خود نویسنده هم در مقدمه گفته، کتابش یک اثر ادبی یا تاریخی نیست و فقط نگاهی است به زادگاهش الموت. او تلاش کرده زادگاهش را از نظر تاثیری که بر او و آدمهای دیگر سرزمینش گذاشته توصیف کند.
ضمن این که نقل قولی هم از پروفسوری به نام دنوشر آورده که «هر کودکی حق دارد مادرش را بهترین مادر دنیا بداند و کسی نباید بر او خرده بگیرد. با همین منطق، کسی نباید احساسات یک شاعر و نویسنده را درباره وطنش اغراقآمیز تلقی کند. چون انسان فطرتا دوست دارد از مادرش تعریف کند.»
یادداشتهای علی رشوند، نویسنده کتاب با سرفصلهای مختلفی درباره الموت، چیزی است حد فاصل یک قطعه ادبی و خاطرات نوستالژیک. این وسط کمی اطلاعات هم به بیننده منتقل میشود.
اگر داستاننویسی مثل یوسف علیخانی در داستانهایش، الموتی را تصویر میکند که به قول خودش میشود گفت دیگر نیست و رفتن آدمهایش دستش را برای این کار باز گذاشته، با این حال هنوز میشود چیزهایی رئالیستی از مردم شناسی آن منطقه را در آن پیدا کرد و کسی که به قصد خواندن داستان هم سراغ کتاب میرود، به طور نسبی با آداب و رسوم و فرهنگ منطقه هم آشنا میشود.
ولی خواننده سیالان باید برای دست یافتن به همین اطلاعات کم درباره منطقه، لایه ضخیمی از این متن داستانی و قطعه ادبی را کنار بزند. متنی که میتواند با نگاهی رمانتیک درباره هر مکان دیگری هم نوشته شود و طبق گفته پروفسور دنوشر شرط لازم و کافی تعلق خاطر به وطن/ مادرش است و کسی هم حق ندارد به او خرده بگیرد.
با همه اینها تعلق خاطر علی رشوند به زادگاهش قابل تامل است. فکرش را بکنید اگر همه ما بدون تعصب نسبت به زادگاه و محل زندگی خودمان چنین نگاهی داشته باشیم، چه اتفاقات خوبی در مردمشناسی و حفظ آداب و رسوم آن منطقه میافتد و همین، چقدر راه را برای پیشرفتش در آینده هموار میکند.
جابر تواضعی