شاید این ویژگی ایران باشد که هرجایش سوغات خودش را دارد. سوغاتی بم هنوز سر جایش بود، هنوز هم هست. توی شور آن همه آوارگی و ویرانگی، نخلهایش قرص و محکم سرجایشان ایستاده بودند. ولی سوغاتی که من آوردم، هیچ کدام از اینها نبود. چند تا دفتر انشا و آلبوم عکس بود که از لابهلای آوارهای یک خانه برداشتم و هنوز بعضی وقتها میروم سراغشان. انشاها شاید مال یک دانشآموز اول و دوم راهنمایی است. با همان موضوعات ازلی ابدی که همه مان نوشتهایم یا آویزان شدهایم یکی برایمان بنویسد. عکسها هم خانوادگی است. چندتاش مال یک جشن تولد است. لابد جشن تولد صاحب همین دفترها. بساط کیک و کلاه بوقی و فشفشه هم برپاست. بقیه هم برمیآید مال یک سفر باشد. شاید جایی همان دور و بر بم که فقط خود بمیها به جایش میآورند.
هنوز هم نمیدانم کار خوبی کردهام که آنها را برداشتهام یا نه. همان موقع هم نمیدانستم. اگر طرف نویسنده بشود و برگردد دفترهای انشایش را بردارد یا همین جوری بیاید دنبال خاطرههاش، کی باید جوابش را بدهد؟ درست مثل زنی که دو روز بعد از زلزله، داشت با گریه جایی را که حدس میزد پولها و طلاهاش آنجاست، میکند تا به قول خودش با رفتن شوهر و همه بچههاش، زندگی تنها بچهاش را که مانده بود ردیف کند و مگر کار بدی میکرد؟
حالا من مشتی تصویر و یادداشت و خاطره دارم که کلمه نمیشوند، داستان نمیشوند. پس محکومم به تحملشان. معلوم نیست تا کی میخواهند با من بمانند. شاید تا وقتی که بتوانم بار سوگوارانه و احساسی ماجرا را در خودم کم کنم و برایم جا بیفتد که آن روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و روز پنجم دی هم اصلا روز خاصی نیست. همان جور که توانسته روز تولد یک هنرمند باشد مثلا بیضایی ، مرگ یک هنرمند دیگر ایرج بسطامی هم در آن اتفاق افتاده. از کجا معلوم جشن تولد توی عکسها مال پنجم دی سال قبلش نباشد؟
سال 82 فقط شب یلدا به افق بم چند روز جا به جا شده بود و افتاده بود به ساعت 28/5 بامداد روز پنجم دی ماهش. حالا این ماییم که باید ببینیم بعد از 5 سال واقعا چه کردهایم و چقدر کمک کردهایم زندگی بهش برگردد؟ مطمئنم اگر بشود برای این سوال جواب آبرومندی پیدا کرد، من هم خلاص میشوم.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)