غلبه بر مشکلات زندگی

زمان آغاز ماجرا؛ 1375 مکان؛ همدان تهران شخصیت‌ها؛ دریا م ؛ زندانی سابق صدف؛ خواهر دریا حمید؛ شوهر اول دریا معرفت؛ عموی صدف و دریا بهاره؛ زن نیکوکار فاطمه؛ مادر بهاره میثم؛ خواستگار
کد خبر: ۲۲۵۶۸۹

تنهایی، پیشانی نوشت من است. 18 سالم بود که پدر و مادرم فوت شدند، در جاده همدان  ملایر رفتند زیر کامیون. من ماندم و صدف خواهر کوچکم که 7 سال از خودم کوچکتر بود. فامیل جمع شدند برایمان دلسوزی کردند. اشک ریختند. دلداری‌مان دادند اما همین که شب هفت تمام شد هر کس رفت دنبال زندگی خودش. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. تا دو هفته بعد از مراسم هفت اصلا هیچ کس ما را یادش نبود تا این که بالاخره عمویم سراغی از ما گرفت. آمد خانه‌مان و گفت شما دو تا دختر که نمی‌توانید تنها زندگی کنید. جل و پلاس‌تان را جمع کنید می‌برمتان خانه خودم. پیش خودم گفتم چه عجب یکی پیدا شد حالی از ما بپرسه اما همه‌اش نقشه بود.
عمو  معرفت که اتفاقا تنها چیزی که نداشت همین معرفت بود، ما را برد محضر و وکالتنامه‌ای گرفت که چند ماه بعد فهمیدم معنی آن کاغذها این بوده که همه ارث و میراث‌مان را بخشیده‌ایم به عمو. بعد از آن رفتارهای عمو و زن‌عمو با من و صدف بد و بدتر شد. انگار سربارشان بودیم. موجودات اضافه و مزاحم. از آن بدتر نگاه‌های معنی‌دار پسرعمویم بود که هر وقت می‌دیدمش به وحشت می‌افتادم. بالاخره کلی با صدف حرف زدم و قرار شد برگردیم خانه خودمان اما کدام خانه؟ آن را که عمو معرفت فروخته بود به یک بساز و بفروش و قرار بود عنقریب بکوبندش. بدبختی و تنهایی بدجوری گریبانم را گرفته بود. می‌خواستم برای کنکور درس بخوانم اما نمی‌توانستم اصلا حواسم جمع نمی‌شد. صدف هم درسش افت کرده بود. سال پدر و مادرم که تمام شد یک روز عمویم با یک جعبه شیرینی آمد خانه و با لبخندی که بیشتر به نیش زهرآگین می‌مانست گفت مژده بدهید که برای دریا خواستگار پیدا شده است. چی؟ برای من؟ کی گفته می‌خواهم ازدواج کنم؟ اینها را تحویل عمو معرفت دادم و یکهو سیلی آبداری روی گونه‌ام چسبید. صدف به گریه افتاد ولی من جلوی خودم را گرفتم و باعصبانیت همه حرف‌هایی را که یک سال تمام روی دلم تلنبار شده بود، زدم: «خانه پدرمان را که بالا کشیدی. در این یک سال هر رفتاری که خواستی با من کردی. حالا هم می‌خواهی شوهرم بدهی. از این کار چه چیزی گیرت می‌آید؟» سیلی دوم را خوردم.

