پرش از دره مرگ

کد خبر: ۲۲۹۴۵۱

نفسی به عمق دره‌ای که او از رویش پریده است. نفسی به وسعت مرگ. سعی می‌کنی با بغضی که به وسعت تمام وجودت شده است واقعیت را جرعه‌جرعه قورت بدهی و فرو ببری. حالت به هم می‌خورد. دلت شور می‌زند. می‌خواهی به هر چیز دیگری که بتواند به تو بگوید تمام نشده است بیاویزی، اما تمام شده است و این تمام واقعیتی است که باید با آن کنار بیایی.

مرگ چیزی است که نه من دوست دارم از آن حرف بزنم و نه تو دوست داری در موردش بشنوی ولی چیزی است که برای همه ما رقم خورده است و کیست که عمر متوسطی گذرانده باشد و با این واقعیت ناگزیر روبه‌رو نشده باشد.

مرگ عزیزان از دشوارترین ناکامی‌هایی است که مجبوریم با آن روبه‌رو شویم و زندگی آنها که با ما بوده اند چیزی نیست که لب طاقچه عادت به نبودنشان از یاد من و تو برود.

ما عادت نمی‌کنیم ، ما عبور می‌کنیم.

سوگواری چیزی است که باید بیاموزیم و با آن کنار بیاییم. اسیر شدن در سوگ، ما را با دو مرگ مواجه می‌کند؛ ‌مرگ خودمان که قصد کرده‌ایم عمری را در سوگ بگذرانیم و در آن متوقف شویم و مرگ عزیزی که از دست داده‌ایم.

اولین چیزی که ممکن است با از دست دادن عزیزی رخ دهد ، ناباوری است.

سیما مادری است که دختر 17 ساله‌اش را به خاطر سرطان از دست داده است. او می‌گوید:‌ وقتی دختر شاداب جوان و زیبایم که برایش هزاران نقشه داشتم سرطان خون گرفت هرگز نمی‌توانستم بپذیرم. تا جایی که قصد کرده بودم مرگ او را نبینم. به خودم می‌گفتم دنیا را بدون دخترم می‌خواهم چه کنم.

به قدری نحیف و رنجور شده بودم که دوستانم می‌گفتند دخترم خواهم مرد.

اما وقتی دخترم از دست رفت مدتی بعد یک شب به خواب یکی از دوستانم آمد و از او خواست که به من بگوید با کارهایم در عذاب است و باید سعی کنم بفهمم همه یک روز می‌میرند و دلیلش به ما مربوط نیست و ما باید راه خودمان را بیابیم.

حرفی که دوستم زده بود مرا به خودم آورد. خشمگین بودن نسبت به خدا را کنار گذاشتم و سعی کردم بپذیرم. من پس از آن به مطالعات عرفانی و مراقبه و خود و آرام‌سازی رو آوردم و بعد از مدتی به آرامش رسیدم. مرگ چیزی است که عاقبت محتوم همه ماست و این‌که چه زمانی و با چه بهانه‌ای رخ می‌دهد از جمله رموزی است که خداوند بر آن عالم است. چرا به دنیا می‌آییم، چرا دختر یا پسر می‌شویم،‌ چرا مریض می‌شویم و چرا می‌میریم، همه این سوالات مربوط به حکمت آفرینش است.

در متون روان‌شناسی چیزهای زیادی در مورد سوگواری نوشته‌اند، اما آنچه کمتر به چشم می‌خورد واکنش طبیعی ماست.

ما با دیدن مرگ عزیزان قبل از همه به خدا برمی‌گردیم. ما با هر دین و آیینی که باشیم می‌دانیم عزیز ما را خدا ستانده است، زیرا تنها او دارای این جایگاه است از او می‌پرسیم چرا، یا خشمگین می‌شویم یا تسلیم می‌شویم یا پناه می‌جوییم. چون و چرا کار ما نیست. کار ما پذیرش و رفتن به مرحله‌ای دیگر است و ما با هر داغدیدگی بزرگ‌تر می‌شویم.

مادری که فرزند خود را از دست می‌دهد چه می‌تواند از خدا بخواهد جز صبر، طاقت و این‌که خدا خودش نگاهش دارد.

فرزندی که مادر از کف می‌دهد از خدا چه می‌تواند بخواهد جز این‌که از او بخواهد سایه سرش باشد و صلاحش را به او بنمایاند؟

همه جا بدون تو

شما مرگ را ذره‌ذره می‌پذیرید. توقع نداشته باشید این مصیبت به یک باره در شما حل شود. بگذارید با همه چیز کنار بیایید. انکار فایده‌ای ندارد. قایم کردن وسایل متوفی، قایم کردن لباس‌ها و عکس‌های متوفا امکان‌پذیر است. ما با جاهایی که او را در آن دیده‌اید، کسانی که با او در ارتباط بوده‌اند یا همه چیزهایی که به او مربوط می‌شده دوست داشته یا دوست نداشته چه می‌کنید؟ همه آنها را که نمی‌توانید قایم کنید. شما باید کم کم دنیای بدون او را بپذیرید. جاهایی که باهم قرار می‌گذاشتید برای اولین بار مرور این مکان‌ها شما را به گریه وا می‌دارد. عبور از مقابل بیمارستانی که در آن بستری شد. عبور از کنار مدرسه‌اش، عبور از کنار دوستانش همه اینها می‌تواند شما را به گریه وادارد. شما افسردگی نگرفته‌اید این قاعده سوگواری است. آتشی است که کم کم خاکستر می‌شود. بگذارید این مزه تلخ را کم کم بچشید و از آن بگذرید.

با مرور این چیزها کم‌کم محکم می‌شوید. می‌بینید که غیر از او همه چیز سر جای خودش است و همین است که هست و جراحت قلب شما،‌ آنجا که با ریسمانی نامرئی به او متصل می‌شد و حالا انگار کنده شده است،‌ کم‌کم التیام می‌یابد.

بگذارید تسلیت بگویند

نسرین از همسرش قهر کرده بود مادر گفت به خانه خودت برگرد. شیرین گفت:‌ می‌توانی پیش من بمانی تا شوهرت سر عقل بیاید و آشتی کند. وقتی شوهر نسرین بایک دسته گل به خانه شیرین می‌آمد تصادف کرد و فوت کرد. نسرین اجازه نمی‌داد شیرین به او نزدیک شود. حتی به او بد و بیراه می‌گفت و می‌گفت تقصیر تو است که گذاشتی من در خانه‌ات بمانم. تو شوهر مرا دوست نداشتی.

شیرین در موقعیت بدی قرار گرفته بود. حتی حالا که مدت‌ها از این موضوع گذشته است هنوز فکر می‌کند خواهرش از دستش ناراحت است و احساس گناه می‌کند، اما تصادف ممکن بود هر وقت دیگری هم رخ دهد. او حتی تا مدت‌ها با کسانی که متاهل بودند رفت و آمد نمی‌کرد می‌گفت نمی‌توانم آنها را در کنار شوهرانشان ببینم در حالی که همسر من مرده است. گریه‌ام می‌گیرد. او اجازه نمی‌داد کسی برای تسلیت گفتن با او تماس بگیرد یا به او سر بزند.

سعی کنید از دیگران ناراحت نشوید. آنان مراحل سختی را برای روبه‌رو شدن با شما می‌گذرانند. از مصیبت شما ناراحت هستند ولی هیچ چیزی برای کمک به شما ندارند. اگر شما را در آغوش بگیرند به گریه می‌افتید. اگر دلداریتان دهند به گریه می‌افتید و اگر به شما سر نزنند وقتی سوگواری‌تان تمام شد از آنها دلخور می‌شوید. اجازه دهید آنها به هر شکلی که فکر می‌کنند درست است به شما تسلیت بگویند. می‌دانم که تمام این تسلیت‌ها هر بار یک واقعه جدید در ذهن شما تکرار می‌کند و انگار هر کدامشان یک بار دیگر به شما خبر می‌دهد که عزیزتان مرده است، اما تقصیر کسی نیست.

سعی کنید راهی را بروید که احساس می‌کنید برایتان بهتر است. مهم نیست که محیط و شرایطتان چطور باشد، غم و سوگواری احساسات مختلفی ایجاد می‌کند که همه آنها را باید قبول کنید، اما یک روز دیر یا زود باید از آن عبور کنید.

مرضیه خانم وقتی همسرش را از دست داد در همان روزهای اول تقریبا هر چه در خانه بود را به قیمت نزدیک به مفت فروخت و بقیه را هم به این و آن داد و فقط وسایل اندکی برای خود باقی گذاشت. او بشدت اصرار داشت که تا چله حاجی بیشتر زنده نمی‌ماند. اما ماند و حالا 15 سال از آن روز می‌گذرد و وقتی آن روزها را به یاد می‌آورد می‌گوید: ‌عجب کار احمقانه‌ای کردم. هیچ‌کس هم به من نگفت زن حسابی شاید نمردی اگر یک وقت دست تنگ شوی چه می‌کنی؟

وقتی کسی در چنین موقعیتی قرار می‌گیرد بهتر است تا یکسال تغییر شگرفی صورت ندهد. روان‌شناسان عقیده دارند که یک سال اول پس از مرگ یکی از عزیزان سخت‌ترین سال است. چون در این سال مراحل مختلفی را پشت سر می‌گذارید و برای گرفتن تصمیمات مهم آمادگی ذهنی ندارید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها