حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
چند سال است که با هم ازدواج کردید و چطور شد که تصمیم به طلاق گرفتهای؟
زمانی که من 13 سال بیشتر نداشتم به عقد حمید درآمدم. او مردی 52 ساله بود که ثروت زیادی داشت و من یک دختربچه فقیر. پدرم حتی برای تهیه غذای روزانه ما با مشکل مواجه بود. وقتی حمید به خواستگاریام آمد برای فرار از فقر مجبور شدم با او ازدواج کنم.
یعنی شما تقریبا 40 سال فاصله سنی داشتید، خانواده شما مخالفتی نکردند؟
پدرم که به دنبال کم کردن نانخور از خانه بود، بقیه هم آنقدر در فقر و بدبختی بودند که بیشتر مرا تشویق میکردند قبول کنم و خودم را از بدبختی نجات دهم. در آن زمان حمید پیشنهاد کرد 250 سکه بهار آزادی مهریه من باشد. این مهریه برای دختری در طبقه اجتماعی من بسیار زیاد بود، فکر میکردم اگر با حمید ازدواج کنم، یعنی خوشبختی را در آغوش گرفتهام. بالاخره قبول کردم و به عقد حمید درآمدم.
چه زمانی بچهدار شدید، آیا هر دو آمادگیاش را داشتید؟
یکسال بعد من بچهدار شدم. حمید سنش زیاد بود و دلش میخواست هر چه زودتر بچهدار شود تا از خود فرزندی داشته باشد. من هم که متوجه این جور مسائل نبودم، بالاخره بچه به دنیا آمد و از آن پس من سرگرم بزرگ کردن فرزند شدم.
روابط عاطفی شما چطور بود؟
من و حمید هیچ حرف مشترکی با هم نداشتیم که بزنیم. حقیقت این است که زندگی را با هم معامله کرده بودیم و اصلا روابط عاطفی با هم نداشتیم. من در خانه میماندم کارها را انجام میدادم و غذا میپختم، از دخترم مراقبت میکردم، حمید هم از صبح زود به مغازه میرفت شب که میآمد غذا میخورد و میخوابید. گاهی وقتها کـه حـوصـلـه داشـت با دخترمان بازی میکرد. روزهایی هم که حوصله نداشت به اتاق میرفت میخوابید و من و دخترم خودمان را سرگرم میکردیم، حمید آنقدر با من سرد برخورد میکرد که حتی نمیتوانستم با او درددل کنم، هر وقت با هـم صـحبت میکردیم، سرم فریاد میکشید و میگفت تو یک بچه هستی و من هیچ حرفی برای گفتن با تو ندارم.
شوهرت تا قبل از ازدواجتان، همسر داشت؟
من اولین همسر او هستم، حمید هیچوقت در زندگیاش ازدواج نکرده بود، بیشتر این سالها را تنها گذرانده بود و آنقدر تنها زندگی کرده بود که دیگر نمیتوانست کسی را کنار خودش تحمل کند. به همین خاطر هم با من و دخترمان ارتباط برقرار نمیکرد؟
خانواده چطور، آیا حمید خانوادهای داشت؟
پدر و مادرش سالها پیش فوت کرده بودند. حمید خواهر و برادر داشت اما ارتباط چندانی با آنها هم نداشت. من فقط روزی که زندگی مشترکم را با حمید آغاز کردم آنها را دیدم. دیگر بعد از آن رفتوآمد چندانی بین ما نبود.
روابـط خـارج از خانواده چطور، شوهرت دوستانی داشت که با آنها رفت و آمد کند؟
حمید دوستان زیادی داشت. البته بعد از ازدواج ما ارتباط و رفت و آمدش کمتر شد و بیشتر آنها را خارج از خانه میدید. فقط خانواده من بودند که گاهی به دیدنم میآمدند. آنها حمید را دوست داشتند و اگر من گلایهای از زندگیام میکردم از حمید پشتیبانی میکردند.
شـوهـرت بـه خـانـوادهات کـمـک مالی هم میکرد؟
شوهرم رفتار بسیار خوبی با دیگران دارد، هر بار که خانوادهام میآمدند طوری با من رفتار میکرد که انگار در آن خانه مثل یک شاهزاده زندگی میکنم در حالیکه اینطور نبود، با من همیشه مثل یک خدمتکار رفتار میشد.
وقتی بزرگ شدم و فهمیدم که علاوه بر پول مسایل دیگری هم در زنـدگی مطرح است دیگر تحمل زندگی برایم سخت شد.
من در سنی هستم که باید چیزهای جدیدی را تجربه کنم. سالهای عمرم که میتوانستم پیشرفت کنم و به جایی برسم در خانه حمید به کار خانه و بزرگ کردن بچه گذشت، دلم نمیخواهد این سالهای باقیمانده را بدون هیچ هدفی ادامه دهم.
اختلاف خاصی در این سالها پیش آمده که یکباره تصمیم به جدایی گرفتهاید؟
چند سالی است حمید بیمار شده و نمیتواند به درستی حرکت کند، او احتیاج به استراحت دارد و کسی باید از او مراقبت کند، من دیگر حمید را دوست ندارم و آنقدر از او دلگیرم که نمیتوانم کمکش کنم. من فقط میتوانم از دخترم مراقبت کنم.
فکر نمیکنی که ترک کردن شوهرت آن هم درست زمانی که به تو احتیاج دارد کار درستی نیست؟
زمانی که من دختر بچه بودم و نمیتوانستم از خودم مراقبت کنم یا تصمیم درستی بگیرم مرا به عقد خودش در آورد، حمید هیچ وقت فکر نکرد و کاری که میکند اشتباه است، حالا چرا من باید اینطور فکر کنم.
خانوادهات در این باره چه میگویند؟
آنها با جدا شدن من مخالف هستند. فکر میکنند که اگر از حمید جدا شوم به خانه آنها برمیگردم و دخترم را هم با خودم میبرم، در حالی که این طور نیست، من با پول مهریهام خانهای اجاره میکنم و دخترم را هم پیش خودم نگه میدارم، کار میکنم و هزینه هردویمان را تامین میکنم. در زندگی پر درد من خانوادهام هم مقصر بودند، پس چطور میتوانم دوباره به خانهای برگردم که عامل شکست در زندگیام بودهاند.
شوهرت بد رفتاری با تو یا دخترت داشته است؟
او هیچ وقت مرا کتک نزد، فحاشی هم نکرد. فقط نسبت به من بیتوجه بود،مثل یک ارباب که با کنیزش رفتار میکند. با دخترم روابط خوبی داشت فقط با من بسیار سرد و تحقیرآمیز برخورد میکرد.
مریم عفتی
نظر کارشناس
مینو رحیمی
زنـدگـی دردنـاک این خانواده که در واقع تـکتـک اعضای آن با مشکل مواجه هستند بیشترین آسیب را به فرزند خانواده وارد خواهد کرد.
متاسفانه مادر که خود زن جوانی است زمانی که کودک 13سالهای بوده است ازدواج کرده، در واقع این زن خلا تربیتی بزرگی در زندگیاش دارد و یکی از مهمترین دورانهای زندگیش یعنی دوران نوجوانی که میتوانسته در شکل گرفتن تربیت و شخصیت این زن نقش داشته باشد را از دست داده است و بسیاری از تجربیاتی که میتواند در خوب یا بد شدن فرد تاثیر مستقیم داشته باشد را نداشته است.
این زن در دوران کودکی مسائلی را لمس کرده که معمولا نباید کودکان با آن درگیر باشند.
مفهوم مشکل اقتصادی و فقر وقتی از همان کودکی با فرد همراه میشود محرومیتهایی را به دنبال دارد که در بزرگسالی آثار منفی آن مشخص خواهد شد.
بنابراین، زن جوان یک مادر محرومیتکشیده و پر از کینه است که خود مهر مادری ندیده تا بتواند به دیگری منتقل کند. این زن زمانی که بـزرگ شـده و دوران کـودکی و نوجوانی را پشتسر گذاشته است در واقع فهمیده که چه مشکلات و محرومیتهایی دارد و شوهر پیر خود را مقصر این ماجرا تشخیص داده است. در حالی که شوهر بخش کوچکی از این تقصیر را دارد و مقصران اصلی والدین این زن هستند که رضایت دادند فرزند خود را در کودکی به عقد مردی درآورند که 40 سال از او بزرگتر است.
نکته بعدی که باید به آن اشاره کرد، شخصیت پر از تضاد این مرد در مقام شوهر است. مردی که تا سن 52 سالگی ازدواج نکرده قطعا دچار مشکلی در دوران زندگیاش بوده است و حالا که تصمیم به ازدواج میگیرد در واقع قصد ندارد خانواده تشکیل دهد. به دنبال کسی است که برای انجام دادن کارهای خانه به او کمک کند. او هـمسر نمیخواهد، به شخصی نیاز دارد که کارهایش را انجام دهد و در موقع بیماری از او مراقبت کند، اما این که حتی برای این کار دختری 13 ساله را برمیگزیند، در واقع نشان از شخصیت بیمار این مرد دارد. او قصد دارد با این کار نشان دهد که قدرتمند است و عقدههای درونی خود را تخلیه کند، اما هرگز نمیتواند با همسرش ارتباط عاطفی برقرار کند. این مساله شاید برای فردی که سالها تنها زندگی کرده باز هم قابل تحمل باشد، اما برای یک نوجوان قابل تحمل نیست و یک خلا‡ بزرگ در زندگی او به وجود میآورد.
همین مساله هم باعث شده که نفرت شدیدی وجود زن را فرا بگیرد و در پی انتقام باشد چراکه او زمان ضعف و ناچاری مورد سوءاستفاده و بیتوجهی قرار گرفته و حالا که خودش در موضع قدرت قرار گرفته حاضر نیست فردی را که از او سوءاستفاده کرده ببخشد و از او مراقبت کند.
متاسفانه در این کشاکش بیشترین فردی که آزار میبیند و آیندهاش دچار تزلزل است، دختر خـانـواده است. چراکه او تا به حال در یک خـانـوادهای پـر از آسـیب و با والدینی پر از عقدههای روحی زندگی کرده و حالا در حال از دست دادن همین والدین هم هست. بنابراین آینده خوبی نمیتوان برای او تصور کرد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....