همان شب تصمیم خودم را گرفتم. وقتی همه خوابیدند سر وقت صندوقچه عمو معرفت رفتم. 200 هزار تومان پول برداشتم و با صدف از خانه فرار کردیم. از همدان یک راست آمدیم تهران. هیچ جا را بلد نبودیم. دست صدف در دستم بود و گیج و مبهوت دنبال راه چاره‌ای می‌گشتیم. همان طور که در ترمینال پرسه می‌زدیم، یک مامور پلیس ما را دید. بازداشت شدیم. عمو معرفت آمد تهران و دوباره ما را برد خانه خودش. آن 200 هزار تومان را هم پس گرفت. دیگر راهی برایم باقی نمانده بود جز این که بنشینم پای سفره عقد. پیش خودم گفتم  شاید این کار راه فراری باشد. البته شرط کردم باید صدف را هم ببرم پیش خودم. حمید قبول کرد و مراسم عروسی خیلی مختصر برگزار شد. آن شب بود که یک باردیگر تنهایی، سیلی محکمی به من زد. هیچ کس نبود که از من حمایت کند. با 100 هزار تومان مهریه رفتم خانه بخت آن هم به چه بخت سیاهی. حمید به قولش عمل نکرد و صدف را پس فرستاد خانه عمویم.او هم گفت نمی‌تواند از خواهرم نگهداری کند و بهتر است او برود منزل دایی‌مان. دایی حسن همان موقع که پدر و مادرم زنده بودند رفت و آمدی با ما نداشت و طبیعی بود قبول نکرد صدف در خانه‌اش زندگی کند. صدف 15 ساله شده بود و از سر ناچاری دیگر مدرسه نمی‌رفت. عمو معرفت وقتی دید هیچ جوری نمی‌تواند از دست او خلاص شود، همان کاری را کرد که با من کرده بود. نشاندش پای سفره عقد آن هم مردی 32 ساله که از زن اولش بچه‌ای 5 ساله داشت و درواقع دنبال یک کلفت می‌گشت. حالا دیگر من و خواهرم از هم جدا شده بودیم. شوهران‌مان اجازه نمی دادند همدیگر را ببینیم. حمید مجموعه‌ای از رفتارهای بد را در خودش جمع کرده بود. مواد می‌کشید، فحاشی می‌کرد، دست بزن داشت،  هر شب با چند نفر از دوستانش به خانه می‌آمد و ...

یک سال دیگر هم گذشت. واقعا نمی‌توانستم این شرایط را تحمل کنم و عمویم را مسبب همه بدبختی‌هایم می‌دانستم. به همین خاطر به فکر انتقام افتادم. یک روز وقتی حمید از خانه بیرون رفت، به سمت منزل عمویم راه افتادم. شب قبلش حسابی کتک خورده بودم و پای چشمم کبود بود. وقتی زنگ زدم، دستم می‌لرزید. یک پیت بنزین خریده بودم و می‌خواستم همه جا را آتش بکشم و بعد خودسوزی کنم. کسی در را باز نکرد. از دیوار رفتم بالا. نه عمو معرفت و نه زن و بچه‌اش هیچ کدام نبودند. در همان حالت خشم دور تا دور خانه را بنزین ریختم و کبریت را کشیدم و پا به فرار گذاشتم البته دست راستم سوخت که جایش تا مدت‌ها مانده بود. خلاصه این که افتادم زندان. باید خسارت می‌دادم و نداشتم. در همان دوران حبس حمید مرا طلاق داد. اصلا از این موضوع ناراحت نبودم و تازه احساس می‌کردم از یک بند رها شده‌ام. 2 سال در زندان ماندم تا این که یک روز به من خبر دادند مرد نیکوکاری بخشی از خسارت را پرداخت کرده و بخش دیگر را هم عمویم رضایت داده و بزودی آزاد می‌شوم. این خبر بهترین خبری بود که در تمام عمرم شنیده بودم. برای بیرون رفتن و دیدن دوباره صدف بی‌تابی می‌کردم. از طرفی دلم می‌خواست بفهمم آن مرد نیکوکار کیست، اما ظاهرا او نمی‌خواست نامش فاش شود.

روزی که آزاد شدم چنان احساس شعف می‌کردم که انگار تازه به دنیا آمده‌ام. سراغ خواهرم رفتم، اما خانه‌اش را عوض کرده بود. این در و آن در زدم، ولی فایده‌ای نداشت. هوا تاریک شده بود و من مانده بودم و جیبی خالی. آن شور و شوق در وجودم ناگهان خاموش شد و ترس و اضطراب جایش را گرفت. به ترمینال رفتم، با راننده یک اتوبوس صحبت کردم و گفتم پول ندارم. او راضی شد مرا ببرد تهران. چون می‌خواستم بروم تهران، خودم هم نمی‌دانستم چه کار کنم . حقیقتش این بود که لااقل شب را در اتوبوس می‌ماندم و جایم امن بود. هوا روشن شده بود که به تهران رسیدیم. از ترمینال می‌ترسیدم. خاطره بد سال‌های قبل را برایم یادآوری می‌کرد. تند و باعجله از آن بیرون آمدم بدون این که خبر داشته باشم تا مدت‌ها بعد دیگر از آن درهای بزرگ رد نخواهم شد و به همدان برنخواهم گشت. در خیابان‌ها پرسه می‌زدم، بدون این که هدفی داشته باشم، در همان خیابانگردی‌ها چشمم یکهو به کاغذی افتاد که روی شیشه یک تلفن عمومی چسبانده بودند؛ به یک کارگر خانم نیاز داریم. بلافاصله با آن شماره تماس گرفتم. هرجور که شده باید کار پیدا می‌کردم. ضربان قلبم تند شده و چیزی نمانده بود زبانم بگیرد. پشت خط‌ ز‌نی مسن جوابم را داد و گفت آگهی برای یک هفته پیش است و کارگر استخدام کرده‌اند. بدنم یخ کرد. تازه یادم افتاد چیزی نخورده‌ام و چقدر گرسنه‌ام. کنار خیابان گوشه‌ای نشستم و نفهمیدم چطور شد که از حال رفتم.
چشمم را که باز کردم، مردم دورم جمع شده بودند؛ یکی آب آورده بود و یکی دیگر می‌گفت به اورژانس زنگ بزنند، زنی دیگر می‌گفت شاید حامله است و... خلاصه هرکس حرفی می‌زد. در آن جمع، زنی جلو آمد و در گوشم پرسید، پول داری. من به علامت نه، سرم را تکان دادم. دستش را مشت کرد و چیزی چپاند ته جیب مانتوام. پول بود، اسکناس. آن زن چند دقیقه‌ای دور شد و این بار با یک ساندویچ برگشت.

غذا که خوردم، حالم جا آمد. آن زن مرا به یک پارک برد و روی نیمکت نشاند. اسمم را پرسید و داستان زندگی‌ام را. زن مهربانی به نظر می‌رسید و شاید می‌توانست ناجی‌ام شود؛ اما بعد از حدود یک ساعت حرف زدن، رفت سر اصل مطلب. حرف‌هایی زد که تازه فهمیدم آن همه محبت بی‌دلیل نبوده و می‌خواهد از من سوءاستفاده کند. آنقدر عصبانی شدم که داد و فریاد راه انداختم و دوان‌دوان از پارک زدم بیرون. نفسم بند آمده بود. گوشه‌ای ایستادم. دستم را در جیب مانتوام فرو بردم و یاد پول‌ها افتادم. دوباره عصبانی شدم، خواستم آنها را بریزم در جوی آب؛ اما این کار را نکردم. اگر چنین کاری می‌کردم معلوم نبود باید چطور زندگی می‌کردم.

از پیاده‌روی خسته شده بودم و پاهایم گزگز می‌کرد. می‌خواستم برگردم همدان، اما آنجا چه باید می‌کردم. غرق در افکارم بودم که مردی را در حال چسباندن یک آگهی روی شیشه یک تلفن عمومی دیدم. دوباره امید و چند لحظه بعد باز هم ناامیدی.‌ آگهی مربوط به یک جلد شناسنامه گمشده بود.

شب که شد هرچه پول داشتم دادم به صاحب یک مسافرخانه تا شاید به من اتاق بدهد. راضی نمی‌شد. می‌گفت خلاف مقررات است. آنقدر خواهش و التماس کردم تا این که بالاخره دلش به رحم آمد و به شرط این که صبح زود بزنم بیرون یک اتاق به من داد.

