حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
باد دیدنی نیست، اما حس کردنی است،اما کمتر کسی هست که باد را دوست داشته باشد و در مدحش چیزی گفته باشد.
باد در ادبیات ما هم خیلی وقتها نشانه ناپایداری،فراری وفانی بودن است. به همین خاطر است که از قدیم و ندیم، وقتی کسی میخواسته از باخت بد در زندگی حرف بزند، مثالش این بوده؛ «همه چیزم بر باد رفت.»
انگار از همان قدیم و ندیمها بادها علاوه بر وظایف طبیعی شان،علاقه عجیبی به بردن دار و ندار آدمها داشته و دارند. از همان روزها تا همین امروز خیلیها دار و ندارشان در یک چشم به هم زدن با باد رفته است و دیگر برنگشه.
باد همین باد ضربالمثل آدمهای بسیاری را از هم جدا کرده است، یکی را برده گوشهای انداخته، مثل آلیس که وقتی چشم باز کرد، خودش را در سرزمین عجایب دید. بعضیها را هم البته باد نمیبرد، خیلیها خودشان مثل باد میآیند و مثل باد میروند. «آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله/ در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد.»
باد اصلا کارش بردن است، از برگهایی که پاییز زرد میشوند گرفته تا کاغذی که ممکن است غفلت کنی و از دستت بیفتد و باد آن را ببرد و ببرد و ببرد و بیندازد توی اولین جوی آبی که سر راهش هست.
باد اصلا عنصر عجیبی است، در قیاس با آب و آتش و خاک. هر کدام از اینها مورد ستایش آدمیان بودهاند، الا باد، تازه باد بنا بر سرشتی که دارد میتواند این 3 عنصر را هم با خودش ببرد، پخش کند.
باد عنصر عجیبی است، نه کسی دوستش، نه کسی دلش برایش تنگ میشود و نه کسی میتواند آمدن و نیامدنش را طلب کند. باد اصلا مثل باران نیست. باران عزیز است، وقتی میبارد کلی زندگی کردن و قدم زدن میچسبد. اگر به کوهستان نبارد، یک سال نشده دجله خشک رودی میشود. به همین خاطر اگر ابرها کم ببارند خیلیها دستهایشان رو به آسمان بلند میشود و طلب باران میکنند، اما برای کسی فرقی نمیکند که باد بیاید و نیاد. خیلیها اصلا از ترس باد خودشان را دار و ندارشان را قایم میکنند تا خدای نکرده باد آنها را با خودش نبرد. باد عنصر بیرحمی است.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....