یک خاطره

نجات عاشق‌ دلشکسته از میان دریای مواج

یکی از شب‌های زمستان سال‌های خیلی دور من و دوستم بعد از شام روی بالکن منزل ما که مشرف به دریا بود مشغول تماشای دریا بودیم. مهتاب کمی دریا را روشن کرده بود. دوستم گفت: با قایق بریم دریا؟ با تعجب گفتم: دریا آن هم این وقت شب! دوستم گفت: هوا روشن و قایق هم آماده است . یک گشتی می‌زنیم. دریای آرام در زمستان دیگه گیر نمی‌آید. آنقدر اصرار کـرد که من هم راضی شدم. دو نفری قایق کوچک را به آب انداختیم و به دریا زدیم، دریا بسیار صاف و ساکت و آرام بود اصلا صدایی جز برخورد امواج کوچک به ساحل شنیده نمی‌شد.
کد خبر: ۲۱۸۱۵۲

هنوز یک صد متری جلو نرفته بودیم که صدای عجیبی شنیدیم. هر دو بی‌اختیار به طرف صدا برگشتیم و دیدیم کمی دورتر چیزی در آب حرکت می‌کند و صدای نعره‌مانندی هم از آن بلند می‌شود، خیلی ترسیده بودیم که این وقت شب آن هم از وسط دریا این چه صدایی است. اول خواستیم فرار کنیم. من به دوستم گفتم شاید یک ماهی بزرگ در تور گیر کرده باشد. دوستم گفت ماهی که اینجوری صدا نداره. گفتم شاید یک سگ آبی توی تور گیر کرده.
دوستم جواب داد صدای سگ آبی به این شکل نیست، خوبه با احتیاط جلو بریم ببینیم چی هست؟ کمی که جلوتر رفتیم دیدیم کسی در حال غرق شدن است. وقتی ما را دید داد زد: ولم کنین، چرا دست از سرم برنمی‌دارین، ما سریع به طرفش رفتیم و او را گرفتیم و به داخل قایق کشاندیم. پسر جوانی بود که بشدت می‌لرزید، حالت طبیعی نداشت آب زیادی هم خورده بود. من فوری لباس‌هایش را بیرون آوردم.

من و دوستم هر دو بی‌اختیار به طرف صدا برگشتیم و دیدیم  کمی دورتر چیزی در آب حرکت می‌کند و صدای نعره‌مانندی هم از آن بلند می‌شود، خیلی ترسیده بودیم که این وقت شب آن هم
 از وسط دریا این چه صدایی است

 کاپشن خودم را به او پوشاندم و سریع به طرف ساحل حرکت کردیم. به محض این که به ساحل رسیدیم، اتومبیلی بسرعت به طرف ما آمد و بلافاصله زنی هراسان خود را از ماشین پایین انداخت و با دیدن آن پسر، او را در آغوش گرفت و شروع کرد به گریه کردن و مرتب می‌گفت پسرم چرا این کار را کردی؟ قربانت برم من غلط کردم هر کاری بخواهی برایت انجام می‌دم. پسر نای حرف زدن نداشت دچار تهوع شدیدی شده بود.

مادر آن پسر رو به ما کرد و گفت آقایان می‌بینین که من چقدر بدبخت هستم می‌بینید چه جوری داره خودش را از بین می‌بره. پدر آن پسر هم یک پتو از ماشین آورد روی پسرش انداخت. معلوم شد آن پسر سر موضوعی با والدین خودش درگیر شده و با مصرف مقدار زیادی الکل و مواد مخدر به قصد خودکشی خودش را به دریا انداخته است اما قسمت نبود که بمیرد. پدرش گفت فوری این پسر را باید به بیمارستان ببریم. به آنها گفتم با وضعیتی که پسرشان دارد صلاح نیست او را به آن جا ببریم. سرانجام پسرک را به منزلمان بردیم، لباس‌هایش را درآوردیـم و بـه داخـل وان حـمـام بردیم. نیم‌ساعتی توی آب گرم حمام بود تا حالش اندکی بهتر شد. در این میان من به یکی از پزشکان آشنا تلفن زدم و جریان را برایش توضیح دادم. او دستوراتی داد و کسی را با مقداری دارو برای کمک فرستاد. پسرک مرتب بی‌تابی می‌کرد و هذیان می‌گفت. پس از تزریق دو آمپول به خواب عمیقی فرو رفت و ما هم کمی آرام گرفتیم، همه ما لحظات سختی را گذراندیم بخصوص مادر آن پسر مرتب گریه می‌کرد. آن شب تا صبح بر بالین پسرش بیدار نشست و از او مواظبت کرد و مرتب از ما تشکر می‌کرد که پسرش را از مرگ حتمی نجات دادیم. من به دوستم گفتم آخه چطوری به ذهنت رسید که امشب به دریا برویم؟ او گفت به خدا من هم نفهمیدم فقط به دلم برات شده بود که باید امشب یک گشتی توی دریا بزنیم. گفتم اگر گشت دریا ما را می‌دید چکار می‌کردیم؟ گفت نمی‌دانم کار خدا بود. در هر صورت فردا نزدیک‌های ظهر آن پسر از خواب بیدار شد، حالش بهتر شده بود. وقتی که چشم‌هایش را باز کرد متعجب شد. مرتب با حالتی عجیب اطرافش را نگاه می‌کرد پدرش به سراغش آمد و برایش توضیح داد که دیشب چه اتفاقی افتاده. او خیلی خجالت کشید و شـرمنده شد. مقداری غذا برایش آوردیم، چیزی نخورد پدرش به هتل محل اقامتشان رفت و برایش لباس آورد و بعد از ساعتی با تشکر و سپاسگزاری فراوان همگی از پیش ما رفتند و همان روز به تهران برگشتند.

سال‌ها از این قضیه گذشت تا یک روز زنگ در منزلمان به صدا درآمد وقتی در حیاط را باز کردم دیدم دختر بچه کوچکی سه، چهارساله با دسته گل زیبایی پشت در ایستاده، به من سلام کرد و دسته‌گل را به طرف من گرفت و گفت: بفرمایید این مال شماست. من یک لحظه مردد ماندم که این بچه کیست. دو سه قدم عقب‌تر خانم و آقایی جوان با یک جعبه شیرینی منتظر بودند. آنها را نمی‌شناختم. مرد جوان جلوتر آمد، سلام کرد و گفت: منو نمی‌شناسی؟ خوب نگاه کردم چیزی به خاطرم نیامد. گفت: چند دقیقه ما را مهمان نمی‌کنی تا برایت بگویم کی هستم؟ من هم بنابر عادات شمالی‌ها، آنها را به خانه دعوت کردم. پس از چند لحظه پذیرایی آن مرد جوان گفت: من همان کسی هستم که آن شب سرد زمستان مرا از مرگ نجات دادین. خیلی‌خیلی خوشحال شدم. همدیگر را در آغوش گرفتیم.

 من از یادآوری آن شب بسیار به خودم بالیدم. چه مرد باشخصیتی شده بود. گفتم رفیق این سال‌ها کجا بودی؟ چرا یادی از ما نکردی؟ گفت: شرمنده هستم که زودتر به خدمت شما نرسیدم درس، دانشگاه، کار. گفتم: راستی آن شب یادم رفت که از تو بپرسم چرا می‌خواستی خودت را غرق کنی؟ مرد جوان خندید، رو به همسرش کرد و خانمش هم خندید. من متوجه شدم که یعنی به خاطر این خانم بود که اون بلا را سر خودم آوردم. به شوخی گفتم: حالا ارزشش را داشت؟ مرد جوان بلند خندید و گفت: چه جورم. آنها پس از ساعتی و با تشکر فراوان از پیش ما رفتند و هر سال که به شهرمان می‌آیند، به من سری می‌زنند. راستی که اگر چیزی را خدا بخواهد، همان می‌شود؛ اما کیست که درس عبرت بگیرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها