلیسی و صهیونیست نمی شد، ایران گرفتار کودتای سال 1299 و سلسله وابسته پهلوی نمی شد، مردم هند مجبور نبودند 30سال دیگر اسیر بریتانیا باشند، لیبی دهها سال دیگر در زیر یوغ ایتالیا جان نمی کند و ژنرال گوروی فرانسوی اشغالگر سوریه بر سر قبر صلاح الدین ایوبی نمی گفت : سر بر دار! ما بازگشتیم . مقصر در همه اینها امریکا بود که با کمک به متفقین ، راه را بر تداوم سلطه استعمار صلیبی هموار کرد. جالب آن است که در آن زمان نه تنها کمتر کسی به نقش و ماهیت امپریالیستی امریکا توجه داشت ، بلکه بیست و اند سال پس از آن تاریخ نیز در بحبوبه قیام ضد استعماری نفت کم نبودند مبارزانی که چشم امید به قبله واشنگتن داشتند! در پایان ، گریز به داستان مامون و آن پیر کشاورز می زند که در شکارگاه ، با چرب زبانی هایش دل خلیفه را جذب خود ساخت و در این بین ، ناگهان جمعی از مرغان خروشان و پرهیاهو از فراز سر آن دو عبور کردند و پیرمرد، با مشاهده آنان ، به خنده افتاد. خلیفه ، از خنده نابهنگام پیرمرد در شگفت شد و رمز آن را پرسید. پیر خوش گفتار گفت : هر گاه صدای این مرغان را می شنوم ، به یاد خاطره ای شگفت از ایام جوانی می افتم که روزی در همین صحرا، سواری دلیر را غافلگیر کرده و برای غارت اسب و مالش خون او را ریختم . هنگام مردن هرچه التماس کرد که اموالش را برگیرم ولی به جانش گزندی نرسانم ، از ترس انتقام بعدی او، نپذیرفتم و دست آخر، زمانی که دشنه بر پهلویش نهاده بودم خطاب به مرغانی که در آسمان پرواز می کردند گفت : شما بر مظلومیت من و جنایت این مرد، گواه باشید و در محکمه سلطان شهادت دهید! و اکنون که من صفیر این مرغان را شنیدم یاد حرفهای او افتادم و از سفاهتش خنده ام گرفت . خلیفه که داستان کهنه ظلم پیر، و استغاثه آن جوان مظلوم را شنید، سخت در خشم شد و گفت : آری ! مرغان گواهی خویش باز گذاردند! و در زمان فرمان داد: ببرند سر، این کهنسال را بخواهند از خیل وی ، مال را! ادیب نیز، پس از ذکر این داستان ، حدیث ظلمی را که از بیداد انگلیس و بدعهدی امریکا در پایان جنگ جهانی اول بر شرقیان رفته و موجب قتل و غارت هزاران شرقی مظلوم پس از آن زمان شده است ، به سینه تاریخ می سپرد و از زمین و زمان می خواهد در آینده ، بر ضد انگلیس و پشتیبانش امریکا در محضر عدل الهی شهادت دهند و داد ملتهای مظلوم شرق را از مستکبران بستاند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....