خاطرات خبرنگار جنایی

سنگدل

پرونده‌ای را که در این هفته بر روی شما می‌گشایم، ماجرایی دلخراش و دردآور اسـت. مـاجـرای پـرونـده زن بی‌رحم و سنگدلی که در کمال قساوت فرزند دو ساله‌اش را به طرز وحشتناکی به قتل رساند و جسد او را در بیابان رها کرد. ایـن زن قسی‌القلب که برای رهایی از کودکش و انتقام از شوهرش طفل خود را به قتل رساند، دو ماه بعد از ارتکاب جنایت دستگیر شد. برگی از این پرونده دردناک را که در نوع خود بی‌نظیر است، مرور می‌کنیم.
کد خبر: ۲۱۹۸۳۸

شـهـریور سال 1370 پرونده عجیبی از یکی از کلانتری‌های جنوب تهران به اداره آگاهی ارجاع شد. شاکیان پرونده یک پسربچه 12 ساله و یک دختر 10 ساله بودند. آنها با مراجعه به کلانتری اعلام کردند که از خواهر دو ساله‌شان به نام مریم چند هفته‌ای است که هیچ خبری ندارند و مادرشان هم دائم آنها را دست به سر می‌کند و چیزی در مورد مریم به آنها نمی‌گوید. این دو نوجوان از ماموران برای بررسی سرنوشت خواهر کوچکشان کمک خواسته بودند.
ضمن این که هر دو اصرار داشتند مادرشان نباید بفهمد که آنها برای پیدا کردن خواهرشان به کلانتری آمده‌اند.

ماموران کلانتری در اولین مرحله تحقیقات خود پی برده بودند پدر خانواده دو سال پیش به جرم خرید و فروش مواد مخدر دستگیر و هم‌اکنون در زندان است و در طول این دو سال مادر خانواده سرپرست خانواده بود ضمن این که زن در محل آدم خوشنامی نبوده و بسیار بی‌بند و بار و بی قید بوده و خرج زندگی را هم از برادر شوهر و یا پدرشوهرش می‌گرفته است. علاوه بر آن صبح تا عصر بچه‌ها را به حال خودشان در خانه رها می‌کرده و اصلا توجهی به آنها نداشته است.

علاوه بر این رضا، پسر دوازده ساله‌ خانواده نیز مدرسه را رها و در یک مکانیکی مشغول به کار بوده و با حقوق کمی که می‌گرفته کمک خرج خانه بوده است. ماموران کلانتری پس از بررسی‌های اولیه پرونده را برای تحقیقات بیشتر به اداره آگاهی ارجاع و از آن پس کارآگاهان تحقیقات را ادامه می‌دهند.

کارآگاهان در بازجویی های بعدی از خواهر و برادر نوجوان در می‌یابند که مادرشان اصلا رفتار خوبی با آنها نداشته علاوه بر این که ساعت‌ها آنها را در خانه رها می‌کرده و به بهانه‌های مختلف آنها را مورد ضرب و شتم هم قرار می‌داده است.برادر و خواهر نوجوان که بسیار نحیف و لاغر اندام و افسرده بودند اصرار داشتند مادرشان نباید به شکایت آنها پی ببرد وگرنه جانشان در خطر است.

کارآگاهان درمی‌یابند دو ماه پیش و زمانی که رضا از مغازه مکانیکی اخراج می‌شود و به خانه برمی‌گردد مادرش او و دو خواهرش را به خانه پدربزرگشان برده و با داد و فریاد از پدربزرگ و مادربزرگ می‌خواهد از بچه‌ها نگهداری کنند.
پدربزرگ هم قبول می‌کند چند روزی رضا و خواهر بزرگتر را نزد خود  نگه دارد اما در مورد مریم به خاطر این‌که دو سال بیشتر نداشته و نیاز به مهر مادری دارد او را نمی‌پذیرد و لذا مادر با ناراحتی مریم را در آغوش گرفته و از خانه خارج می‌شود و آنها از آن به بعد دیگر مریم را نمی‌بینند.

رضا برادر بزرگتر به کارآگاهان می‌گوید: بعد از حــدود یــک مـاه کـه بـه خـانـه بـرگـشـتـیـم مـادرم بـا بی‌حوصلگی  ما را پذیرا شد. بعد هم که سراغ مریم را گرفتیم اولش اظهار داشت نزد خاله‌مان است و چند روز دیگر او را می‌آورم.
بعد از چند روز که خبری نشد این بار بهانه آورد که او را به شهرستان برده و به خاله خودش سپرده است و چند روز پیش وقتی اصرار ما را برای دیدن مریم دید، سرمان فریاد کشید که او را به یک خـانـواده پـولـدار سپرده است. ولی گمان می‌کنیم مادرمان دروغ می‌گوید. حالا هم به اینجا آمده‌ایم تا از شما کمک بگیریم تا خواهرمان را پیدا کنید.
این برادر و خواهر در ادامه بازجویی به رفتار نامناسب مادرشان و رفت و آمدهای مشکوک او اعتراف می‌کنند و به کارآگاهان می‌گویند: مادرمان حتی قبل از این که پدرمان به زندان بیفتد اصلا توجهی به زندگی نداشت و دائم با پدرمان درگیر بود.

