3 دلیل برای کشف یک راز

ساعت 7 شب روز پنجشنبه 23 نوامبر بود. کمیسر تاک تازه محل کارش را ترک کرده بود و راهی خانه بود. او روز کاری سختی را پشت سر گذاشته و کاملا خسته بود. در آن ساعت که تاریکی تازه به شهر سایه افکنده بود خیابان‌ها شلوغ و پرترافیک بودند. باران نم‌نم می‌بارید و نسیم سردی شروع به وزیدن کرده بود. کمیسر در این فکر بود که هرچه زودتر از این ترافیک سنگین رهایی یابد و خودش را به خانه برساند. در‌همان حال تلفن همراهش به صدا درآمد و از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که مرد جوانی به نام پیتر در داخل خودروی تاکسی‌اش در خیابان تنسی ــ خیابان 16 شرقی به طرز دلخراشی به قتل رسیده است و به دستور رئیس‌پلیس ضرورت دارد که کمیسر هرچه زودتر خودش را به آنجا رسانده و پیرامون این جنایت تحقیق و بررسی نماید.
کد خبر: ۲۱۹۸۳۲

کمیسر که حتی تصورش را هم نمی‌کرد که بعد از سپری کردن آن روز سخت کاری در آخرین لحظات ماموریتی دیگر به او سپرده شود، آدرس دقیق محل جنایت را گرفت و آن‌گاه مسیرش را عوض کرد و با عجله به طرف خیابان تنسی حرکت کرد.

خیابان تنسی یکی از خیابان‌های شمال شهر بود. یک منطقه تقریبا تجاری که مرکز دفاتر شرکت‌های خصوصی بود.
کمیسر بعد از 40 دقیقه خودش را به خیابان تنسی رساند. خیابان 16 شرقی خیابان بن‌بستی بود که از خیابان تنسی منشعب می‌شد. یک خیابان پهن و بن‌بست که به بزرگراه منتهی می‌شد. این خیابان تقریبا در گودی قرار داشت و ضلع شمالی آن که البته سطح آن چند متری بالاتر بود، خیابان پارک ریو قرار داشت. این خیابان به بزرگراه راه داشت و پمپ‌بنزین بزرگی در آن مستقر بود و اغلب اوقات شلوغ بود.

در مقابل ساختمان 23 که یک ساختمان 3 طبقه و تقریبا قدیمی بود و با نمای سنگ سفید تزئین شده بود، خودروی پلیس، آمبولانس، یک تاکسی زردرنگ، چند خودروی پارک شده و چند نفر ایستاده بودند.

کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نگاهی به اطراف انداخت. اکثر ساختمان‌ها 3 یا 4 طبقه بودند و به لحاظ این‌که این خیابان در گودی قرار داشت دیوار بزرگی در ضلع شمالی آن دیده می‌شد.

کمیسر پس از لحظاتی تعمق به طرف سروان مایکل برگ افسر تحقیق کلانتری که از دانشجویان او بود و بخوبی وی را می‌شناخت رفت. سروان برگ سخت در حال بازجویی از دو جوان بود. او با دیدن کمیسر بازجویی را رها کرد و احترام نظامی محکمی گذاشت و در حالی که کمیسر را بغل می‌کرد گفت: استاد از دیدن شما بسیار خوشحال شدم. خیلی مشتاق بودم شما را که در میان دوستان لقب پدر تاک را گرفته‌اید ببینم. خیلی وقت بود که می‌خواستم برای دیدنتان بیایم ولی متاسفانه به علت مشغله کاری موفق نشدم و امروز سعادتی بود که شما را دیدم.

کمیسر از او تشکر کرد و پرسید: حالا کی به ما لقب پدر تاک را داده است، سروان مایکل‌برگ با لبخند گفت: همه بروبچه‌های پلیس، همه آنهایی که با شما کار کرده و می‌کنند.

کمیسر سرش را تکان داد و گفت: شاید هم به خاطر این‌که در آستانه بازنشستگی هستم.

سروان مایکل آرام گفت: شما در قلب همه ما و برای همیشه جاودانه خواهید بود. کمیسر از ابراز محبت و علاقه سروان جوان تشکر کرد و پرسید: حالا چه اتفاقی افتاده است.

سروان نفسی تازه کرد و گفت: ساعت حدود 5/6 بود که مرد جوانی بنام هنریک‌پرون با مرکز پلیس تماس گرفت و اعلام کرد که پیتر راننده تاکسی شرکت به قتل رسیده است. هنریک در حالی که گویا به شدت وحشت‌زده شده بود درخواست کمک کرد. وقتی موضوع از مرکز به ما اطلاع داده شد من خودم در کلانتری بودم و بلافاصله به تمامی گشت‌ها اعلام کردیم که هر کدام نزدیکتر به محل حادثه هستند خودشان را به محل برسانند.

دو گشت ما در فاصله کمتر از 7 دقیقه به اینجا رسیدند و ضمن تایید خبر اعلام کردند که مقتول مردی به نام پیتر 29 ساله با شلیک گلوله به قتل رسیده است و جـنـازه‌اش در داخـل تـاکـسـی‌اش رها شده است، بلافاصله من هم خودم را به اینجا رساندم و با صحنه وحشتناکی روبه‌رو شدم، پیتر بیچاره که راننده تاکسی است و با شرکت‌هالی نوارک که یکی از دفاتر موسسه نوارک می‌باشد و قرارداد همکاری دارد، به قتل رسیده بود. بعد از بررسی موضوع را به مرکز اطلاع دادیم.

سروان مایکل برگ افزود: به لحاظ این که خیابان 16 شرقی یک خیابان کاملا تجاری است از ساعت‌17 کاملا خلوت می‌شود. برای همین وقتی ما به اینجا رسیدیم، خیابان کاملا خلوت و بدون تردد بود.

کمیسر چند سوال از سروان پرسید و آنگاه به سراغ جسد پیتر که در داخل تاکسی رها شده بود، رفت. تاکسی رو به شرق پارک بود و کاملا در کنار خیابان مقابل در شرکت پارک شده بود. جسد پیتر در پشت فرمان و در حالی که صندلی او کاملا خوابیده بود رها شده و درازکش بود. صورت او کاملا خون‌آلود و جای گلوله‌ای در شقیقه سمت راست او مشاهده می‌شد. پیتر یک پیراهن آبی، کاپشن سرمه‌ای‌رنگ و شلوار طوسی به تن داشت که پیراهن و کاپشن او غرق در خون بود.

کمیسر دستگیره در سمت جلو را باز کرد. اما بهلحاظ این که صندلی راننده کاملا خوابانده شده بود، برای وارسی محل گلوله مجبور شد در سمت عقب را هم باز کند، چشمان نیمه‌باز پیتر به سقف دوخته شده بود. جای گلوله در شقیقه سمت راست او زخم عمیقی ایجاد کرده بود. ظواهر امر نشان می‌داد که گلوله از فاصله بسیار نزدیکی شلیک شده است. لکه‌های خون حتی روی سقف پاشیده شده بود. کمیسر وقتی به دقت  جسد را وارسی کرد پی برد که قاتل در یک عملیات غافلگیرانه به طرف پیتر شلیک کرده است. ضمن این که حداقل دو ساعت از وقوع جنایت می‌گذرد.

سوییچ خودرو هنوز روی آن بود و به نظر می‌رسید چیزی سرقت نشده بود. کمیسر پس از این که بدقت جسد و داخل تاکسی را وارسی کرد به سراغ هنریک رفت.

هنریک که 24 سال بیشتر نداشت و بشدت ترسیده بود با صدای  لرزانی به کمیسر گفت: من در شرکت خـدمـتکار هستم. وقتی کارهای شرکت تمام شد می‌خواستم به خانه بروم که در کمال تعجب دیدم تاکسی پیتر هنوز جلوی شرکت است. البته هر روز می‌بایستی یکی از رانندگان به عنوان کشیک در شرکت می‌ماندند تا اگر کاری پیش می‌آمد و یا ماموریتی در پیش  بود انجام دهند، اما امروز نوبت خوزه بود و وقتی من شرکت را ترک می‌کردم او هنوز در شرکت بود. خلاصه با تعجب به طرف تاکسی او رفتم. از آنجا که صندلی را کاملا خوابانده بود فکر کردم کسی داخل آن نیست اما وقتی خوب دقت کردم پی بردم روی صندلی کسی خوابیده است. آرام در خودرو را باز کردم و وقتی چراغ سقف تاکسی روشن شد بر جای خود میخکوب شدم. صورت پیتر بیچاره غرق در خون بود. آنقدر وحشت کرده بودم که تمام بدنم می‌لرزید. صدایم بند آمده بود و قدرت هیچ کاری را نداشتم. لحظاتی بعد وقتی به خودم آمدم سراسیمه به شرکت برگشتم و موضوع را با خوزه درمیان گذاشتم. بعد هم موضوع را به شما اطلاع دادم. ما تا زمانی که ماموران پلیس بیایند به هیچ چیز دست نزدیم و منتظر آنها ماندیم.

وی در مورد پیتر گفت: او مرد بسیار خوبی بود. سرش به کار خودش گرم بود و بسیار کم‌حرف بود. پیتر بسیار پرتلاش بود و هیچ‌گاه احساس خستگی نمی‌کرد و همه بچه‌ها او را دوست داشتند.

هنریک افزود: من حدود7 سال است که در این شرکت کار می‌کنم. پیتر 2 سالی است که با شرکت قرارداد دارد و در این مدت هم کاملا صادقانه کار کرده و بسیار مورد علاقه رئیس بود. البته او هر چند گاهی با خوزه درگیر می‌شد که آن هم به خاطر مساله کاری بود.

کمیسر چند سوال دیگر از پیتر کرد و آنگاه به سراغ خوزه که جوانی قد بلند، خوش هیکل و قوی جثه بود رفت. خوزه که با ولع به سیگارش پک می‌زد و بسیار آشفته و سراسیمه به نظر می‌رسید به کمیسر گفت:
امروز نوبت کشیک من بود. در شرکت مشغول نوشیدن قهوه بودم که هنریک سراسیمه بالا آمد و در حالی که می‌لرزید گفت: پیتر کشته شده! اولش فکر کردم شوخی می‌کند، اما او با جدیت تکرار کرد پیتر به قتل رسیده. بعد هم مرا وادار کرد که پایین بروم. وقتی جسد او را داخل تاکسی به من نشان داد آنقدر وحشت‌زده شدم که روی زمین نشستم و بعد هم هنریک موضوع را به پلیس خبر داد.خوزه یادآور شد: پیتر مرد بسیار خوبی بود. او سرش به کار خودش بود. البته تنها اشکال او این بود که گاهی زود از کوره درمی‌رفت و البته بسیار مقرراتی بود و اصلا گذشت کاری نداشت.

وی در مورد درگیری‌اش با پیتر گفت: ما با هم دوست بودیم. البته گاهی بر سر مساله کاری با هم درگیر می‌شدیم و علتش هم این بود که او اصلا حاضر نبود گذشت کند و همیشه مرا به زرنگی و از زیر کار در‌رویی متهم می‌کرد.
حتی یکی دو هفته پیش از من به رئیس بد گویی کرد و به من تهمت زد که مقداری از اسناد مالی شرکت را ربوده‌ام و همین بدگویی او باعث شد که رئیس نسبت به من بدبین شود. سرهمین موضوع هم چند روز پیش با او درگیر شدم که البته با وساطت همکاران به خیر گذشت.

خوزه در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی او را دیدی؟ لحظه‌ای مکث کرد و جواب داد: ساعت حدود 6 بعد از ظهر بود که من از سرویس برگشتم خودرو پیتر مقابل شرکت بود و او هم پشت فرمان در حال خواندن روزنامه بود.
تازه غروب شده بود و خیابان کاملا خلوت بود. شیشه ماشین‌اش بالا بود. چند ضربه به شیشه زدم و سلام دادم اما او جوابی نداد. هنوز از دست من دلگیر بود. فکر کردم منتظر یکی از کارمندان شرکت است تا او را ببرد. اما وقتی وارد شرکت شدم هیچ‌کسی جز هنریک نبود. چون ساعت کاری ما تا 6 بعد از ظهر است با خودم گفتم چقدر مقرراتی است. ثانیه‌ها را هم لحاظ می‌کند. خلاصه بالا رفتم. دقایقی بعد از پشت پنجره و در حالی که در آبدارخانه مشغول درست کردن قهوه بودم دیدم یک مرد که کت چرمی پوشیده، با موتورسیکلت کنار ماشین پیتر و در حالی که پیتر هنوز داخل اتومبیل است با او در حال گفتگو می‌باشد. گمان کردم راکب موتورسوار آدرس می‌پرسد توجهی نکردم و به کار خود مشغول شدم. لحظاتی بعد برگشتم دیدم راکب در حالی که چیزی را زیر کاپشن می‌گذاشت با سرعت سرسام‌آوری دور شد. اصلا تصور نمی‌کردم او قصد جان رفیق‌ام را کرده است. باز هم با بی‌توجهی مشغول نوشیدن قهوه شدم. تا این که هنریک آمد و موضوع قتل او را اطلاع داد. حال نمی‌فهمم که آن جوان موتورسوار چه قصدی داشت. او قاتل پیتر است ولی من حماقت کردم و بی‌اهمیت از کنار آن گذشتم.

وی افزود: حتما آن چیزی که زیر کاپشنش گذاشت اسلحه بود.

خوزه خاطرنشان کرد: چون هوا تقریبا در آن ساعت تاریک شده بود من نتوانستم چهره موتورسوار را خوب ببینم.
کمیسر از او پرسید: صدای شلیک گلوله را نشنیدی؟

خوزه پاسخ داد: خیر، فکر می‌کنم قاتل از اسلحه مجهز به صدا خفه‌کن استفاده کرده است. چرا که هیچ صدایی نه من شنیدم و نه هنریک.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آن گاه رو به سروان مایکل برگ دستور دستگیری خوزه را به جرم قتل پیتر صادر کرد.

سروان برگ در حالی که کاملا متعجب شده بود رو به کمیسر گفت: پدر تاک شما از کجا فهمیدید خوزه قاتل است؟
کمیسر تبسمی کرد و گفت: اگر خوب دقت کنی حتما متوجه خواهی شد.

کمیسر 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت خوانده باشید شما هم حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها