دوباره باید شد

کد خبر: ۲۱۹۳۵۳



آیا این دلیل می‌شود، چون «به هم نمی‌خوریم...» حالمان از هم «به هم بخورد!»؟
وقتی گذشته را «غنیمت» گرفت و حال را «غنیمت» شمرد... آینده با «قیمت» شد.
انجام «آنچه دوست داریم...» یا دوست داشتن «آنچه انجام می‌دهیم»؟
«بزرگوار...» خطای دیگران را «بزرگ» نمی‌بیند.
بچه‌ها «دسته‌گل» هستند... در تربیت‌شان «دسته‌گل» به ‌آب ندهیم.
«گم شدنمان» به خاطر این است که... خودمان را به «اون راه» زده‌ایم.
یک «سر سوزن» فلفل... مثل «سر سوزن»، سوزان است!
«خشکی»‌ خود را به نون خشکی بده... یک کیلو «نمک» بگیر!
عمر را «صرف» می‌کنیم... که به نقطه «صفر» زندگی برسیم!
وقتی «دست بالای دست» زیاد است... باید «دست‌ها را بالا برد!»؟
برای «متحول» شدن... لازم است دوباره «متولد» شد...
«دوست نابابی» می‌گفت... دیگه «مار» و نمی‌شناسی؟!
مرگ تیر «خلاصی» است... بر «خطاها.»
وقتی مرد، روحش «بال» درآورد و به آسمان رفت... و جسمش «وبال» زمین بود.
پدر و مادر «بچه» هم که باشیم... «بچه» پدر و مادریم... .
«جرم سنگین‌اش» این بود که... دائم در «خواب سنگین» بود.
«وابستگی» به شرایط داری... ولی شرایط، به تو «بستگی» دارد.
در «سرازیری» موفقیت... «دور» برنداریم!
در «کارخانه» اضافه‌کاری می‌کنم... در «کار خانه» هم، کار اضافی می‌کنم!
ُوقتی از همه چیز «سیر» می‌شوم... حالم از بوی «خودم» بهم می‌خورد!
مرگ، شتری است که در خانه «همه می‌نشیند...» پس از آن شتر «دیدی ندیدی!»
ّآیا هدف زندگی این است که یک عمر «جان بکنیم... » و نهایتا «جان بکنیم»؟!
ًمحبت کردی خود را «گم نکن...» محبت «گم نمی‌شود.»
`خطاب به عروس خانم: آیا بنده «وکیلم»؟ ... حرف نمی‌زنم مگر در حضور «وکیلم!»
انگشتان تدبیر اگر «مشت» شوند... «مشکل‌» گشا خواهند شد.
برای کسی که «درهم» و عصبانی است... «درهمی» ارزش قائل نیستند.
پس از مرگ هر کس‌ «سنگ خود» را «به سینه» می‌زند...!
وقتی «عصبانی» شدم... «تابعیت فکرم» را از دست دادم!
چون «نیمه روشن روز» را هم می‌دید... «تیره‌روز» نبود.
«مرگ» در اعماق قبر... «زندگی» می‌کند!
ظاهرا پس از مرگ، فقط آن مرحوم «عزادار» نیست... و «کفن سیاه» تن نمی‌کند!
ریه «هواخواه» ماست... «هوادارش» باشیم.
«خود را خوب» بشناسیم... «خوب را به خود» بشناسیم.
«آرزوهایمان... » با ما «پیر» نمی‌شوند!
چون «همه چیز» را می‌خواهد... «همه کس» را از دست می‌دهد.
وقتی ناامیدی را انتخاب کرد... با «پای خود» از «پا درآمد.»
شبها، بر «تاریکی» چشم می‌بندم... که «فردای روشنی» دارم.
«خوشحالم... » چون «اعتصاب عزا» کردم... .
«عقلش... » مثل «مغز» گردو بود!

علی درویش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها