خلاصه قسمت اول:
جورج که یکی از افراد باند تبهکاری بیل است، بنا بر دستور او مامور قتل دیوید که دوست صمیمی و پسرعموی اوست، میشود. رابطه جورج و دیوید بسیار نزدیک بوده و آن دو خاطرات زیادی را با هم داشتهاند، اما از آنجا که دیوید قبلا یکی از مهرههای مهم باند بوده و اسرار زیادی از باند میداند و حالا که همکاریش را با باند قطع کرده باید از سر راه برداشته شود، اما کشتن دیوید برای جورج کار آسانی نیست، همسرش نیز او را از این کار منع میکند؛ اما جورج به خاطر شهرتش به قابل اعتماد بودن در باند درصدد اجرای ماموریتش است. او در کشمکش میان احساس و واقعیت است. به هر حال تصمیم میگیرد تن به واقعیت بدهد. به زور وارد خانه نامزد دیوید میشود و قصد دارد منتظر آمدن دیوید بماند. نامزد دیوید با دیدن تپانچه جورج متوجه میشود که در مخمصه خطرناکی افتاده است. در این شماره پایان داستان را میخوانیم.
جورج گفت: فریاد زدن و کمک خواستن هیچ فایدهای ندارد. ممکن است با این کار کسی بخواهد شما را نجات دهد، اما فرصتش را نخواهد یافت، چون تا او برسد کارتان تمام است. به علاوه این کار فایدهای هم برای دیوید نخواهد داشت.
دختر جوان با تعجب گفت: دیوید؟ آدمی به این اسم نمیشناسم. از کی حرف میزنید؟
«سعی نکنید با این حرفها مرا گول بزنید! من بچه نیستم»!
«باور کنید! من این آدم را نمیشناسم.»
جورج به طرف دختر رفت. او آشفته و پریشان کمی به عقب رفت. سپس جورج روی کاناپه قرمز رنگی که در اتاقنشیمن بود، نشست و گفت: لطفا شما هم بنشینید و به حرفهایی که میگویم خوب گوش کنید. شاید لازم باشد مدت زیادی منتظر بمانیم.
دختر جوان با یکدندگی دوباره تکرار کرد: من او را نمیشناسم. آدرس را اشتباهی آمدید. واقعا ... من ... اصلا نمیدانم شما راجع به چی حرف میزنید.
جورج با حالتی کسالتآور گفت: قبلا راجع به آن صحبت کردیم. بد نیست آهنگی بگذارید تا گوش کنیم.
دختر جوان جدی و محکم گفت: باور کنید! میتوانید بروید پایین و خودتان بپرسید. سرایدار و همسایهها به شما خواهند گفت که من اینجا تنها زندگی میکنم. کسی را هم که در جستجویش هستید...
جورج هفتتیرش را دور انگشتش چرخاند و گفت: بنشینید. رنگ چهره دختر پرید و مطیع و آرام روی صندلی نشست.
جورج گفت: که اینطور! شما اینجا تنها زندگی میکنید. میدانم، این را هم میدانم که دیوید اجاره منزل شما را میدهد. حتی بیش از اینها میدانم. شما نمیتوانید سر مرا کلاه بگذارید. بنابراین وقتتان را تلف نکنید.
دختر در سکوتی عمیق فرو رفت. جورج متوجه شد که دختر در حال کلنجار رفتن با خودش است که آیا لازم است همچنان به بیاطلاعیش ادامه دهد یا نه.
اما بعد نگاهی به جورج کرد و گفت: «دلیلی ندارد که او را بکشید.» کمکم لحن صدایش آرام و نرم میشد. ادامه داد: دیوید حتی آزارش به یک مورچه نمیرسد. او فقط میخواهد بقیه عمرش را در آرامش زندگی کند.
جورج گفت: من هم فقط میخواهم به دستوری که دارم عمل کنم.
«اما دیوید خطایی نکرده. او هرگز کاری نکرده که ... که شما و آدمهایتان را به دردسر بیندازد.»
جورج با ترشرویی گفت: در این مورد نظر مشترکی نداریم.
کمی بعد جورج دست و دلش لرزید. ناگهان حس کرد که ممکن است نتواند از عهده ماموریت برآید. این سستی و این افکار مغشوش او را ترساند، اما سعی کرد با قدرت احساسات را در خودش سرکوب کند.
دختر آهسته گفت: خواهش میکنم، من برای نجات دیوید حاضرم هر کاری بکنم.
جورج که دستپاچه شده بود، گفت: منظورتان چیست؟ شما خودتان هم میدانید که غیرممکن است.
اگر جورج این ماموریت را به سرانجام نمیرساند، رئیسش بیل، شخص دیگری را برای اینکار مامور میکرد. آنوقت کشته شدن جورج هم قطعی میشد. برایش غیر قابل تصور بود که دست خالی آن خانه را ترک کند.
جورج که عصبی شده بود، گفت: چه فکر کردهاید؟ همانجا که هستید، بنشینید و حرف هم نزنید! اگر یک کلمه دیگر حرف بزنید با این هفتتیر خدمتتان میرسم. کسی هم با خبر نمیشود. چون صدا خفه کن دارد. آنوقت در آرامش منتظر آمدن دیوید مینشینم.
نامزد دیوید گفت: خواهش میکنم...
اما دیگر حرفی نزد.
هر دو لحظات را در سکوت پشت سرمیگذاشتند. آپارتمان در سکوت مطلق فرو رفته بود. احساس جورج این بود که توانسته او را چنان محصور کند که هیچ راه فراری برایش وجود نداشته باشد. هفتتیری که دستش بود همچون یک وزنه پنجاه کیلویی مینمود. او همچنان انتظار میکشید.
همینکه زنگ در به صدا درآمد، هر دو همزمان از جا پریدند. دختر جوان به آرامی اتاق را ترک کرد و به راهرو رفت.
جورج هم پشت سرش رفت هفتتیر را در جیب کتش گذاشت و گفت: در را باز کنید.
هنوز در را باز نکرده بود که دوباره صدای زنگ بلند شد.
بعد صدایی از پشت در به گوش رسید: از اتوشویی خدمت رسیدم.
دختر در را باز کرد.
مرد جوانی که پشت در ایستاده بود پیراهن اتو شدهایی را به سمت دختر دراز کرد و گفت:
2 دلار.
به نظر جورج او شباهت زیادی به دیوید داشتو چشمانش با او مو نمیزد، مثل او لاغر و عصبی مینمود، اما جورج میدانست که او دیوید نیست. انگشت جورج روی ماشه هفتتیر که داخل جیبش بود، قرار داشت.
او سعی کرد انگشتش را بردارد اما بیاختیار به لمس شی فلزی ادامه داد.
جورج احساس کرد که آن جوان بعد از دریافت پول نگاه مشکوکی به او کرد.
جورج با خود گفت: شاید روزی گیرش بیاورم و معنای نگاهش را از او بپرسم و از او بخواهم برایم توضیح دهد که در آن لحظه به چه فکر میکرده.
دختر گفت:شاید امروز اصلا نیاید. شاید... .
جورج غرغرکنان گفت: حتی اگر امروز هم سروکلهاش پیدا نشود باز هم منتظر میمانم. هنوز وقت دارم. اما مطئنم که میآید.
جورج به این طرف و آن طرف قدم میزد تا اینکه صدای پایی او را به خودش آورد. همانجا ایستاد.
کسی در را باز کرد.
همینکه دختر سرآسیمه از جایش بلند شد، جورج به سرعت به طرفش رفت.
تپانچه را به پشتش گذاشت و آهسته گفت: صدایت در نیاید.
در آرام باز شد.
چشم دیوید به آن دو افتاد. اما خود را نباخت. قاطع و مصمم وارد شد و در را پشت سرش بست.
لبخند تلخی زد و بعد بیآن که حرفی بزند به در تکیه داد.
جورج به زحمت توانست لب به سخن باز کند و بگوید: منتظرت بودم.
دیوید تکیدهتر از قبل شده بود. جورج دید که او کت و شلوار قهوهای رنگ معمولی شبیه همانی که خودش نیز داشت به تن کرده است.
فکر این که قرار بود گلولهای از میان این کت به بدن او اصابت کند جورج را میرنجاند. احساسی آمیخته از ترس و نفرت وجودش را فرا گرفته بود.
دیوید گفت: نه...
جورج کمی از دختر فاصله گرفت و چند قدم عقب رفت که بتواند هر دو را چهارچشمی زیر نظر داشته باشد. همین که دیوید کمی به طرف در برگشت، جورج با هفتتیر به سمت او نشانه گرفت. سپس گفت: نمیتوانی دیوید. پیش از آن که دست از پا خطا کنی از پا درت میآورم.
دیوید به آرامی سرجایش برگشت و آهست گفت: تو مرا نمیکشی. تو... نه... جورج. تو این کار را نمیکنی.
جورج گفت: اتفاقا برای همین کار آمدهام.
و سعی کرد چشمش به دیوید نیفتد.
دیوید با صدایی بیرمق گفت: منم. دیوید. منم.
ناگهان بغض گلوی جورج را فشرد. با درماندگی سینهاش را صاف کرد. با ناامیدی از خود پرسید: چرا شلیک نمیکنی؟ چرا این بازی وحشتناک را تمام نمیکنی، تا بروی گورت را گم کنی؟
سپس سنگینی سکوت فضا را پر کرد.
دیوید شروع کرد و گفت: گوش کن، ببین چه میگویم... .
جورج سرش را تکان داد و گفت: خب... بگو...
«من کاری نمیکنم که به ضرر کسی تمام شود. مطمئن باش دهانم را باز نخواهم کرد. تو که مرا خوب میشناسی، جورج.»
جورج با صدایی گرفته و مبهم گفت: البته، اما تو از باند جدا شدهای.
دختر آهی کشید و گفت: خدای بزرگ، لطفا گوش کنید، دیوید خطایی نکرده. دست از سر او بردارید. بگذارید بدون ترس به زندگیمان ادامه دهیم...
جورج سرجایش میخکوب شده بود، معطل بود اما دلیل معطل بودنش را واقعا نمیدانست.
دیوید گفت: هر کسی حق دارد که یک زندگی آبرومند و شریف داشته باشد.
جورج تایید کرد.
دیوید سعی کرد توضیح دهد که او نمیتوانسته برای همیشه با باند همکاری کند.
جورج با اطمینان گفت: بله کسی نمیتواند تو را مجبور به این کار کند. کاملا حق با توست.
«جورج، جورج. چرا این ماموریت را پذیرفتی؟ ما با هم دوست هستیم، حتی بیشتر از دوست...» لوله هفتتیر کماکان دیوید را نشانه گرفته بود. جورج نفسنفس زنان گفت: نمیخواهم چیزی بشنوم.
گیج شده بود. مغزش پر بود از افکار مختلف. صدای همسرش، دیوید و آن دختر مدام درسرش میپیچید و آشفتهاش میکرد.
دیوید با تاکید بیشتر گفت: تو باید به حرفهایم گوش کنی. باید گوش کنی.
دختر که کنار جورج ایستاده بود ناگهان به او خیره شد و به جورج حمله برد. جورج با واکنشی سریع او را مهار و به طرف دیگر پرت کرد. چنان ضربه محکمی به او وارد کرد که تلوتلو خوران به زمین افتاد.
دیوید خود را به جلو پرتاب کرد، اما همانجا ایستاد و تکان نخورد. جورج دوباره عقب رفت و هفتتیرش را که روی زمین افتاده بود برداشت. آن را درست در مقابل قلب دیوید گرفت. دیوید نجواکنان گفت: همه چیز پوچ است... .
جورج نالهکنان گفت: خدای من... .
جورج انگشتش را روی ماشه گذاشت. با این که هفتتیر مجهز به صداخفهکن بود، اما به نظر جورج صدای شلیک همچون رعد و برقی عظیم مینمود. با حیرتی ناباورانه دید که واقعا پسرعمویش نقش زمین شد. مقابل چشمش دیوید به دنیای ابدیت پیوست، سکوتی مهیب و همین. جورج میدانست که هرگز این لحظه در تمام عمرش از ذهنش پاک نخواهد شد. میدانست که این کابوس همیشه با او خواهد ماند.
دختر جوان کنار بدن بیجان نامزدش زانو زد. مثل یک مجسمه سنگی پیکر بیروحش را نظاره میکرد.
با چشمانی پر از اشک رو به جورج کرد و گفت: چرا این کار را کردید؟ شما یک انسان را که میخواست خوب زندگی کند از بین بردید، مطمئن باشید این بلا روزی سر خودتان میآید. جورج به هفتتیری که در دستش بود خیره مینگریست. دیگر کاری از دستش برنمیآمد. تصمیمی نمیتوانست بگیرد. تصمیم قبلا گرفته و انجام شده بود.
با حالتی مسخ شده به خودش گفت: باید با دنیا و مردمش آن گونه که هستند رفتار کنم. در وظیفهای که دارم باید مورد اطمینان باقی بمانم. ماموریت داشتم که قتلی را به سرانجام برسانم، چارهای جز این نداشتم. از من نمیپرسند که آیا قلبم به این کار راضی بود یا نه. در شغل ما احساس و عاطفه معنا ندارد... .
سکوت همه جا را پر کرده بود.
جورج اندیشید که باید زود آنجا را ترک کند. سفر درازی پیش رو داشت. هر لحظه ممکن بود پلیس سر برسد. بیل باید از پایان این داستان مطلع میشد.
جورج وسط اتاق ایستاد. هنوز هفتتیر در دستش بود. برای آخرین بار به جسدی که روی زمین افتاده بود نگاهی انداخت، بعد به راه افتاد.
او احساس میکرد که قادر نیست هرگز خودش را به در خروجی برساند.