خاطرات خبرنگار جنایی

افکار شیطانی

آذر ماه سال 1370 بود. پی‌گیر پرونده قتل مشکوک پیرزن 73 ساله‌ای بودم که در محل مسکونی‌اش به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود. جسد پیرزن توسط یکی از دوستان نزدیکش که هر روز به او سر می‌زد، کشف شد. به دنبال کشف جسد پیرزن کارآگاهان شعبه یک اداره آگاهی آن زمان تحقیقات گسترده‌ای را برای شناسایی و دستگیری قاتل آغاز کردند. تحقیقاتی که چهار هفته به طول انجامید. آن چه که در پی می‌خوانید برگی از این پرونده است.
کد خبر: ۲۲۷۳۴۳

یکی از روزهای پایانی آذر ماه سال 1370 بود. در شعبه یکم اداره آگاهی آن زمان با پرونده قتل پیرزن 73 ساله‌ای به نام اشرف روبه‌رو شدم. این پیرزن در خانه مسکونی‌اش در یکی از خیابان‌های مرکزی شهر تهران به قتل رسیده بود. اولین کسی که پیرزن را با دستمال به دور گردن و پارچه‌ای فرو شده در دهانش می‌بیند، اکرم یکی از دوستان نزدیک پیرزن است. وی در همان نزدیکی خانه پیرزن سکونت داشت و تقریبا هر روز برای هم صحبتی به خانه‌ وی می‌رفت. آن روز هم که برای دیدن اشرف به خانه او می‌رود برخلاف هر روز هر چه زنگ خانه را به صدا در می‌آورد، پیرزن در را باز نمی‌کند. اکرم وقتی به در فشار می‌آ‌ورد در کمال تعجب در باز می‌شود و لحظاتی بعد وقتی وارد ساختمان می‌شود در داخل سالن با جسد اشرف روبه‌رو می‌گردد. وی سراسیمه همسایه‌ها را خبر می‌کند و لحظاتی بعد ماموران کلانتری در محل حاضر و تحقیقات اولیه را‌ آغاز می‌کنند.

با حضور بازپرس ویژه جنایی در محل و انجام بررسی‌های اولیه جسد به پزشکی قانونی انتقال و پرونده جهت تحقیقات به اداره آگاهی ارجاع و کارآگاهان شعبه یک اداره آگاهی تحقیقات گسترده خود را آغاز می‌کنند.

کارآگاهان در اولین مرحله به تحقیق پیرامون پیرزن می‌پردازند. وی 10 سال پیش همسرش را از دست داده و از آن به بعد در خانه دوطبقه‌اش زندگی می‌کرده است و از حقوق بازنشستگی شوهرش امرار معاش می‌کرده ضمن این که طبقه دوم خانه‌اش را هم اجاره می‌داده که در زمان وقوع جنایت طبقه دوم خالی بوده و مستاجر قبلی‌اش3ماه پیش خانه را ترک کرده و تا آن زمان مستاجر مناسبی به پیرزن معرفی نشده بود.

پیرزن 3 فرزند داشت. پسرش در خارج از کشور و دو دخترش نیز ازدواج کرده و هر چند مدت یک بار به مادر خود سر می‌زدند. کارآگاهان در تحقیقات خود متوجه می‌شوند، پیرزن با همسایه‌ها و اقوام رفت و آمد زیادی نداشت و تنها مونس وی که تقریبا هر روز همدیگر را می‌دیدند، اکرم بوده است.

اکرم زن 52 ساله‌ای که خویشاوندی دوری هم با پیرزن داشته است و او هم نیز شوهرش را 4 سال پیش از دست داده در بازجویی به کارآگاهان می‌گوید: من حداقل یک روز در میان یکی دو ساعت در خانه اشرف بودم. باهم صحبت و درد دل می‌کردیم و گاهی هم اگر خریدی داشت برایش انجام می‌دادم . او پیرزن مهربان ، خوشرو و بسیار حساس بود. اصلا با همسایه‌ها رفت و آمد نمی‌کرد و هر از چندگاهی هم یکی دو شب به خانه دخترهایش می‌رفت.

وی در مورد کشف جسد گفت: آن روز صبح طبق معمول وقتی برای دیدن مقتوله به خانه‌اش رفتم هر چه زنگ خانه را به صدا در آوردم اشرف در را باز نکرد. خیلی تعجب کردم سابقه نداشت در آن ساعت روز خانه را ترک کند. یک لحظه در را فشار دادم و بهت زده دیدم در باز شد، انگار در پوشیده شده بود. وقتی در باز شد آرام وارد شدم. وقتی وارد ساختمان شدم، در آپارتمان هم نیمه باز بود. تعجبم بیشتر شد. با عجله وارد آپارتمان شدم و در میان آستانه در جسد اشرف را دیدم که روی زمین در کف سالن افتاده است. وحشت زده برگشتم و از همسایه‌ها کمک گرفتم بعد هم موضوع را به پلیس اطلاع دادیم.

کارآگاهان در مراحل بعد تحقیقات به بازجویی از دو دختر پیرزن می‌پردازند. آنها نیز ادعاهای اکرم را تایید می‌کنند و می‌گویند مادرمان زن مهربانی بود که بیشتر سرش به زندگی خودش‌ گرم بود. با اقوام و همسایگان رفت و آمد زیادی نداشت و تنها مونس او اکرم بود.

دختران وی هم چنین اظهار می‌دارند مادرشان مقدار زیادی طلا و جواهرات و پول نقد در خانه نگهداری می‌کرده که همه آنها به سرقت رفته است و هیچ اثری از آنها نیست.

با اظهارات دختران مقتوله برای کارآگاهان مسجل شد که انگیزه اصلی قاتل از ارتکاب جنایت سرقت بوده. با توجه به این که بررسی‌های بعد کارآگاهان حکایت از آن داشت که پیرزن در برابر قاتل مقاومت نکرده و نظم اتاق‌ها نیز به هم نریخته است، معلوم است که قاتل هر که بوده از جا و مکان طلاها و پول‌های پیرزن با خبر بوده است و بدون هیچ‌گونه مقاومتی وارد خانه شده است. با چنین فرضیه‌ای کارآگاهان مجددا به بازجویی از اکرم پرداخته و از وی می‌خواهند بار دیگر خاطراتش را مرور کند تا به یاد بیاورد که چه کس دیگری جز او به خانه پیرزن رفت و آمد داشته است.

اکرم در این بازجویی‌ها اظهارات قبلی خود را تکرار می‌کند و در عین حال به کارآگاهان می‌گوید یک پیرمرد 75ساله به نام اسدالله که همکار سابق شوهر مرحومه بوده از وی خواستگاری کرد و این امر اشرف را بسیار آشفته کرد. اشرف موضوع را با من در میان گذاشت و از این که این پیرمرد چنین درخواستی را کرد بسیار ناراحت و سراسیمه شد بعد هم به وی جواب منفی داد.

اکرم همچنین از همسایه‌ای که تا 3 ماه پیش در طبقه دوم خانه اشرف زندگی می‌کرد، صحبت کرد و گفت: یک زن و شوهر جوان که یک دختر بچه شش ساله داشتند یک سالی در این خانه مستاجر بودند که 3‌ماه پیش از اینجا رفتند. آنها به پیرزن بسیار نزدیک بودند و خیلی درخانه پیرزن تردد داشتند. کارآگاهان با به دست آوردن این اطلاعات تحقیقات خود را پیرامون اظهارات اکرم آغاز کردند. آنها با این که احتمال بسیار کمی می‌دادند پیرمرد نقشی در قتل اشرف داشته باشد با این حال به تحقیق پیرامون او پرداختند، اما در بررسی‌های بعدی متوجه شدند که پیرمرد 4 ماه پیش براثر عارضه قلبی جان سپرده است.

کارآگاهان در ادامه تحقیقات به دنبال زن جوانی رفتند که چند ماهی درخانه پیرزن سکونت داشته است.

آنها تحقیقات گسترده‌ای را برای شناسایی محل سکونت زن جوان آغاز کردند، پس از چند روز جستجو آدرس او را ‌یافتند.

کارآگاهان وقتی با زن جوان گفتگو می‌کردند دختر 6 ساله او نیز حضور داشت. زن جوان به کارآگاهان گفت:‌ ما یک سال در خانه اشرف خانم مستاجر بودیم. او زن بسیار مهربانی بود و نسبت به ما بسیار محبت داشت به خصوص به دخترمان آرزو. دخترم به اشرف خانم خاله می‌گفت و روزی چند ساعت پیش او می‌رفت. اشرف خانم در تمام مدتی که پیش او بودیم کمال محبت را به ما داشت، و هیچ وقت هم از نظر اجاره خانه ما را تحت فشار قرار نمی‌داد.

وی افزود: پیرزن با افراد زیادی رفت و آمد نداشت. دخترهایش به او سر می‌زدند و تنها مونس و همدش هم اکرم خانم بوده که تقریبا هر روز به او سر می‌زد.

زن جوان درادامه اظهارات خود از یک مرد چاق و قد کوتاه صحبت کرد که گاهگاه به خانه پیرزن می‌آمد.

دختر بچه زن جوان که بدقت به حرف های مادرش گوش می‌داد در مورد این مرد چاق و قد‌کوتاه به کارآگاهان گفت: یک روز که من درخانه خاله اشرف بودم آن آقا آمد. او سرش کم پشت بود. قیافه زشتی داشت و خیلی هم عصبانی بود. او از خاله مقداری پول گرفت و رفت.

کارآگاهان با شنیدن اظهارات زن جوان و دخترش بلافاصله تحقیقات برای شناسایی و دستگیری مرد چاق و قد کوتاه با موهای کم پشت را آغاز کردند. کارآگاهان پس از جستجوی فراوان و بازجویی از دختران پیرزن این مرد را به نام هوشنگ که از اقوام پیرزن بود ‌شناسایی کردند. کارآگاهان بلافاصله جستجو برای دستگیری هوشنگ را در دستور کار قرار دادند. آنها بعد از شناسایی محل سکونت هوشنگ برای دستگیری او عملیات را آغاز کردند. اما دریافتند که وی مدتی است محل سکونت خود را عوض کرده و به نقطه نامعلومی رفته است.

کارآگاهان برای یافتن ردی از هوشنگ شروع به تحقیق کردند تا بالاخره پس از دو هفته جستجو و تحقیق و بررسی بالاخره محل جدید خانه او را شناسایی و در یک عملیات ضربتی هوشنگ را درخواب غافلگیر و دستگیر کردند.

هوشنگ پس از بازجویی ابتدا منکر هر گونه ارتباط با اشرف شد و اظهار داشت که مدت‌هاست پیرزن را ندیده و به خانه او نرفته است. اما وقتی با دلایل و شواهد کارآگاهان روبه‌رو شدو بخصوص زمانی که با زن جوان و دختر 6 ساله‌اش روبه‌رو گشت، اظهار نمود که گاهگاه به خانه پیرزن می‌رفته و کارهای خرید او را انجام می‌داده و گاهی هم او را با خودرو‌یش به بهشت زهرا می‌برده است و بابت این خدمات هم از پیرزن مزد می‌گرفته است. به خاطر این که در معرض اتهام قرار نگیرد منکر ارتباط با پیرزن شده است. کارآگاهان که می‌پنداشتند هوشنگ دروغ می‌گوید و قطعا در قتل پیرزن نقش داشته است، دامنه بازجویی را از او تنگ‌تر می‌کنند و بالاخره بعد از 36 ساعت بازجویی ممتد ، وی را وادار به اعتراف می‌کنند.

هوشنگ که چاره‌ای جز اعتراف نمی‌بیند پرده از قتل پیرزن کنار می‌زند. او در قسمتی از اعترافات خود می‌گوید: بارها برای بردن اشرف به بهشت زهرا و خرید و همچنین تعمیر وسایل فرسوده او به خانه‌اش رفتم. او بابت کارهایی که برایش انجام می‌دادم مزد کمی به من می‌داد. اما راضی بودم. آن روز ماشینم خراب شده بود و بشدت به پول نیاز داشتم. به سراغ او رفتم و ازش پول خواستم. اما با بد اخلاقی جواب سربالا داد. خیلی بهش التماس کردم، گفت پول ندارم و این در حالی بود که می‌دانستم پول زیادی در خانه‌ دارد و هم طلا و جواهرات بسیار.

هر کاری کردم حاضر نشد مقداری پول بهم قرض بده، یک لحظه از خود بی‌خود شدم، افکار شیطانی بر ذهنم هجوم آورد بطرف او حمله ور شدم و آنقدر گلویش را فشار دادم تا خفه شد. بعد هم برای این که مطمئن شوم مرده دستمال را دور گردنش بستم و یک دستمال هم در دهانش گذاشتم. بعد هم پول و طلاها را برداشتم و از خانه خارج شدم. من فکر نمی‌کردم هرگز دستگیر شوم. چرا که هیچ کس به من شک نداشت.

هوشنگ اضافه می‌کند: بعد از قتل پیرزن دائم در عذاب بودم . عذاب وجدان لحظه‌ای آرامم نمی‌گذاشت و الان هم بیشتر از زندان از عذاب وجدان که گریبانگیرم است در رنج هستم.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها