خاطرات خبرنگار جنایی

ناجوانمرد

ماجرایی که این هفته مرور خواهیم کرد، مربوط به قتل پیرمرد 72 ساله‌ای است که در زمستان سال 1371 در یک تصادف خونین بشدت مجروح شد و 24 ساعت بعد در بیمارستان جان سپرد. راننده ناجوانمرد بعد از تصادف شدید با پیرمرد در تاریکی شب گریخت و 3 هفته بعد در پی تحقیقات گسترده کارآگاهان اداره آگاهی شناسایی و دستگیر شد.
کد خبر: ۲۲۹۹۲۱

آنچه که در پی می‌خوانید، برگی از پرونده مرگ دلخراش پیرمرد و تحقیقات گسترده کارآگاهان برای شناسایی و دستگیری راننده فراری است.

یکی از روزهای سرد دی‌ماه 1371 بود. در اداره آگاهی تهران با پرونده مرگ دلخراش پیرمردی روبه‌رو شدم که زن و پسرش بشدت به دنبال یافتن ردی از قاتل همسر و پدرشان بودند. آنها در میان اشک و ناله تکرار می‌کردند شاید اگر همان موقع راننده فراری، پدرمان را به بیمارستان رسانده بود و از معرکه نمی‌گریخت، الان او زنده بود.

کارآگاهان به دنبال شکایت خانواده مقتول به نام قاسم،‌ تحقیقات گسترده خود را آغاز کردند. آنها در اولین گام به بازجویی از پرویز، مرد وظیفه‌شناسی که با دیدن صحنه تصادف به کمک پیرمرد شتافته و او را به بیمارستان انتقال داده بود، پرداختند.

وی به کارآگاهان گفت:‌ ساعت حدود 8 شب بود که صدای وحشتناک ترمز در خیابان پیچید. آن شب هوا سرد و ابری بود و خیابان هم خلوت و در تاریکی فرو رفته بود.

با شنیدن صدای ترمز بیرون پریدم. یک لحظه یک خودروی سفیدرنگ را دیدم که بعد از مکث کوتاهی با سرعت سرسام‌آوری دور شد. در میان تاریکی، نگاهم به پیرمردی در وسط خیابان افتاد. با عجله به سراغ او رفتم. سر و صورتش غرق در خون بود. با این حال هنوز زنده بود و نفس می‌کشید. با مشکل بسیار او را کشان‌کشان از وسط خیابان به جلوی مغازه‌ام آوردم. در این میان چند نفر از همسایه‌ها هم بیرون ریختند. متاسفانه خیابان خلوت بود و تک‌و توک خودرویی می‌گذشت. سعی کردیم که جلوی یکی دو تا از این خودروها را بگیریم و پیرمرد را به بیمارستان منتقل کنیم؛ اما هیچ‌کدام توقف نکردند. بناچار به پسرم که در خانه بود، زنگ زدم و از او خواستم بسرعت خودش را به مغازه برساند. البته قبلش به اورژانس هم زنگ زده بودم؛ اما خبری از اورژانس نبود. چون منزلمان یک کوچه با مغازه فاصله دارد، پسرم ظرف 5 دقیقه خودش را رساند. پیرمرد را داخل ماشین گذاشتیم و به بیمارستان رساندیم. تا ساعت 12 شب هم بیمارستان بودیم تا خانواده‌اش آمدند. ماجرا را برایشان گفتیم و توضیحات لازم را هم برای ماموران کلانتری بازگو کردیم. متاسفانه فردایش باخبر شدیم که پیرمرد بیچاره بر اثر جراحات وارده جان سپرده است. من و همسایگان، وظیفه انسانی خود را انجام دادیم؛ اما موفق نشدیم جان پیرمرد را نجات دهیم و از این بابت هم سخت ناراحت هستیم.

وی توضیح داد که پیرمرد چندین بار از او خرید کرده بود و وی را می‌شناخت؛ اما آدرسش را نمی‌دانست.

او در مورد راننده فراری گفت: من راننده را ندیدم. وقتی از مغازه بیرون پریدم، فقط متوجه شدم که آن یک خودروی سفید بود؛ یک خودروی پژو 504 سفیدرنگ که بعد از توقفی کوتاه با سرعت سرسام‌آوری حرکت کرد و در تاریکی شب ناپدید شد. وی بیشتر از این نتوانست اطلاعاتی در اختیار کارآگاهان قرار دهد.

حالا تنها سرنخ کارآگاهان، یک پژو 504 سفیدرنگ بود؛ اما چگونه می‌توانستند این خودرو را که هزاران نوع از آن در شهر تردد داشتند، شناسایی و راننده آن را دستگیر کنند.

کارآگاهان برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر به تحقیقات خود در محل ادامه دادند؛ اما هیچ‌کس به غیر از مغازه‌دار، ضارب فراری را ندیده بود. کارآگاهان برای به دست آوردن ردی از پژو سفید فراری، تحقیقات خود را از صافکاری منطقه پی گرفتند. آنها با این فرضیه که ممکن است مالک خودروی پژو بعد از برخورد خودرواش با پیرمرد به علت صدمات وارد شده به خودرو‌ آن را به صافکاری برده باشد، این تحقیقات را انجام دادند؛ اما هیچ نتیجه‌ای نگرفتند.

تنها امید کارآگاهان این بود که شاید شاهد دیگری صحنه تصادف را دیده باشد و بتواند ردی از خودرو در اختیار کارآگاهان قرار دهد. لذا مجددا به تحقیق و بررسی در صحنه تصادف پرداختند. از یکایک همسایه‌ها سوال و جواب نمودند؛ اما هیچ‌کس در آن شب سرد زمستانی، صحنه تصادف را ندیده بود.

کارآگاهان با این گمان که ممکن است مالک خودروی پژو از اهالی همان محل و منطقه باشد، به تحقیق و بررسی در محل پرداختند تا پی ببرند آیا کسی در محل، خودروی پژو سفیدرنگ دارد یا خیر؟ که در این تحقیقات به سرنخ مهمی دست یافتند. یکی از کارکنان پمپ‌بنزین محل در مورد پژو 504 سفیدرنگ به افسر پرونده گفت: آن شب یک خودرو پژو سفیدرنگ که 2 سرنشین داشت، به پمپ‌بنزین آمد. راننده پژو بسیار سراسیمه و آشفته بود. خیلی خوب قیافه‌اش را به یاد دارم، بخصوص این که در پمپ‌بنزین سیگار در دستش بود و وقتی به او اعتراض کردم، سراسیمه عذرخواهی کرد و آن را زیر پایش خاموش کرد.

او یک مرد جوان 2425 ساله بود، خیلی وحشتزده بود. دائم دوروبرش را نگاه می‌کرد. یک نفر هم همراهش بود که البته در داخل خودروی پژو نشسته بود. مرد جوان بعد از این که 10 لیتر بنزین زد، پول آن را داد و با عجله دور شد.

وی افزود: وقتی به مرد جوان گفتم چرا فقط 10 لیتر بنزین زدی، جوابی نداد و با عجله رفت. رفتار او بسیار عجیب بود و به خاطر همین هم دقیقا قیافه و حرکاتش در ذهنم مانده است.

او در پاسخ این سوال افسر پرونده که اگر آن مرد را ببینی، خواهی شناخت، جواب داد: بله قطعا اگر او را یک بار دیگر ببینم، می‌شناسم.

وی در آخرین اظهارات خود گفت: اگر اشتباه نکنم سه شماره اول پلاک او هم 717 بود.

کارآگاهان با به دست آوردن این اطلاعات بلافاصله به تحقیقات خود شتاب بیشتری دادند. آنها با کمک کارمند پمپ‌‌بنزین، تصویری از راننده فراری به دست آوردند و سپس 3 شماره اول به دست آورده را در اختیار اداره شماره‌گذاری گذاشتند تا آنها با بررسی شماره‌های خودروهای پژو، کارآگاهان را در یافتن قاتل فراری کمک کنند.

چند روز بعد اداره شماره‌گذاری راهنمایی و رانندگی، مالک خودروی پژو سفیدرنگ را که 3 شماره اول آن 717 بود، به نام جلیل شناسایی و آدرس او را در اختیار کارآگاهان قرار داد. کارآگاهان بلافاصله به آدرس جلیل رفتند؛ اما متوجه می‌شوند که او 2 سالی است که خانه‌اش را فروخته و از آن محل رفته است. کارآگاهان برای یافتن آدرس جدید جلیل، تحقیقات گسترده‌ای را در محل زندگی سابق او انجام دادند. بالاخره آدرس جدید او را در نقطه‌ای در شرق تهران شناسایی و در یک عملیات غافلگیرانه، جلیل را دستگیر کردند؛ اما جلیل در بازجویی اعلام کرد که چند ماه پیش پژو را به صورت قولنامه‌ای به شخصی به نام کیومرث فروخته است. کارآگاهان این بار جستجو برای یافتن کیومرث را در دستور کار خود قرار دادند. آنها بعد از شناسایی محل زندگی کیومرث، او را دستگیر و خودروی پژو سفیدرنگ وی را متوقف کردند.

اما کیومرث در بازجویی سرسختانه، منکر تصادف با پیرمرد شد و از طرفی تصویری که کارآگاهان از راننده فراری به دست آورده بودند، کاملا متفاوت از قیافه کیومرث بود.

موضوع پیچیده شده بود تا این که کیومرث به یاد آورد که آن شب خودرواش را به برادرش فرامرز داده بود.

او به افسر پرونده گفت: آن روز غروب برادرم به سراغم آمد و گفت می‌خواهم سری به رفیقم که تازه از خدمت سربازی آمده، بزنم و نیاز به ماشین دارم. من هم بناچار سوییچ خودرو را به او دادم و بسیار هم اصرار کردم که با احتیاط رانندگی کند.

او روز بعد خودرو را به من تحویل داد. درست به یاد دارم که صدماتی به کاپوت خودرو وارد شده بود ‌و برادرم مدعی شد که به تیر چراغ برق زده است.

با اعتراف کیومرث، کارآگاهان بلافاصله به سراغ فرامرز رفته و وی را در محل کارش در یک چاپخانه دستگیر می‌کنند.

فرامرز ابتدا تلاش می‌کند که خود را بی‌گناه از این تصادف قلمداد کند؛ اما وقتی با کارمند پمپ‌بنزین روبه‌رو می‌شود، چاره‌ای جز اعتراف ندیده و در میان اشک و ناله می‌گوید: بعد از آن تصادف لعنتی، لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم. هر شب در خواب کابوس می‌دیدم. عذاب وجدان رهایم نمی‌کرد. با این وجود می‌ترسیدم خودم را معرفی کنم. از عاقبت آن وحشت داشتم، با این حال از حادثه‌ای که پیش آمد، واقعا آشفته و نگران هستم.

فرامرز در مورد چگونگی حادثه تصادف گفت: آن روز غروب به سراغ رفیقم، کامران که تازه از خدمت سربازی برگشته بود، رفتم. یکی دیگر از رفقای مشترکمان هم بود. دور هم خوش بودیم تا این که قرار گذاشتیم شام را بیرون برویم، کامران رفت حمام که ریشش را بزند. نمی‌دانم چطور شد که داخل حمام به زمین خورد و تیغ، مچ دستش را بشدت برید. مادرش خیلی نگران شد، دست او را با پارچه محکم بستیم؛ اما خون بند نمی‌آمد. من به رفیقمان رضا گفتم تو پیش مادر کامران باش. من کامران را به بیمارستان می‌برم و زود برمی‌گردم، بعد هم راهی بیمارستان شدیم که در بین راه نمی‌دانم سروکله آن پیرمرد از کجا وسط خیابان پیدا شد. بشدت با او برخورد کردیم. در آن لحظه آنقدر ترسیده بودم که نمی‌دانستم چه کار کنم. راستش قدرت تصمیم‌گیری نداشتم. خیلی ترسیده بودم. اصلا عقلم کار نمی‌کرد. کامران هم هاج و واج من را نگاه می‌کرد. یک لحظه فکری شیطانی از سرم گذشت. در آن ساعت، هیچ کس در خیابان نبود. به پدال گاز فشار دادم و از معرکه گریختم.

کامران خیلی سعی کرد که قانعم کند که خودرو را متوقف کند و پیرمرد را به بیمارستان برسانیم؛ اما آنقدر ترسیده بودم که جرات این کار را نداشتم. وسط راه من و کامران فقط بحث و جدل می‌کردیم. بعد هم چون بنزین نداشتم به پمپ بنزین رفتم و بعد هم کامران را به بیمارستان رساندم. دکتر دستش را پانسمان کرد و سپس او را به خانه‌شان رساندم و بهش قول دادم که برگردم و به سراغ پیرمرد بروم؛ اما هرگز این کار را نکردم.

وی که بشدت از عمل خود پشیمان بود، افزود: به خدا قسم من نمی‌خواستم این حادثه اتفاق بیفتد. من اصلا آن پیرمرد را نمی‌شناختم. او به یکباره وسط خیابان پرید و این تصادف رخ داد. این ماجرا فقط یک تصادف بود و اشتباه بزرگ من این بود که از معرکه گریختم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها