حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بهار جان سلام. اول از همه باید بگویم اسمت چقدر قشنگ و باطراوت است. من؟ ... من یک دوست هستم. دختری که شاید بخش زیادی از زندگی تو را تجربه کرده باشد. من هم یک سال پشت کنکور ماندم. البته با این تفاوت که اطرافم تنهایی نبود، خودم تنها بودم. وقتی آدم ناگهان وارد یک مرحله دیگر از زندگیاش میشود تازه میفهمد که دارد قد میکشد و بزرگ میشود. من در اطرافم مادر و پدر و برادرم را داشتم، اما چون یک دفعه از دوران بچگی و دبیرستان خارج شدم، تازه فهمیدم که چقدر تنها هستم. در آن یک سال من تنهایی را با تمام ابعادش حس کردم. دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم. یکی که هیچ وقت تمام نشود. هیچوقت اخم نکند، مسخرهام نکند و دوستم داشته باشد. گشتم، اطرافم را، توی اتاقم، حیاط، بیرون از خونه، همه جارو اما کسی با این خصوصیات پیدا نکردم. غافل از این که در حباب تنهاییام او با من بود. در تمام لحظههایم. همان کسی که تو هم حساش کردی و من بابت این برای تو خیلی خوشحالم. بگذریم. گفتی نیاز به سکوت داری. سکوت و آرامش.
وقتی یکی از عزیزان آدم روزبهروز جلوی چشمهایت گوشه بیمارستان آب شود و پشت سرش سکوت را با خود بیاورد. میدانی یعنی چه؟ امیدوارم هیچ وقت این جوری سکوت را حس نکنی که در خانه تنها باشی و از در و دیوار خانه غم ببارد که صدای سکوت گوشهای وجودت را آزار دهد و از درون ویرانت کند. نمیخواهم بگویم سکوت یا تنهایی بده. اما بنشین و کمی فکر کن که تو خدا را کجا پیدا کردی. کی با تمام وجود صدایش زدی؟ در همین تنهاییها. اینها همه یک واسطه هستند برای این که تو بفهمی وجود داری و نیازت فقط خوردن و خوابیدن و درس خواندن نیست. تو هستی بهار، وقتی میخواهی از صدای پمپ آب یا بچههای توی پارکینگ شکایت کنی با چه کسی حرف میزنی؟ چه میگویی؟ چه میخواهی؟ میگویی خدایا، دلم میخواد همه جا ساکت باشد برای این که کمی آرامش داشته باشی. چه کسی چنین درخواستی دارد؟ تو بهار، بهاری که خودش را حس کرده و فهمیده که نیاز به آرامش دارد و این از همه چیز مهمتر است. این که تو آرامش را فقط از خدا میخواهی، باید خدا را شکر کنی که تنهایی را به تو عطا کرد. خیلیها هستند که آنقدر اطرافشان شلوغ شده که حتی فرصت نمیکنند خودشان را پیدا کنند. چه برسد به این که نیازشان را بفهمند. تو میتوانی آرامش داشته باشی با نوشتن یک نامه برای مادر و پدری که فرصت نمیکنند ترا ببینند. با خواندن قرآن. من خودم این را تجربه کردم. گاهی خدا با حرفهایش آنچنان به آدم آرامش میدهد که... پس قرآن بخوان. حتما که نباید همیشه در خانه باشی.
هر وقت صدای بچه یک ساله همسایه بغلی که هنوز هیچی از این دنیا و آرامشش نمیداند، اذیتت کرد لباسهایت را بپوش و به یک پارک خلوت برو. روی برگهای زرد و قرمز درختها که روی زمین تو را صدا میزنند قدم بزن. آرام میشوی. دوستان مدرسه را هم فراموش نکن. خیلی وقتها همین دوستان خوب معجزه میکنند. حرفهای دلت را بنویس و همه را روی کاغذ نگه دار. آن وقت چند سال بعد به این روزهایت غبطه میخوری و با خواندن این حرفها دلت باز میشود. اصلا یک شب، یک ساعت کوک کن و حداقل نیم ساعت قبل از اذان صبح بیدار شو.
میدانم خیلی سخت است. آن هم توی روزهای پاییز که رختخواب گرم و نرم آدم را وسوسه میکند. اما وقتی بیدار شدی و با لباس گرم رفتی جلوی پنجره و یک باد سرد، خواب را از چشمهایت دزدید اون وقت است که از سکوت لذت میبری. سکوتی که بعدش به صدای اذان ختم میشود. اذان صبح واقعا آدم را آرام میکند.
اگر زیاد حرف زدم ببخشید. نخواستم مختصر و کتابی صحبت کنم. چون این جوری حرفهایم شبیه نصیحت و موعظه میشد. هیچوقت حس نکن تنهایی. چون نیستی. خدا در کنار توست و من اینجا دارم هر لحظه برایت دعا میکنم تا آرام شوی. سعی کن این تنهایی را طوری نگذرانی که بعدها دلت برای این تنهایی تنگ شود و این را بدان که همه دخترهای 18 ساله این زمین که عاشق هستند و خدا را حس کردهاند این مرحله از زندگی را گذراندهاند. پس تو تنها نیستی. این را همیشه با خودت زمزمه کن: من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم.
و ندایی که به من میگوید: گر چه شب تاریک است / دل قویدار/ سحر نزدیک است.
این نامه هم در جواب بهناز نوشته شده است نامهای که در نوع خودش برای بهناز میتواند جالب باشد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....