با شکایت شاکیان کوچولو کارآگاهان تحقیقات خود را شروع می‌کنند. در اولین مرحله به تحقیق و بــررسـی پـیـرامـون وضـعـیـت ایـن خـانـواده در مـحـل می‌پردازند و خیلی زود متوجه می‌شوند که تمامی اظهارات رضا و معصومه که شاکیان پرونده هستند، درست می‌باشد. متاسفانه مادر خانواده بسیار بی‌بند و بار بوده و در محل همه از او به بدی یاد می‌‌کنند ضمن این که این زن دائم بچه‌هایش را مورد آزار و اذیت قرار می‌داده و حتی به بهانه بی‌پولی به آنها اجازه مدرسه رفتن را هم نمی‌داده است.کارآگاهان پس از تحقیقات گسترده محلی و همچنین پرس و جو از اقوام و آشنایان، زن را به نام اقدس به اداره آگاهی احضار می‌کنند. اقدس با ورود به اداره آگاهی بدون این که بداند شاکیان او دو فرزند نوجوانش هستند، با بداخلاقی به کارآگاهان می‌گوید: شوهر من قاچاق فروش و دزد است مرا چرا به اینجا آورده‌اید.

وی که تصور می‌کند شوهرش در زندان هم مرتکب خلاف شده است به کارآگاهان می‌گوید: او مردی است که به غیر از خودش به فکر هیچ چیز و هیچ‌کس نیست، مرا با سه بچه قد و نیم قد به حال خود رها کرده و در گوشه زندان خوش است و من بدبخت با فلاکت و دربدری و کار در خانه این و آن خرج زندگی را درمی‌آورم. اقدس ادامه می‌دهد: در طول 15 سال زندگی مشترک یک لیوان آب خوش از گلویم پایین نرفته و همه‌اش در خانه او بدبختی کشیدم، فحش شنیدم و کتک خوردم.

اقدس وقتی کارآگاهان از او می‌پرسند چند فرزند داری و الان آنها کجا هستند؟

در حالی که رنگ از رخش می‌پرد و سعی می‌کند خونسردی خود را حفظ کند می‌گوید: دو تا دختر دارم و یک پسر که هر سه خانه هستند.

کارآگاهان از او می‌خواهند که هر سه فرزندش را ببینند. اقدس که هنوز متوجه منظور کارآگاهان نشده می‌گوید برای چی می‌خواهید آنها را ببینید. کارآگاهان می‌گویند. موضوعی است که بعدا خواهیم گفت.

اقدس وقتی اصرار کارآگاهان را مشاهده می‌کند بهانه می‌آورد که دختر کوچکش را به شهرستان نزد خاله‌اش فرستاده است. کارآگاهان آدرس خانه او را می‌خواهند. اقدس چند دقیقه کارآگاهان را دست به سر می‌کند و سپس مدعی می‌شود به خاطر تنگدستی او را به یک خانواده متمول سپرده است.

وقتی کارآگاهان آدرس این خانواده را می‌پرسند، اقدس دوباره به تناقض‌گویی می‌افتد و اعلام می‌کند توسط یک واسطه و در قبال دریافت مبلغی پول او را در اختیار آن خانواده قرار داده و قول می‌دهد ظرف یکی و دو روز آینده آن واسطه را معرفی کند.  کارآگاهان که در طول بازجویی متوجه تناقض‌گویی‌های آشکار اقدس می‌شوند برای این که بتوانند پرده از راز گم شدن مریم کوچولو بردارند اقدس را موقتا آزاد ولی به طور نامحسوس او را تحت تعقیب قرار می‌دهند. در این میان از رضا و خواهرش می‌خواهند مراقب خود باشند و مدتی را از محیط خانه دور باشند.

کارآگاهان بعد از 48 ساعت تعقیب و مراقبت متوجه می‌شوند اقدس با مرد جوانی به نام بهروز که با ماشین کار می‌کند رابطه نزدیکی دارد. ضمن این‌که در مدتی که تحت‌تعقیب قرار داشت بسیار آشفته و سراسیمه بود.
کارآگاهان که به دقت او را تحت نظر داشتند ساعت 12 شب متوجه می‌شوند اقدس با چند چمدان از خانه خارج می‌شود. لحظاتی در کوچه می‌‌ایستد و دقایقی بعد بهروز با خودرو پیکانش جلوی پای او توقف می‌کند و چمدان را داخل ماشین قرار می‌دهد. همان زمان کارآگاهان وارد عمل شده و هر دو را دستگیر می‌کنند.

اقدس بار دیگر تحت بازجویی قرار می‌گیرد. این بار او ادعا می‌کند وقتی بچه‌ها را به پدربزرگشان سپردم مریم نزد خودم ماند او چند روز بعد بشدت بیمار شد و در راه رساندن به بیمارستان جان سپرد. بعد هم از ترسم جسد او را مخفیانه به بیایان نزدیک ورامین بردم و در گوشه‌ای خلوت خاک کردم.

وقـتـی کـارآگـاهـان از او می‌خواهند محل دفن دخترش را نشان دهد، دوباره به تناقض‌گویی می‌افتد و اعــلام مــی‌کـنـد در آن لـحـظـه آنـقـدر سـراسـیـمـه و وحشت‌زده بودم که نمی‌دانم دقیقا کجا او را چال کردم ولی می‌توانم محدوده آن را به شما نشان دهم.

اقدس در پاسخ این سوال که آیا تنهایی این کار را کردی جواب می‌دهد بله. جسد مریم را داخل یک گونی انداختم و با مینی بوس به طرف ورامین رفتم و...

وی در مورد بهروز می‌گوید: مدتی پیش با بهروز آشنا شدم. آشنایی ما فقط در مورد کار بود. قرار بود او برای من کار پیدا کند تا بتوانم به زندگی‌ام سروسامانی بدهم.

اقـدس در پاسخ این سوال کارآگاهان که چرا می‌خواستی فرار کنی؟ با تردید جواب داد:

خیلی ترسیده بودم. نمی‌توانم ثابت کنم دخترم مریض شده و مرده است.

کارآگاهان که از اظهارات عجیب اقدس متوجه می‌شوند واقعیت به غیر از آن چه است که او می‌گوید و هنوز او ناگفته‌های بسیار دارد به بازجویی از بهروز می‌پردازند کارآگاهان در یک بازجویی تخصصی و با بیان این که اقدس همه چیز را اعتراف کرده و گفته بهروز عامل اصلی نقشه سر به نیست کردن مریم بود وی را وادار به گشودن واقعیت می‌کنند. بهروز که تصور می‌کند همه چیز لو‌رفته است به صراحت به کارآگاهان می‌گوید: اقدس زن بولهوسی است.
او برای این که از مزاحمت مریم رها شود وی را کشت و بعد هم از من خواست به او کمک کنم تا جسدش را از بین ببرد. بهروز افزود: اقدس همیشه می‌گفت آن دو بچه دیگرم بزرگ شده‌اند اما این مریم دست و پا گیر است و برای من محدودیت ایجاد می‌کند باید یک جوری از شرش خلاص شوم و بر همین اساس بود که او را نابود کرد. بهروز اعتراف کرد جسد دختر بچه را در بیابان‌های اطراف قرچک ورامین رها کرده‌اند.

با اعترافات بهروز، کارآگاهان بار دیگر اقدس را تحت بازجویی قرار می‌دهند. این بار او که تمام درها را به روی خود بسته می‌بیند، پرده از قتل وحشتناک مریم کنار می‌زند و می‌گوید:

مریم به من خیلی وابسته بود. از طرفی هم دائم گریه می‌کرد من هم که حال و حوصله نداشتم سعی می‌کردم او را از خود دور کنم اما بی‌فایده بود. آن روز در خانه بودم. شروع به نق زدن کرد. سعی کردم او را آرام کنم. اما فایده‌ای نداشت. یک لحظه از خودبی‌خود شدم. افکار شیطانی به ذهنم هجوم آورد.

یک لحظه حالت جنون به من دست داد او را بلند کردم و با تمام قدرت به زمین زدم. مریم تکانی خورد و از حال رفت. در آن لحظه آن چیزی که بر من حاکم بود شیطان بود. اصلا عقلم کار نمی‌کرد به بهروز زنگ زدم از او کمک خواستم.
در آن لحظات مریم هنوز زنده بود. اما هیچ کمکی به او نکردم. وقتی بهروز رسید مریم آخرین نفس‌های عمرش را می‌کشید. با عجله او را داخل گونی انداختم بعد هم همه چیز را به بهروز گفتم و از او خواستم مرا به نقطه‌ای خلوت ببرد. بعد هم جسد او را در بیابان رها کردم....

با اعترافات تکان‌دهنده زن سنگدل کارآگاهان بلافاصله به نقطه‌ای که اعلام کرده بود رفتند و در آنجا جسد متلاشی شده مریم کوچولو را یافتند.

با گشوده شدن راز گم شدن مریم، متهمان با قرار بازداشت موقت بازپرس ویژه قتل روانه زندان شدند. این جنایت با صدور کیفرخواست برای متهمان به محاکم کیفری ارجاع شد و متهمان به سزای اعمال ننگین خود رسیدند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها