نقش‌های ماندگار

شـخـصـیـت‌هـای فـیـلـم‌هـای خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۱۸۸۰۵

«رویا» در «شب‌های روشن»

 حسابی اهل داستان و ادبیات است، اما هنوز آنقدر خیالباف نشده که واقعیت زندگی را با خیالبافی اشتباه بگیرد. استاد (به رویا« :)تو راست می‌گی، زندگی با خیالبافی فرق داره.»

 پدر و مادرش را از دست داده اما سرشار از عشق و امید است. توانایی دوست داشتن و اعتماد کردن به آدم‌ها را هنوز داراست. با یک نظر استاد را می‌شناسد و راحت به او اعتماد می‌کند و نمی‌ترسد از این‌که با اعتماد به او از چاله به چاه بیفتد. «رویا: ببخشید آقا، مجبور شدم شما رو صدا کنم. آخه این وقت شب... / استاد: نترسیدی از چاله بیفتی توی چاه؟/ رویا: نه از دور یه نگاهی انداختم. به قیافه تون نمی‌اومد مزاحم باشین.. . نمی‌دونم بابت سواد شماست یا حس خودم... دلم می‌خواد به شما اعتماد کنم... دلم می‌خواد با شما روراست باشم و حرفم رو بزنم... فقط به یه شرط/ استاد: چه شرطی؟/ رویا: بدون عشق.» این شرط عجیب رویا را شاید ابتدا حمل بر خودشیفتگی او بکنیم اما در ادامه می‌فهمیم حق با اوست. این دختر مهربان و خوش قلب انگار خودش هم خوب می‌داند قابلیت بسیار زیـادی بـرای دوسـت داشته شدن دارد.

 با همه سختی‌هایی که مـتـحـمــل شــده و بــا هـمــه انتظارهایی که کشیده امیدوار است، آنقدر که حتی شنیدن حرف‌های نومیدانه استاد هم آزارش می‌دهد: «شما هیچ حرف امیدوارکننده‌ای ندارین که بزنین؟»، «به نظرم شما باید دشمن خودتون باشین والا آدم اینقدر زندگی رو به خودش سخت نمی‌گیره.»

 رویا با همه برتری‌هایی که به استاد دارد ــ از جمله همین عشق، امید و اعتماد ــ در مواردی هم به او غبطه می‌خورد چون معتقد است استاد چیزهای زیادی می‌داند و دانستن اگر خوشبختی نیاورد راحتی را لزوما به دنبال خواهد داشت: «کسی که می‌دونه، خیالش راحت تره.» رویا خودش را مدیون عاشقی می‌داند که دنیای او را با آشتی دادنش با کتاب و ادبیات عوض کرده است: «دو سه سال پیش من هم معنی این عذاب رو نمی‌فهمیدم. شاید هم از دیدن کتاب‌های شما کیف نمی‌کردم. خیلی خوبه که یک نفر چشم آدم رو باز کنه....»

 رویا به ظاهر مرددتر از استاد است؛ گمان استاد هم همین است و جایی به او می‌گوید اگر او سربالایی را سخت بالا می‌رود برای این است که مطمئن نیست بلکه مردد است. با این حال حقیقت چیز دیگری است. رویا مطمئن‌تر از آن است که تردیدهای ظاهری‌اش تأثیری در ایمان و امیدش داشته باشد در حالی که استاد با همه فهم و دانایی و سوادش حتی به بی‌تفاوتی، یأس و بی احساس بودن خودش نیز مطمئن نیست. دست آخر هم می‌بینیم این استاد است که شکست می‌خورد، شرط اولیه را زیر پا می‌گذارد و به رویا ابراز عشق می‌کند. رویا بدون آنکه خودش بداند سرشار از ایمان و اطمینان است و رسیدن به این مرحله از امیدواری متعالی را بیش از آنکه مرهون کتاب خواندن و آشنایی با شعر و قصه باشد مرهون وسعت روح و قلب پاکش است. او هرچه از عشق خوانده باور و بدان عمل کرده است اما استاد چه؟ عالمی بی عمل که تعجبی ندارد اگر در صحت مصرع «توانا بود هر که دانا بود» هم تردید می‌کند. با این همه اگر فقط یک اتفاق می‌توانسته دنیای این عالم بی‌عمل را به هم بریزد و با عشق آشتی‌اش دهد. ملاقات با همین رویای شبانه به یاد ماندنی است.

آزاد جعفری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها