این هفته میخواهیم برای خواندن یک کتاب عجیب به شما معرفی کنیم. دیوان بیدل دهلوی! لابد از این پیشنهاد ما تعجب کردهاید، ولی وقتی به شعرهای این شاعر بزرگ نگاهی بیندازید، میفهمید چرا به شما این پیشنهاد را دادهایم. اولین فایدهای که خواندن اشعار این شاعر دارد این است دایره لغات شما را بشدت گسترش میدهد. یعنی شما از طیف وسیعی از کلمات تازه برخوردار میشوید که بعدها در نوشتن میتواند حسابی کمکتان کند. از طرف دیگر تصاویر منحصر به فردی در شعر بیدل وجود دارد، تخیل شما را گسترش میدهد. پس به جای بهانه آوردن بهتر است دست به کار شوید و همین الان سراغ بیدل بروید.
کد خبر: ۲۱۴۴۶۶
اما بیدل کیست؟ میرزا عبدالقادر عظیمآبادی معروف به بیدل دهلوی بزرگترین شاعر فارسیگوی هند است. او در 4 سالگی پدرش را از دست داد و در 5 یا 6 سالگی مادر را. ادامه کودکی بیدل در کنار عمویش سپری شد. خانواده بیدل از سپاهیان شاه شجاع بودند. بیدل در 15 سالگی به سپاهیان شاه شجاع پیوست. بعد از خبر بیماری شاه شجاع جنگ بر سر تاج و تخت در گرفت و پس از شکست سپاهیان شاه شجاع بیدل همراه دایی خود میرزا ظریف به شهر کتک رفت و در آنجا با عارفی به نام شاه قاسم آشنا شد که علاوه بر تصوف در شعر نیز دستی داشت. شاه قاسم در تبدیل عبدالقادر به بیدل همان نقش را دارد که شمس تبریز بر مولانا. او را استاد چیرهدست سبک هندی در ادبیات فارسی دانستهاند. شاعران سبک هندی به دو شاخه تقسیم میشوند. سبک هندی و سبک هندی ایرانی که سرآمد شاعران سبک هندی بیدل و سرآمد سبک هندی ایرانی (اصفهان) صائب تبریزی است. سبک هندی برای گریز از تکرار و ابتذال زبان فارسی به وجود آمد و در این گریز صائب محافظهکارتر از بیدل است، پس شاید بیدل را بتوان تنها نماینده واقعی این سبک به حساب آورد.
طلسم حیرت، محیط اعظم، طهور معرفت، نکات، چهار عنصر، ترکیبات و ترجیعات، رقعات و... ازجمله آثار او هستند، اما اگر میپرسید این شاعر هندی چرا به فارسی شعر میگفته، برای اطلاع شما باید عرض کنیم در زمان اکبرشاه زبان فارسی زبان رسمی کشور هندوستان بود، اما پس از استقرار شرکت هند شرقی در هند بریتانیای کبیر هند را ضمیمه مستعمرات خویش کرد و زبان انگلیسی را جایگزین زبان فارسی کرد. به این ترتیب زبان شاعرانی چون امیرخسرو دهلوی، حسن دهلوی و بیدل دهلوی، اقبال لاهوری و فیضی که حدودا 800 سال ریشه دوانده و میلیونها نفر به آن سخن میگفتند، خشکانده میشود. با هم شعری از این شاعر پارسیگوی را میخوانیم:
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست/ که در بر تو مرا کار با من افتادست کجا روم که چو اشکم ز سعی بخت نگون / به پیش پا همه از پا فتادن افتادست چرا جنون نکند فطرت از تصور من / که عمرهاست نگاه تو بر من افتادست به غیر سوختن از عشق نیست جان بردن/ بت آتشی به قفای برهمن افتادست در احتیاج نم جبهه میدهد آواز/ که آب شو گرت آتش به خرمن افتادست... بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل / در آب چشمه ادراک روغن افتادست.