در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حدود یکماه پیش بود که درد کهنه و در واقع بیماری دیرین مادرم عود کرد و نیمهشب کارمان به درمانگاه و تهیه دارو کشید. در آن ساعت از نیمهشب در منطقه و محدودهای که ما زندگی میکنیم (فرحزاد) تنها یک داروخانه شبانهروزی است، وقتی به داروخانه رفتم و نسخه را ارائه دادم، دکتر داروساز گفت: این آمپول را ما نداریم به جای دیگری بروید.
به داروساز گفتم: نکند چون دفترچه بیمه دارم از پیچیدن نسخه خودداری میکنید و اگر نسخهام آزاد بود، نمیگفتید که این آمپول را ندارم.
دکتر داروساز که مرد میانسالی بود، قرمز شد و سری تکان داد و بعد با لحنی تلخ گفت:
این بدترین توهین است که به من میشود. من تا این ساعت از شب بیدار ماندهام تا نسخه امثال شما را بپیچم و کمکی به مداوای بیماران بکنم نه اینکه تجارت کنم.
من معذرتخواهی کردم، اما او نپذیرفت و در واقع جوابی نداد. وقتی پرسیدم فکر میکنید کجا بروم تا دارو را تهیه کنم، سرش را بالا گرفت و گفت:
این آمپول، جزو آمپولهای کمیاب و گران است و هر داروخانهای آن را ندارد، بهتر است به داروخانه 13 آبان در خیابان کریمخان بروید. با تلفن همراه به پدرم که با مادرم در درمانگاه مانده بودند، ماجرا را گفتم و توضیح دادم باید به داروخانه 13 آبان بروم.
در آن ساعت از شب که تقریبا 2 بامداد بود، پیدا کردن ماشین هم کار سادهای نبود. بالاخره بعد از کلی این پا و آن پا کردن از یک وانتی عبوری خواهش کردم که مرا به خانه برساند.
وقتی به خانه رسیدم سوار موتور شدم و پرگاز رفتم به طرف داروخانه 13 آبان و آنقدر پرگاز و بیملاحظه میرفتم که یکی دو بار نزدیک بود چپ کنم، خصوصا وقتی که از یک چراغ قرمز رد شدم و سینهبهسینه یک پراید که نمیدانم از کجا سر درآورد شدم.
بگذریم. به داروخانه که رسیدم، خوشبختانه خیلی شلوغ نبود. تو صف ارائه نسخه ایستادم، چهار نفر جلوتر از من بودند و تا نوبت من شد دو سه نفری پشت سر من به صف شدند.
متصدی گرفتن نسخهگفت: آمپول را داریم.
پرسیدم: چقدر میشود؟
جواب داد: فکر کنم حدود 32 هزار تومان.
گفتم:گران شده؟
گفت: مگر ارزان بود؟
گفتم: نه یکماه پیش 27 هزار تومان بود.
جوابی نداد. دست کردم تو جیبم و کیفم را درآوردم، یک مشت هزار تومانی و پانصدتومانی بود. شمردم دیدم ای دل غافل 6 هزار و 200 تومان کم دارم.
گفتم: ببخشید، پول کم دارم.
جواب داد: تهیه کنید.
گفتم: این وقت شب از کجا بیاورم؟
جواب داد: ببینید، من که صندوقدار نیستم. شما پول را باید به صندوق بدهید.
مرد جا افتادهای که با زن و پسربچه 8 7 سالهای پشت سر من بود، گفت:
به صندوقدار بگید، شاید قبول کرد.
به طرف صندوق رفتم و موضوع را با صندوقدار در میان گذاشتم. گفت:
صبح باید صندوق را به صندوقدار بعدی تحویل بدهم.
گفتم: میخواهید ساعتم را گرو بگذارم.
جواب داد: آقا اینجا که امانتفروشی نیست .
تو این صحبتها بودم که آن مرد میانسال که با زن و بچهاش بود به طرف صندوق آمد. من کنار کشیدم تا او کارش را انجام دهد. واقعا مانده بودم چه کار کنم. به فکرم رسید بروم پیش مدیر داروخانه، تو همین فکرها بودم که آن آقای جا افتاده گفت:
مشکلتان حل نشد؟
گفتم: متاسفانه خیر.
گفت: چقدر کم دارید؟
گفتم: 6 هزار و 200 تومان.
گفت: من میپردازم.
گفتم: چه جوری، پس بدم، شما چرا؟
گفت: یک جور حلش میکنیم.
و بعد بدون معطلی این کار را انجام داد. وقتی پرسیدم چه کار کنم؟ جواب داد: هیچی برای شفای همه بیماران دعا کن. واقعا مانده بودم، چی بگم. به فکرم رسید که شماره تلفن همراهم را به او بدهم. همین کار را هم کردم و به زور شماره را که روی تکه کاغذی نوشته بودم تحویلش دادم و گفتم: خواهش میکنم فردا تماس بگیرید که این پول را برایتان بیاورم. چیزی نگفت و وقتی اصرار کردم، گفت: باشه تماس میگیرم. الان یکماه از آن زمان گذشته هیچ تماسی نگرفته است و من شرمنده مرامش هستم. میدانم میگویند 6 هزار و 200 تومان پولی نیست. درسته، نفس کار مهم بود. در آن ساعت از شب و در آن درماندگی من، کار او میلیونها تومان ارزش دارد. امیدوارم اگر خواننده روزنامه جامجم و هفتهنامه تپش است این مطلب را بخواند و با من تماس بگیرد که دستکم یکبار دیگر از او تشکر کنم. عجب مرد شریفی بود.
ساسان - ر - تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: