حالا همه چیز تمام شده است، سماورهای چای نذری را از برق کشیدهاند، اجاقهای گازی پایه کوتاه وسط حیاط هیاتها خاموش شدهاند، دیگهای دودگرفته با عطر ماندگار و خوش برنج دمکشیده هم خالی شدهاند و من ماندهام که رهگذرم و خیابان و مردی نارنجیپوش که خشمش عرق سرد میشود بر پیشانیاش و دلش پر میکشد برای نشستن گوشه مسجد و السلام علیک یا اباعبدالله گفتن و....
حالا همهچیز تمام شده است اما فقط برای ما، که رسم چندصدسالهمان را با شکوهی همیشگی به جا آوردهایم و بیخیال از کنار مرد نارنجیپوش گوشه خیابان گذشتهایم و نگاه نگرانش را نفهمیدهایم وقتی رفت و آمد آدمها را تماشا میکرد و مردمی را میپایید که لیوانهای خالی شیر و چای نذری و کاسههای طلقی آشرشته و ظرفهای یکبار مصرف خورش را روی زمین جا میگذاشتند و پی سینهزنها با شتاب میرفتند.
برای او، همه چیز شروع شده است و او مانده و خیابانی دراز که با کاسههای طلقی و ظرفهای یکبارمصرف فرش شده و من که رهگذرم و فکر میکنم چطور او را در ازدحام جمعیت ندیدهام؟