لک‌لک و گرگ بدجنس

کد خبر: ۲۲۹۴۷۱

چندی نگذشته بود که دوباره گرگ سر و کله‌اش پیدا شد و لک‌لک دوباره قصد فرار کرد. ولی گرگ با صدایی نحیف گفت: نه، لک‌لک عزیز نرو من نمی‌خواهم تو را بخورم یعنی نمی‌توانم که بخورم. چون استخوانی تیز و بزرگ وسط گلوی من گیر کرده است و مدت‌هاست که از دستش نمی‌توانم خلاص شوم. از هر کس که کمک خواستم نتوانسته که درد مرا درمان کند تا عاقبت گوزن پیر گفته که تو می‌توانی به من کمک کنی و با نوک بلندت این استخوان را از گلوی من بیرون بیاوری. لک‌لک حرف گرگ را باور نکرد و به سمت شاخه‌ای از درخت پیر پرید و در آنجا نشست و بعد گفت: از کجا معلوم که تو راست بگویی؟

گرگ گفت: اگر تو این استخوان را از داخل گلوی من درآوری به تو پاداش خوبی می‌دهم. لک‌لک کمی فکر کرد و گفت باشه این کار را می‌کنم، اما به شرط این‌که بدون کلک باشد. بعد به سمت گرگ رفت و منقارش را در گلوی گرگ فرو برد و استخوان را بیرون کشید.

گرگ سرش را این‌ور و آن‌ور کرد و وقتی که احساس راحتی کرد از لک‌لک تشکر کرد و به سمت برکه آب رفت و چند قلپی آب خورد و بعد به راه افتاد.

لک‌لک که منتظر پاداش گرگ بود همان‌طور سر جایش ایستاده بود و وقتی که دید گرگ راهش را گرفت و رفت فریاد کشید و به گرگ گفت: پس پاداش من چه شد؟

گرگ نگاهی به لک‌لک انداخت و دندان‌های تیز و براقش را به او نشان داد و گفت: چه پاداشی بزرگ‌تر از این که با این دندان‌های تیزم تو را تکه‌تکه نکردم و نخوردم تازه همه جا می‌توانی باد به غبغب بیندازی و بگویی که سرت را درون دهان یک گرگ کرده‌ای و گردنت هنوز سر جایش باقی است.

لک‌لک گفت: همانا که تو یک گرگ دروغگو و بدجنس هستی و هیچ وقت ذات حقیقی‌‌ات را نمی‌توانی تغییر دهی و من در اشتباه بودم. گرگ که از این حرف لک‌لک خیلی عصبانی شده بود به سمتش حمله‌ور شد ولی لک‌لک بال‌هایش را باز کرد و به سمت آسمان اوج گرفت و در راه زمزمه می‌کرد توبه گرگ مرگه.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها