ما در ابتدای سرازیری چند دقیقهای نشستیم و به خوردن میوه و تنقلات پرداختیم. سپس دوباره راه افتادیم و بعد از یک ساعت پیادهروی من تعادلم را از دست دادم و بشدت زمین خوردم، فکر کردم انگار دست چپ من از جایش کنده شده است. دوستانم سریع مرا از جا بلند کردند و با صحنه دلخراشی مواجه شدند! تیغه چاقو شکاریام را که اشتباها و با عجله به طور وارونه در جیب کولهپشتیام گذاشته بودم، کولهپشتی را دریده و تا 10 سانتیمتر در عضله دست چپام فرو رفته بود. دوستانم سریع چاقو را بیرون کشیدند که خون از عضلهام فواره زد. یکی از دوستان پیراهنش را پاره کردو محکم محل خونریزی را بست. فاصله اصابت تیغه چاقو تا قلبم در زمان وقوع حادثه 10 سانت بیشتر نبود. دیدن چنین صحنهای هر 3 نفرما را آشفته و نگران کرد، اما تقدیر چنین بود که از اولین خطر که هشدار و یک امداد غیبی بود نجات پیدا کنیم. سرانجام مجبور شدیم از وسط راه آبشار به جاده برگردیم و سریع خودمان را به درمانگاه محل برسانیم، چون هنوز اندکی خونریزی داشتم و درد شدیدی در محل زخم احساس میکردم. بالاخره نالهکنان و دوستانم پکر و دلخور بعد از ساعتی به جاده فرعی و محل پارک ماشین رسیدیم. اما صحنه دیگری ما را میخکوب کرد. ماشین ما به علت سستی زمین به حرکت درآمده و 50 متر پایینتر درست بر لبه پرتگاه توقف کرده بود. دو چرخ جلویی ماشین در هوا بود و کف ماشین روی جاده و دو چرخ عقب هم حدود 10 سانتیمتر از زمین فاصله داشتند. کمترین حرکت و دست زدن به ماشین منجر به سقوط آن به ته دره میشد. عرق سردی سرتا پای وجودمان را فرا گرفته بود و هر اقدامی از طرف ما به حادثهای تلخ منتهی میشد. ناچار میبایست تا فردا صبح تا آمدن اولین وانتبار که از ارتفاعات و ییلاق به طرف شهر میرود صبر میکردیم، چون فقط وانتبار میتوانست با سیم بکسل و تجربه راننده ماشین را از لبه پرتگاه به طرف امن جاده خاکی بکشد.
بنابراین مجبور شدیم شب را در جنگل اتراق کنیم. محلی را انتخاب و بساطمان را پهن کردیم و در روشنایی ماه مواد غذایی را آماده طبخ و شروع به جمعآوری هیزم نمودیم که تا صبح هم از نور و حرارتش استفاده کنیم و هم غذا بپزیم. البته باید هشیار میماندیم که مبادا اولین وانتبار را از دست بدهیم. هوا دیگر تاریک شده بود و ما هم در سایه نور ماه قدم به قدم به جمعآوری هیزم پرداختیم بیخبر از اینکه در چند متری ما پرتگاه و دره عمیقی وجود دارد. هر سه در کنار همدیگر گام به گام پیش میرفتیم و هیزمها را روی یک دست قرار میدادیم تا لحظهای که دیدن یک صحنه مرا در جای خود میخکوب کرد و سریع گفتم: جلو نروید، حتی یک قدم. بایستید. تکان نخورید و به پایین نگاه کنید. عجب صحنهای! عکس ماه در ته دره روی رودخانه خروشان و عمیق منعکس شده بود، این مشاهده به ما هشدار داد که درست در دو قدمی، پرتگاه عمیقی وجود دارد. هر سه با مشاهده این صحنه چنان وحشتزده و نگران شدیم که صدای تپش تند قلبمان را میشنیدیم.
با احتیاط قدم به قدم عقبنشینی کردیم و خود را به محل اتراقمان رساندیم و دراز کشیدیم. سکوت جنگل را فراگرفته بود. این سومین اخطار و هشدار و امداد غیبی بود که به خاطر فرزندان و خانواده و دوری از محرمات و گناهان صغیره و کبیره از خطر نجات یافتیم.
ناصر فرهودی