از ترسم در اتاق را قفل کردم و تا صبح روی تخت چمباتمه زدم و بیدار ماندم. ساعت هنوز 7 نشده بود که از مسافرخانه آمدم بیرون. دیگر چاره‌ای نمانده بود جز این که خودم را بکشم. رفتم روی یک پل عابر پیاده. می‌خواستم بپرم پایین اما جرات نکردم همانجا روی پل نشستم و بی‌اختیار زار زار گریه کردم. اگر پدر و مادرم زنده بودند حتما تا حالا از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم و با هزار و یک امید و آرزو در کنار آنها زندگی می‌کردم. آنقدر اسیر افکار خودم بودم که اصلا نفهمیدم مردم کی برایم پول ریختند. حالا تبدیل شده بودم به یک گدا و این برایم شرم‌آور بود.
بدون این که پول‌ها را بردارم، بلند شدم. خودم را تکاندم و به طرف پله‌ها رفتم. هنوز از پله اول پایین نرفته بودم که زنی صدایم زد: خانم خانم چرا پول‌هایت را برنداشتی؟ زیر لب جوری که حتم دارم او نشنید، گفتم من گدا نیستم. زن آنها را جمع کرد و جلو آمد تا سکه‌ها را به من بدهد. سرش داد زدم: من گدا نیستم. عذرخواهی کرد و بعد با من تا پایین پله‌ها همراه شد. سر صحبت باز شده بود و من که دنبال یک گوش شنوا می‌گشتم، یک دل سیر برایش حرف زدم. شوهر آن زن یک شرکت تولیدی داشت. در کار کابینت‌های پیش‌ساخته بود. زن که اسمش بهاره بود، مرا به خانه‌اش برد و گفت با شوهرش صحبت می‌کند تا کاری برایم دست و پا کند. بهاره گفت: هر چند محیط کار شوهرش مردانه است، دنبال یک منشی می‌گردند چون منشی قبلی بچه‌دار شده و دیگر سرکار نمی‌رود. بعدازظهر همسر بهاره به خانه برگشت و ماجرا را شنید. مرد خوبی بود. گفت از همین فردا می‌توانم کارم را شروع کنم. آن شب در خانه بهاره ماندم و صبح رفتم سر کار. شوهر بهاره آپارتمانی داشت که خالی بود، گفت تا وقتی مشتری پیدا نشود، می‌توانم آنجا بمانم. از انبار شرکت چند متر موکت هم به من داد که در واقع تنها وسیله زندگی‌ام بود.

از وقتی کارم را شروع کردم، وارد دنیای تازه‌ای شدم. بعدازظهرها وقتی خسته به آپارتمانی که فعلا برای من بود، برمی‌گشتم، از این که می‌توانم روی موکتم راحت پاهایم را دراز کنم، احساس خوبی داشتم، اما دلم برای صدف تنگ شده بود و نمی‌دانستم الان کجاست و چه کار می‌کند. مطمئن بودم او هم سرنوشت سیاهی دارد. 4 ماه از شروع به کارم در شرکت گذشته بود که شوهر بهاره آپارتمانش را فروخت. مجبور شدم آنجا را ترک کنم. البته به خانه مادر بهاره که زنی پیر و تنها بود، نقل مکان کردم. در واقع بهاره می‌خواست این طوری مراقب مادرش هم باشم. فاطمه خانم زن بسیار مهربانی بود و خیلی به من کمک می‌کرد و نه تنها اجاره خانه نمی‌گرفت، بابت این که شب‌ها من شام می‌پختم و صبح جمعه‌ها خانه را نظافت می‌کردم و هرازگاهی کارهای دیگرش را انجام می‌دادم، مبلغی هم هر ماه به من می‌داد و همیشه نصیحت می‌کرد برای درس خواندن هنوز هم دیر نشده و اگر پشتکار داشته باشم، می‌توانم بروم دانشگاه.

بعد از یک سال کار در شرکت، یک روز بهاره با من تماس گرفت و گفت برادر شوهرش یک مطب دندانپزشکی راه انداخته و دنبال منشی می‌گردد و بهتر است من به آنجا بروم. قبول کردم نه به این خاطر که در کابینت‌سازی مشکل داشتم بلکه چون بهاره به من چنین پیشنهادی داده بود و می‌دانستم او خیرخواه است و حق بزرگی به گردن من دارد. کار در مطب خیلی راحت‌تر بود. صبح‌ها خانه می‌ماندم و درس می‌خواندم. همین موضوع هم باعث شد در دانشگاه قبول شوم. آن هم در رشته‌ای که همیشه دوست داشتم، عکاسی.

زندگی‌ام روز به روز بهتر می‌شد ولی هنوز فکر صدف از سرم بیرون نرفته بود. سال دوم دانشگاه بودم که یک روز خبری را در روزنامه خواندم و توانستم ردی از خواهرم پیدا کنم. شوهر او در جریان یک دعوا در تهران کشته شده بود. چند روز مرتب به اداره آگاهی رفتم تا این که بالاخره صدف را در حالی که برای پیگیری پرونده به آنجا آمده بود، دیدم. برخلاف انتظارم صدف اصلا برخورد خوبی با من نداشت. به من گفت این همه سال که او در خانه شوهر زجر می‌کشید کجا بودم و چرا سراغی از او نگرفتم. هر چه توضیح دادم امکان این که او را پیدا کنم، نداشتم اعتنایی نکرد و بدون خداحافظی از من جدا شد. بعد از آن دیگر صدف را ندیدم و این موضوع به رنج بزرگی در زندگی‌ام تبدیل شده بود.

سر چهار سال درسم تمام شد و دوست داشتم از این به بعد در رشته خودم کار کنم ولی نمی‌‌دانستم چطور موضوع را با آقای دکتر و بهاره در میان بگذارم. نمی‌خواستم آنها را از خودم برنجانم. قبل از این که جسارت گفتن هدفم را پیدا کنم، فاطمه خانم فوت شد. مرگ او ضربه بزرگی به من زد چون در این سال‌ها که پیش او بودم به این پیرزن خو گرفته و مونس هم شده بودیم. مرگ مادر بهاره باعث شد مطب چند روزی تعطیل شود. در این مدت فرصت پیدا کردم بیشتر دنبال کار بگردم تا این که با معرفی یکی از همکلاسی‌هایم به یک عکاسی رفتم و قرار شد در مراسم‌های عروسی عکاسی کنم که البته این کار شغل ثابت تلقی نمی‌شد، چون به غیر از من دو عکاس زن دیگر هم آنجا کار می‌کردند و فقط وقتی سه سفارش در یک روز می‌گرفتند یا این که برای آن دو نفر مشکلی پیش می‌آمد نوبت به من می‌رسید. بنابراین چاره‌ای نداشتم جز این که در مطب بمانم. در همان حال و احوال بودم که یکی از پسرهای دانشگاه به اسم میثم پا پیش گذاشت و از من خواستگاری کرد. او پسر خوبی بود و می‌توانست مرد دلخواه و ایده‌آلم باشد. این اتفاق خیلی مرا خوشحال کرده بود اما نمی‌خواستم خیلی زود بله بگویم از طرفی باید ماجرای ازدواج اولم و روزهای زندان را هم برایش تعریف می‌کردم. یک شب با هم در پارکی قرار گذاشتیم تا بیشتر صحبت کنیم همان موقع بود که من تمام اتفاق‌های زندگی‌ام را تعریف کردم و میثم سراپا گوش شد ولی از آن به بعد دیگر سراغی از من نگرفت وقتی بعد از سه روز بی‌خبری با او تماس گرفتم، گفت نظرش عوض شده و نمی‌خواهد با من ازدواج کند. خدا می‌داند چه حالی داشتم. آن‌قدر گریه کردم که صدایم گرفت. آره تنهایی، پیشانی‌نوشت من بود و راه گریزی وجود نداشت.

هنوز از ضربه روحی که خورده بودم بیرون نیامده بودم که بهاره و برادرش از من عذرخواهی کردند و گفتند باید خانه فاطمه‌خانم را تخلیه کنم. من هم اطاعت کردم و شروع کردم به گشتن دنبال آپارتمان. هرچند این جستجو خیلی طول کشید، اما بالاخره آپارتمان 45 متری در خیابان قصرالدشت اجاره کردم و با وامی که شوهر بهاره برایم جور کرد مقداری لوازم و اثاث برای خودم خریدم.

دیگر امیدم را برای کار در رشته عکاسی از دست داده بودم که یک روز صاحب همان عکاسی که قبلا با او صحبت کرده بودم با من تماس گرفت و گفت یک مجلس عروسی در راه است و اگر مایل باشم می‌توانم من کارهایش را انجام دهم چون دو نفر دیگر هم برنامه دارند. این تلفن خیلی مرا خوشحال کرد و بلافاصله قبول کردم. خوشبختانه چون بیشتر مجالس پنجشنبه و جمعه برگزار می‌شود و مطب تعطیل است از آن به بعد توانستم هروقت موردی پیش آمد عکاسی هم بکنم. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، خودم هم باورم نمی‌شود چطور بر این همه مشکل غلبه کرده‌ام.

 مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها