سلام‌ ای‌ همه ‌وسعت‌ شکیبایی (تقدیم به موعود عج)

کد خبر: ۲۲۷۴۹۳

چقدر مانده به پایان عصر کلّاشی 
وفور پرده دری و رواج فحّاشی؟  
درخت‌های زمین رنگ سبز می‌خواهند  
ولی نه داخل دفترچه‌های نقّاشی
اگر قدم بگذاری شبی به کوچه ما
شکوفه می‌شکفد از میان هر کاشی
به خواب دیده‌ام آن روز را که می‌آیی 
که روی شادی مردم ستاره می‌پاشی
چقدر گریه شوم، تا کدام جمعه؟ بگو 
چه می‌کنی تو خودت جای ما اگر باشی؟
سلام ای همه وسعت شکیبایی
نگاه کن به سلامم، بگو که می‌آیی
برس به داد زمین، بوی خون پُر است اینجا
 ببین چگونه بلا در تبلور است اینجا
سلام عاطفه را هیچ‌کس نمی‌فهمد 
جواب‌ها جَرَیان تنفّر است اینجا
تو مرتضای زمانی بیا و کاری کن                                     
که نان خشک یتیمانه آجر است اینجا
بیا مفسّر  توحید  روشن  طاها                              
که قحطسالی حمد  و  تکاثر  است اینجا
خلاصه همه گریه‌هایمان این است:
 «بیا؛ که درد، ورای تصوّر است اینجا»
سلام ای همه وسعت شکیبایی              
 نگاه کن به سلامم، بگو که می‌آیی
فضای شعر مرا یاد تو معطّر کرد                                    
و حال و روز مرا این سروده بهتر کرد
تمام پنجره‌ها رو به درد دل وا بود                                
ببخش، اگر گله‌هایم تو را مکدّر کرد
زبان شعر من اندوه یک دل خسته است                         
که دردهای زمین را شنید و باور کرد
خلاصه آمدنت را زمانه می‌بیند
به هر زمان که برایت خدا مقدّر کرد
فقط بدون تو ماییم و حسرت یک عمر                        
که در غیاب تو آن را نمی‌شود سر کرد
سلام ای همه وسعت شکیبایی
نگاه کن به سلامم، بگو که می‌آیی

لیلا تقوی مطلق

سه ‌هایکو

1

دعوای ماهی‌ها،
باران تقسیم می‌کند
ماه را

2

خیابانی پر از جنازه
زیر پای عابران،
سوز گزنده پاییزی

3

انفجاری
در آغوش پرندگان مهاجر،
خودکشی ابری عقیم

حسین مصطفی‌پور

درد‌ مشترک

مثل یک صبح سرد پاییزی آسمان دلم پر از ابر است
گاه بی‌اختیار می‌گریم، خنده گاه گاهم از جبر است
با پری‌های دامنم رفتند آرزوهای پرپرم بر باد
گل پژمرده‌ای شدم که فقط لایق سنگ سرد یک قبر است
گله از من نکن اگر شب‌ها سر کشیدم به خواب‌های خوشت
بهترین مردها نمی‌فهمند زن عاشق چقدر کم ‌صبر است
بین ما ‌ دختران حوا  عشق از ازل درد مشترک بوده‌ است
حرف «عاشق» که می‌شود دیگر، نه مسلمان منم نه او گبر است
من غزل‌هام پخته‌تر شده‌اند، تا تو چشمت گرسنه‌تر بشود
قصه‌ها را مگر نمی‌خوانی؟ سرنوشت غزال‌ها ببر است
برگ پاییزم و زمین‌گیرم، روح بادی و آسمان‌پیما
در تن من حلول کن، شاید زیر پا مانده تو یک شب رست

مژگان عباسلو

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها